Hiweb

تو را فرا می خوانند

نویسنده:
در گوشم زمزمه می کند :
- نوبت توست
...

داستان کوتاهی دیگر تقدیم به تمام عزیزان کتابناکی!

حق تکثیر: حق نشر آزاد است.

» کتابناکهای مرتبط:
دو داستان کوتاه
طبقه ی زیرین
شترگلو

نسخه ها
PDF
حجم: 93 کیلوبایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 4
4.6 / 5
با 17 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 21
۱۳۹۴/۰۳/۱۲


پاسخنگارش دیدگاه
tankamanee
Member
ادامه

در یک تقسیم بندی کلی می توان گفت نویسنده در روایت داستان، دو ((وضعیت روایی)) را می تواند اختیار کند: یا (الف) خود را بیرون از داستان می داند و رویدادهای رخ داده را برای خواننده باز می گوید، و یا (ب) خود را به صورت یکی از شخصیت های درون داستان بیند و رویدادها را آن گونه که این شخصیت های درون داستان می بیند و رویدادها را آن گونه که این شخصیت های درون داستان می بیند و رویدادها را آن گونه که این شخصیت تجربه یا مشاهد ه کرده است تعریف می کند. در حالت اول، نویسنده داستان را از زاویه ی دید سوم شخص روایت می کند. در حالت اول، نویسنده داستان را زوایه ی دید سوم شخص روایت می کند. این راوی، شخصیت ها را با اسامی خاص نام می برد( علی وارد اتاق شد و کتاب را روی میز گذاشت). ویا ضمایر گسسته ی فاعلی برای اشاره به آن ها استفاده میکند ( او وارد اتاق شد و کتاب را روی میز گذاشت)) ) . راوی سوم شخص ممکن است ((دانای کل)) باشد، یعنی همه چیز را بداند، از گذشته و حال تک تک شخصیت ها وارد می شود وافکار و احساسات مکتوم آن ها را بر ملا می کند وبدین ترتیب خواننده ی داستان اطلاعات کاملی را برای ارزیابی شخصیت ها بدست می اورد.
انتقال اطلاعات توسط راوی سوم شخص به خواننده ، به دو شکل امکان پذیر است:
1/ راوی می تواند مشاهده گر صرف باشد، به این صورت که به گزارش وقایع داستان و گفتگوی شخصیت ها بسنده کند بدون اینکه عقیده یا نظر شخصی خود را به زبان آورد که در این حالت او را روای گزارشگر یا بیطرف می نامیم. در چنین حالتی، روای در داستان مانند خبرنگاری عمل می کند که ما را دقیقا از چند و چون رخدادی باخبر می سازد. بدون این که بخواهد با اظهار نظر درباره ی آن، جهت خاصی به قضاوت ما بدهد. خواننده ی داستانی که چنین زوایه ی دیدی دارد، مانند تماشاگر فیلم یا نمایش است که می بایست پس از پایان فیلم درباره آنچه دیده است قضاوت بکند. ابراز نظر نکردن روای، خواننده را در وضعیتی قرار می دهد که ناچار ست به تفکر درباره داستان داده شود. نوسنده ی که این شیوه روایت بر می گزیند، در بازگویی داستانش به میزان زیادی متکی به گفت و گویی میان شخصیتی چه می گوید، چه می کند و دیگر شخصیت ها درباره ی او چه نظری دارند، آن ها ارزیابی می کند.
2/ روای سوم شخص همچنین می تواند ضمن گزارش وقایع داستان و گفت گوی شخصیت ها، ارزیابی یا عقاید خود را نیز پی در پی ابراز و رویدادها را تفسیر کند، که در این حالت او راوی دخالت گر می نامیم. در این حالت، راوی انگیزه های پنهان هر یک از شخصیت ها را مورد ارزیابی قرار می دهد و عقاید خود را هم اضافه می کند. خواننده ی داستانی که چنین زاویه دیدی دارد، ممکن است دچار خطا شود وگفته های راوی را کاملاً معتبر تلقی کند، حال آن که چه بسا نویسنده تعمداً لحنی آویرونی دار یا طعنه آمیز اختیار کرده باشد و در واقع منظورش درست بر عکس چیزی باشد که در ظاهر می گوید. نویسنده در عین بیرون نگه داشتن خود از وقایع داستان، می تواند دانایی راوی را به ذهن یک یا چند شخصیت داستان محدود کند که در این حالت زاویه ی دید را دانای محدود می نامیم. شخصیت یا شخصیت هایی که نویسنده برای این منظور بر میگزیند، می توانند در وقایع داستان نقش اصلی یا فرعی داشته باشند؛ امام نکته ی مهم این است که در هر حال، خواننده این وقایع را از دید همان شخصیت یا شخصیتهای تجربه می کند که روای از ذهن شان با خبر است.(ص67و68)
روای اول شخص می تواند شخصیت اصلی و یا یکی از شخصیت های فرعی باشد. در هر دو حال ، اگر روای خود را مستقیماً در وقایع دخیل کند، او را راوی درون رویداد می نامیم و اگر نقشی در روند رویداد های داستان نداشته باشد. بلکه صرفاً مشاهدات یا شنیده های خود را برای خواننده نداشته باشد. بلکه صرفاً مشاهدات یا شنیده های خود را برای خواننده باز گوید، او را روای برون رویداد می نامیم.(ص69)


(گفتمان نقد/ حسین پاینده)
نقل قول  
tankamanee
Member
درود و عرض ادب بانو ی نویسنده ...
یکبار یک نفری در جای به من پیام داد که بیا دفتر شعرم بخون و من با تمام وجود از نظراتتون استقبال می کنم و به جان و دل می سپارم ، از این صحبتها و حرفهای شعاری! من هم رفتم شروع کردم به خواندن و در جوابش نوشتم که به نظر من ضعیفه و حتی بعضی از این نوشته ها شعر نیست! بعد دوست که شما باشی، ایشون با توپ اومد سراغ من ، گفت بگو من اصلا شاعر نیستم از این حرفها! اگر من در نزدیکش بودم به احتمال زیاد سرم می شکست وکارمون به دادگاه و پاسگاه می کشید. . من مودبانه نوشتم نظرم من اینگونه بود. حال خودتون بدونین. باز یک مدت گذشت دیدم که دوباره پیام داده بیا دفتر شعر دومم بخون!. من رفتم خیلی اروم دفتر باز کردم به خوندن تا چشمم افتاد به نوشته ، دیدم هر سه سطر در میون از اشعار حسین پناهی و گاهی در بعضی جاها فروغ و اخوان اورده! بعد نظرات دیدم که یک عده هم نوشته بودن که آفرین چه اندیشه زیبا و پاکی و ارزشمندی!!. من مثل ادمی که توی تاریکی با احتیاط حرکت می کنه، اروم برگشتم و پشت سرم هم نگاه نکردم. دوباره پیام داد دیگه جوابش هم ندادم!
********************
می دونی بانو صدف، ما باید خیلی مراقب نوشتن باشیم ،" قلم "رو هر فردی نمی تونه دستش بگیره و قلم بسیار بسیار مقدس و ارزشمند و باید حرمت آن را در هر جای و هر نوشته ی که به کار می گیرم ، حفظ بکنیم و همیشه سعی کنیم که امانت دار خوبی باشیم.

اما همونطور که قول داده بودم ،زمان کمی یاری کرد و تونستم چند خطی بنویسم امیدوارم که این چند خط ارزش خوندن و نوشتن داشته باشه و کمک خیلی خیلی ناچیزی بشه برای شما بانو نویسنده گرامی ..
ما قول دادیم حالا نوبت شماست تنها یک قولی به این دوستان بده ، اول اینکه امیدوارم کتاب ارزشمند و گرانسنگی رو چاپ بکنی و موفق باشین همیشه، ولی با چاپ کتاب" خودمون" گم نکنیم! کتاب دوتا خصلت داره . یکی خوبه و دیگری بد، برای نویسنده:
1/ اول اینکه نویسنده رو با اهل قلم و منتقدان روبه رو می کنه و دریچه ی میشه برای دنیای بهتر و عالی تر.
2/ همانطوری که می تونه به عرش ببر، همونطوری راحت به زمین(فرش) می کوبه.

**********************
ادامه :

نقل قول  
f@rh@d
Pro Member
چشم به راه کارهای آینده شما می‌مانم.
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول:
بزرگی گفته:"بمیرید قبل از این که بمیرید" پس, خودت خودت را فرابخوان پیش از آنکه: تو را فرا خوانند

تعبیر فوق العاده ای بود. بسیار بسیار سپاسگزارم که آن را با ما تقسیم کردید.
نقل قول  
irani222
Member
دوست دارم داستان را اینچنین معنا کنم:

او من بودم که دانه ی عزیز "عمرم" را آنچنان که باید، مواظبت نکرده ام, در حالی که میبینم پیرانی را که با دانه هایی چروکیده در دستشان به من تلنگر میزنند که "ما نکاشتیم, تو بکار" و "فریب باد را نخور که بادِ هواست!"
و "به نسیم و خوشی ها و لذت های دنیا سرگرم نشو" و "هنگام وزش باد هوای نفست و روی آوردن سختی های دنیا غافل و ناامید نشو و مواظب دانه ات باش!"

این کتاب, چکیده ی سه دنیاست (دوزخ و برزخ و بهشت) در سه صفحه!
یگانگی این سه.
از جنس قرآن است. که هم از سه دنیا میگوید و هم مایه ی یادآوری(ذکر) و تلنگریست برای اهلش.
جایی که خالیست و بهشت است و جهنم. سه دنیا در یک جا!
المدثّر38-45 :هر کس در گرو دستاورد خویش است به جز اصحاب یمین که در بهشت ها از مجرمان میپرسند:چه چیز شما را در آتش وارد کرد?/گویند:از مصلّین نبودیم, وبینوایان را اطعام نمیکردیم و با اهل باطل به بطالت سرمیکردیم.

این دانه, دانه ی همان سیبیست که "آدم" خورد! ولی در گلویش گیر کرد! و به این دنیا آورد. این دانه, دنیاست, امانت است(آسمان بار امانت نتوانست کشید...دانه ای را به گلوی من بیچاره زدند!), بدنمان است, زمانمان است و ...,فقط بستگی دارد که چگونه از آن استفاده کنیم. وظیفه داریم که بکاریمش یعنی بگذاریمیش سر جایش و درست از آن مراقبت کنیم.جای دانه در خاک است, جای زمانمان کجاست?یعنی زمانمان را چگونه خرج میکنیم? نکند با اهل باطل...! از بدنمان چگونه نگهداری میکنیم? مراقب نگاهمان هستیم?مراقب دست و پایمان?روحمان چطور? "غذای روح" خوب و مفیدی میخوانیم?!

به زمان قسم که انسان ها خسارت میبینند,جز مومنان و نیکوکاران که به حق و صبر سفارش میکنند.سوره العصر
چقدر زمانمان کم وچقدر سوره ی عصر کوتاه است!!!

مراقب دانه ات باش؛ حتی اگر نمیکاریش خرابش نکن.امام حسین(ع): اگر دین ندارید, لااقل آزاده باشید.

بزرگی گفته:"بمیرید قبل از این که بمیرید" پس, خودت خودت را فرابخوان پیش از آنکه: تو را فرا خوانند
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول:
درود و عرض ادب بانو زاکاریک گرامی نویسنده کتابناکی فعلا !یعنی بعدها با تمرین و نوشتن زیاد نویسنده در عرصه اجتماع و جامعه خواهید شد.

دوست عزیز شما همیشه واقع بینانه نقد می کنید و من به این انتقادها برای پیشرفت نیاز دارم. نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه از ذره ذره ی این نکات که دوستان تذکر میدهند استفاده میکنم و اگر پیشرفتی در کار هست بخاطر همین انتقاد هاست. وگرنه تنها کاری که میکردم درجا زدن بود و بس.
تمام نکاتی که فرمودید به خاطر میسپارم و امیدوارم درآینده اشتباهات کمتری از اینجانب سر بزند.
اگر فرصتی داشتید، بی صبرانه منتظر ادامه ی نقد شما هستم.
سپاس از این همه توجه و لطف شما.
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول:
حس مرگ را تداعی می کند ولی به نظر من نتیجه ای در پایان داستان مشاهده نمی شود جز تنهایی بشر با اعمالش

از اینکه لطف گردید و به درخواست من پاسخ دادید بسیار ممنون.
تعلیق و تکنیک بکارگیری آن تجربه و مهارت خیلی زیادی میخواهد و بعنوان یک تازه کار امیدوارم در مراحل بعد در بکارگیری آن بهتر عمل کنم.
از انتقاد بجای شما متشکرم.
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول:
صدف جان
من را فراخواندی و منم با کمال میل ب خواندن "فراخوانت" نشستم.

باز هم به من لطف داشتی دوست خوبم.
راجع به نقدی که به پایان کتاب وارد کردی موافقم. حذف جمله ی آخر میتونست تاثیر عمیق تری بذاره.
و اینکه داستان کوتاه آمار خوانش ها رو بالا میبره! نکته ی خیلی جالبی بود!
نقل قول  
tankamanee
Member
درود و عرض ادب بانو زاکاریک گرامی نویسنده کتابناکی فعلا !یعنی بعدها با تمرین و نوشتن زیاد نویسنده در عرصه اجتماع و جامعه خواهید شد.
بانو من را دعوت نکن چون همیشه با نگاه واقع بینانه نگاه می کنم و شاید نظرات ناچیزم را دوست نداشته باشین!
کلا فاز منفی می دهیم!
عارضم حضورت عنوان داستانت با توجه به محتوا و مضمونش مناسب ست. من هم با فرهاد "ساگارو"عزیز موافقم که تصویر سازی خوبی داشتین و این هم نشان از تخیل خوبتان هست .یک اصل مهم در نوشتن و نویسندگی داشتن "تخیل" است. در داستان قبلی تان خاطرم هست که "موش" شخصیت اصلی داستان بود، در آنجا هم تصویر سازی زیبا بود.
اما بانو شما هنگام نوشتن به این نکته دقت کنید که نباید جملات تان باهم در تناقض باشد همان اشتباه ی که من یکبار مرتکب شدم.
گفته اید: "اینجا خالی است. انتظار مکانی شگفت انگیز با دروازه ای بزرگ و محیطی حیرت آور داشتم اما نه دروازه ای در کار است و نه حتی موجودی. تنها من هستم و صاحب صدا و زمینی سر سبز". چگونه می شود مکانی خالی باشد ولی سبز گونه؟ به نظرم آن خالی یعنی هیچ شی و موجودی را نمی توان در آنجا یافت و فقط خود نویسنده است.
چندجا می به ویرایش نیاز دارد البته منظورم به لحاظ حشویات است که در این داستان کوتاه نمایان ست. گاهی تکرار با تاکید هست ولی اینجا می توانستید بدون تاکید منظورتان برسانید

((به گفته ادگار آلن پور داستان کوتاه ، با این ویژگی اساسی از دیگر گونه های ادبیات داستانی متامیز می شود که موجز است و در پی ایجاد(( تاتیر واحد)) در خواننده است. این تاثیر واحد می بایست ((از پیش انگاشته شده)) باشد. به این مفهوم که نویسنده داستان کوتاه بایداز قبل بداند داستان او به منظور ایجاد چه تاثیری در خواننده نوشته می شود وسپس با در نظر داشتن این تاثیر، همه عناصر داستان (زوایه دید ، خصیت ،پیرنگ، زمان ، مکان، کشمکش، ...) را به نحوی هنرمندانه در هم آمیزد وبرای ایجاد همان تاثیر واحد به کار گیرد. نویسنده داستانهای کوتاه بر خلاف رمان نویس با محدودیتهای روبه رو است که ریشه در ساختار قالب انتخاب او دارد.)) ( ص 63،کتاب گفتمان نقد، حسین پاینده)

داستان از یک ساختار تقریبا یکدستی برخوردار بود . اما پایان داستانتان مرا به یاد فیلم اگر اشتباه نکنم، تلقین لئوناردو دی کاپریو انداخت البته ان فیلم مضموتش بسیار فرق داشت با این داستان کوتاه ولی نکته مشترکشان "مرز رویا و واقعیت " بود. خود این جمله که به لحاظ روانشناسی و فلسفی می توان بررسی و تفسیر کرد به نظرم می شد که به صورت غیر مستقیم نوشت و لایه های زیرین و میانی را خود خواننده با تامل بیشتر دریافت می کرد.
گاهی من خواننده را به یاد نظرات متفاوتی مذهب که درباره قیامت مرگ گفته است می انداخت.
ولی در نهایت روز به روز در حال پیشرفت هستید وبی گمان با مطالعه زیاد و تمرین فراوان که حتما هم این کار را می کنید به قله های نویسندگی در اینده نه چندان دور دست پیدا خواهید کرد.
می خواستم کمی درباره "زاویه دید" که در داستان کوتاه بسیار مهم هست بنویسم ولی امان از این کمبود زمان! در فرصت مناسب خواهم نوشت.
اندیشه و قلمتان همیشه سبز دوست گرامی م.

این نوشته "تنها" یک نظر ست.

نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول:
زیبا سفر کردی ،زیبا درک کردی ،و پیام را لطیف و زیبا رساندی ،
این سفر مبارکت باد

از لطف شما متشکرم. اینکه نوشته ی من میتونه نظر شما بزرگواران رو جلب کنه باعث افتخاره.
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول:
صدف جان بسیار عالی....بهت امتیاز خوبی دادم چون این نوشتت بیشتر از بقیه کتابات شدیدن به دلم نشست آفرین

دوست عزیزم باعث خوشحالیه که چنین نظری نسبت به این اثر دارید و اینکه ارزش زمانی که برای خواندن آن صرف کردید داشت.
نقل قول  
sagaro
Publisher
حس مرگ را تداعی می کند ولی به نظر من نتیجه ای در پایان داستان مشاهده نمی شود جز تنهایی بشر با اعمالش . به نوعی تعلیق در انتها عقیم مانده و کل داستان را شبیه یک کابوس یا شاید هم رویا نموده . ولی جمله بندی ها و تصویرسازی و فضاسازی خوب بود . موفق باشید دوست من .
نقل قول  
مری بلا
Member
صدف جان
من را فراخواندی و منم با کمال میل ب خواندن "فراخوانت" نشستم.
نکته ی بارز دو اثری ک از تو خوندم انتخاب بجا و "عنوان مناسب" برای اثرته.
راوی بی نام این احساس رو در آدم برمی انگیزه ک میتونی خودتو جای اون بذاری...یعنی این تجربه شخصی نشده و آش کشک خاله است.
سمبل دانه هم کاملا جا افتاده بود....
من تعلیقی در کار ندیدم...اما ترجیح میدادم جمله ی پایانی نباشه.اگه نبود اثرگذاری بیشتر میشد و مخاطب موهای تنش سیخ میشد ک "ای داد...نوبت من شد"
و یه نکته ی مهم دیگه اینکه: این روزا مردم زیاد حوصله ی رمان خوندن ندارن و اثر بلند خوندن ندارن{تذکر 1:ولو 20 صفحه}{تذکر 2:خودم البته با عشق میخونم...} و این کوتاه نویسی ها کار رو برای مخاطب آسون میکنه و تعداد خوانش ها بالا میره
با خوندنن اثرت یاد این شعر سیف فرغانی افتادم:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

قلمت سبز
نقل قول  
مادرم
Member
با درود
از این داستان ««فراموش خواهی کرد ،اما چیزی مانند تلنگر همراهت خواهد بود،او دوست ویار تو ست»

زیبا سفر کردی ،زیبا درک کردی ،و پیام را لطیف و زیبا رساندی ،
این سفر مبارکت باد،
از ،،،الست ،،،،،از ،،،،هبوط،،،، یاد کردی واز تلنگر حق
تلنگر =هستی ما را رها نمیکند ،هر جا بی راهه رفتیم ،آنجا ست که خودهستی افسار را ما را بدست میگیرد،تا راه را نشان بدهد،
راه برگشت به همان آرامش را،


چون سفر کردم، مرا راه آزمود
زین سفر کردن ره آوردم چه بود
زآن همه میلش سوی خاک است کو
در سفر سودی نبیند پیش رو
روی،واپس کردنش آن حرص وآز
روی در ره کردنش صدق ونیاز
هر گیا را کش بود میل عُلا
در مزیدست و حیات و در نما
چونکه گردانید سر. روی زمین
در کمی و خشکی و نقص وغبین
میل روحت چون سوی بالا بود
در تزاید مرجعت آن جا بود
ور نگون سازی سرت سوی زمین
آفلی ،حق لایحبُ الافلین.
مولانا
برترین سفر را برات آرزو دارم

چون ستاره سیر بر گردون کنی
بلکه بی گردون ،سفر بی چون کنی


نقل قول  
siderella
Member
در دایره ایی که آمد ورفتن ماست
اورا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست-خیام



صدف جان،عنوان خوبی برای کتابت انتخاب کردی(تو را فرا می خوانند) صدایی زیبا و شفاف در گوشم زمزمه می کند:نوبت توست ...
وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، همه ی آنها ایستاده اند و با نگاهی محزون بدرقه ام می کنند.این درست همان حسی است که من دارم.(متن کتاب)
او می داند(راوی) زمان ترک کردن این دنیای خاکی ، ترک جمع دوستان و هر آنچه برای او عزیز است فرا رسیده
گریزی از رفتن نیست؟(سوالی که راوی داستان از فرشته مرگ خود می کند.امروز توبت اوست و فردا...!!!)

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد،بردارم
وبه سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.(سهراب سپهری)

رفتن و بریدن از هر آنچه برایمان آشنا و عزیز است و پرت شدن به ناشناخته ایی که دوباره فرصت های از دست رفته را جبران کنیم.

خاک و دانه را به تو داده ایم.ثمره اش را به زودی از تو مطالبه خواهیم کرد(متن کتاب)


صدف جان بسیار عالی....بهت امتیاز خوبی دادم چون این نوشتت بیشتر از بقیه کتابات شدیدن به دلم نشست آفرین..
نقل قول  
siawash110
Member
در داستان کوتاه پایان داستان خیلی مهم است به نوعی مانند بیت آخر در اشعار رباعی یا مانند ضربه سوم در والیبال !‌!‌!‌ باید کوبنده و تاثیر گذار باشد . . . البته نیمه تمام گذاشتن آن هم یک نوع تکنیک خاص است که البته در ایران فکر نمی کنم زیاد تاثیر گذار باشد . . مگر در قشر خاصی از طبقات روشنفکر . . . به هر حال این جور چیزها سلیقه ایست و هر کس نظر خاصی دارد و نمی توان نقطه نظرات همه را جلب کرد . . شما انتقادها را بخوان ولی نهایتا کار خودت را بکن
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول از siawash110sadaf zackaric9217482016M23I:
ایراد کوچکی که داشت اگر انتهای داستان به شیوه ای محکم تر و تاثیر گذارتر (‌با شوکی بیشتر مثل آن قصه همستر ) تمام می شد بهتر بود

سپاس از نقد شما.چیزی که بعدا به ذهن خودم رسید تمام نکردن داستان بود. شاید حذف جمله ی آخر میتوانست پایان داستان را تاثیرگذارتر کند (نه لزوما محکم تر).
منتظر نظر شما در این خصوص هستم.
نقل قول  
siawash110
Member
دو عنصر در داستانهای شما به چشم می خورد : نو آوری و تعلیق

ظاهرا در این زمینه یک خلاقیت فطری دارید . . . از عنصر نماد به خوبی استفاده شده بود . . . تقریبا بدون عیب و نقص بود ولی ایراد کوچکی که داشت اگر انتهای داستان به شیوه ای محکم تر و تاثیر گذارتر (‌با شوکی بیشتر مثل آن قصه همستر ) تمام می شد بهتر بود
نقل قول  
sadaf zackaric
Pro Member
نقل قول از 9217482016M23I:
سلام دوست عزیز داستانتو خوندم....

تشکر از اینکه وقت گذاشتید دوست عزیز
نقل قول  
9217482016
Member
سلام دوست عزیز داستانتو خوندم. خیلیم عالی
نقل قول  
M23I
Member
سلام
اگه میشه یکم درموردش توضیح بده
ممنون
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You