رسته‌ها
Ulysses
امتیاز دهید
5 / 4.9
با 9 رای
نویسنده:
امتیاز دهید
5 / 4.9
با 9 رای
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
Ulysses is a modernist novel by Irish writer James Joyce. It was first serialised in parts in the American journal The Little Review from March 1918 to December 1920, and then published in its entirety by Sylvia Beach in February 1922, in Paris. It is considered to be one of the most important works of modernist literature, and has been called "a demonstration and summation of the entire movement". According to Declan Kiberd, "Before Joyce, no writer of fiction had so foregrounded the process of thinking." However, even such a proponent of Ulysses as Anthony Burgess described the book as "inimitable, and also possibly mad".
Ulysses chronicles the peripatetic appointments and encounters of Leopold Bloom in Dublin in the course of an ordinary day, 16 June 1904. Ulysses is the Latinised name of Odysseus, the hero of Homer's epic poem Odyssey, and the novel establishes a series of parallels between its characters and events and those of the poem (e.g., the correspondence of Leopold Bloom to Odysseus, Molly Bloom to Penelope, and Stephen Dedalus to Telemachus).
Ulysses is approximately 265,000 words in length, uses a lexicon of 30,030 words (including proper names, plurals and various verb tenses), and is divided into eighteen episodes. Since publication, the book has attracted controversy and scrutiny, ranging from early obscenity trials to protracted textual "Joyce Wars". Ulysses' stream-of-consciousness technique, careful structuring, and experimental prose — full of puns, parodies, and allusions — as well as its rich characterisation and broad humour, made the book a highly regarded novel in the modernist pantheon. Joyce fans worldwide now celebrate 16 June as Bloomsday. In 1998, the American publishing firm Modern Library ranked Ulysses first on its list of the 100 best English-language novels of the 20th century.
✔️
بیشتر
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
726
فرمت:
PDF
آپلود شده توسط:
mostafafarhoudi
mostafafarhoudi
۱۳۹۴/۱۰/۱۱

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی Ulysses

تعداد دیدگاه‌ها:
4
دید که کشیش جام عشای ربانی را به گوشه کنار چرخانید ...به پیش آمده زانو زده یکباره به پیشگاهت که عیان می شود کف خاکستری چکمه ای که بپا دارد پوشیده با بندکفشی ...انگار که میخی ز آن در رفته ...زهوارش به در رفته ...و او ندانسته با آن چه کند ...نقطه ی کوری در پشت ...و نامه اش در پشتش ...جیب پشتش ...ای ...ن ...ر...ای ؟ نه ...ای ...ه ...سین ...اری ...امضایش همین است ...و مالی روزی به رویم آورد که من به او پیشنهاد داده ام ...و من احساس گناه می کنم ؟ یا نه ...من رنج کشیده ام زان ؟ اری ...همین است ...و آن دیگری چه ؟ میخ آهنین به پایش می رود ...
یکشنبه ای بود بعد از تسبیح روزانه ، آن ملاقات ...پیشنهادم را رد نکرد ...پوشیده با ردا و کیفی سیاه ...تاریک نموده بود هر روشنایی پشتش را ...یحتمل الان نیز اینجاست با روبانی بدور گردنش و همه چیزش ناقلا همانطوریست که آن روز بوده ...اه از شخصیتشان ...
اولیس ؛ فصل 5
از اداره ی پست به بیرون گام برداشت و به راست پیچید .حرف زدن! اگر اینگونه همه چیز مرمت شود ...دست هایش رفتند درون جیبش و انگشت جلویی جست و جویی کرد در جیبش میان گوشه ی جرخورده ی پاکت نامه ...جردادش به جهل ...
زنان یک عالم پروا دارند ...گمان نکنم ...انگشتانش به تاخت جلوتر رفتند و مچاله کردند پاکت نامه ی در جیب را ...چیزکی ست که فرو می رود ....شاید عکسی ست ...شایدم مو ؟ نه !
مک کوی ...از دستش هرچه زودتر خلاص شو ! مرا از راه بدر می کند ...منفورم از همراهی که تو باشی !
- سلام بلوم .می خواستی کجا روی ؟
- سلام مک کوی ...جای خاصی نمی رفتم ...
- اوضاعت چطور است ؟
- خوب است ...تو چطوری ؟
زنده ام فقط ...!
چشمانش بر کراوات سیاه و لباس های تنم است و کم ترین احترامی در پرسش هایش نیست ...:
- مشکلی نیست که ...اگه ؟ می بینم که تو ...
- اه نه ...دیگنام بیچاره ...می دانی که ...امروز مراسم خاکسپاری ست ...
-آه بله ...مرد بیچاره ...که این طور ...چه ساعتی ؟
قطعا عکس نیست ...شاید بسته ای ست ...
- ااا ...یازده ...
...
...امروز چقدر خوب و شفاف می بینم ...رطوبت هواست که نگاهم را این گونه کرده ...و ازین شاخه به آن شاخه هی حرف زدن ..دستان زن را ...از کدام دنده اش امروز برخاسته ؟
- و من گفتم چرا ؟ مگر او مشکلش چیست ؟
مغرور ...ثروتمند ...جوراب شلواریهای ابریشمی ...
اقای بلوم گفت : بله ...
و اندکی به سر در حال صحبت مک کوی چرخید ...
ظرف یک دقیقه بیدار شده ...
- و او گفت مشکلش چیست ؟ او مرده ! و ایمان و اعتقاد ...او پر از ایمان بود ...و من گفتم همین پدی دیگنام خودمان را می گویی ؟ اصلا وقتی این را می گفت باورم نمی شد ...همین جمعه یا پنج شنبه ی پیش بود که در میدان با هم بودیم ...و او گفت اره ...او مرده ...او دوشنبه مرده ...بدبخت بیچاره !
نگاه کن ! تماشا کن ! آن جوراب شلواریهای اشرافی سفید براق ابریشمین را ! تماشا کن !
قطار سنگینی گراز وار با سوت گوش خراش ناقوس واری همه چیز میانشان را به باتلاقی فرو برد ...
گمش کردم ! لعنت به تو دماغ گنده ی همیشه گرفته فین فین کن ...انگار که بیرون افتاده ام و جایی قفلم کرده اند ...بهشت و پری اش پریدند ...همیشه همین بلا سرم می آید ...
اولیس ؛ فصل 5
اقای بلوم سرپیش اورد که همه ی واژگان را بگیرد ...
همه انگلیسی ...
چون استخوانی جلوی سگ می اندازنش ...
خوب به خاطر نمی آورم که آخربار چه زمانی در این مراسم بوده ام ...گلوریا و باکره ی معصوم ...ژوزف همسرش ...پیتر و پاول ...چه جالب بود اگر میدانستی همه ی اینها در چه رابطه ای بود ...چه سازمان دقیقی چون عقربه ی ساعتی می چرخد ...اعتراف ...همه می خواهند ...و بعد همه اش را بهتان می گویم ...عقوبت و بخشش ...تنبیهم کن ...لطفا ...چه سلاح سهمگینی در دستانشان برویمان آخته ...بیش از هر دکتر و سلحشوری ...زنان اینجا می میرند ...و من تپق تپق تپق پی زنم الالبد ق و پ و ت را ...تو هم شرو ور های مرا می گویی ؟ تو دیگر چرا ؟
به انگشتری اش بنگر تا بفهمی چرا و تقصیر را ...نجوا کنید که دیوارهای این گالری گوش دارند .....شوهر غافلگیری خود را به آغوش می کشد ...این لطیفه ی الهی ست ...و چون او برون می رود زن وارد می شود ...
ندامت ظاهری ...شرم دوست داشتنی ...در هر محرابی به دعا بایست ...مریم توفانی و مریم مقدس ...گلها ...
بخوردادن ...شمعها ...ذوب شدن ...پنهان کن سرخ شدنت را ...
و ارتش رستگاری که با سروصدا تشکیلاتشان را تبلیغ می کنند ....فاحشان تغییر یافته که ادرس می گیرند برای ادامه ی اصلاحشان ...
کجا خدا را پیدا کنم ؟
اولیس ؛ فصل 5
و اگرچه حیرتی بود هنوز و سرگیجه ای ..عقل سلیمی به جای خویش بازگشته بود که تحملش کند ...و بظاهر که راه حلی برایش نبود ولی صورت و ساحت خویش را باید مواجه می کردند با قضیه که کردند ...
و گرچه رنده شده و رانده هردو با ماله ی بنایی و خانه ی عیاشی و دستشان کوتاه مانده بود زآن ...حال پیشگامانه گام برمی داشتند در امتداد خیابان آمین ...جایی که قطارهای شهری به انتهای مسیر می رسیدند و آنجا بود که آقای بلوم معلول علتی شده بود چون همیشه دکمه ی شلوارش زپشتش آزارش می داد این نیز برای تغیر زمانه و افتخار کرانه های دوبلین ...مثل و حکم تبختر روز بود این حکایتی دگر از بلوز و شلوار بلوم ...ره همه ی دکمه هایش را پیموده بود پس این ره چگونه بازمانده بود ...به درون و برون دکمه نفوذ کرده بود تا علت بجوید ...ولی قهرمانانه بازیش ره به جایی نبرده بود از بخت سگالی نور روزش ...
و چون هیچ کدامشان فشار عقربک زمان را می گذشت حس نمی کردند و دمای مطبوع هوایی که بازپرورده شده بود و شفاف و منزه ز آن ملاقات اخیرشان در سیاهچاله ی ژوپیتر ...خاکستر و آه شده ز گذشته ره پیمودند میانه ی خیابانی که درشکه های خالی اش بدون مسافری و رهگذری ...گوشه ای ...سماق می مکیدند ...
اولیس ؛ فصل 16
PDF
Ulysses
3 مگابایت
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.