Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

شمشون - داستان یک منجی ناکام

.
داستان واقعی و به دور از تحریف یکی از داوران بنی اسرائیل

حق تکثیر: نویسنده

» کتابناکهای مرتبط:
نورالانوار 5
سیر تحول کتاب مقدس
نبوت در یهود (تحقیق در زمینه کلام)

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 308 کیلوبایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 24
4 / 5
با 28 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 8
۱۳۹۳/۰۳/۰۴


پاسخنگارش دیدگاه
sirveykan
Member
نوشتن متن کتاب یا کپی توضیحات از مراجع دیگر در کامنت -بدون کم یا اضافه ای -برای آشنا شدن دیگران با موضوع، نکته ی جالبیه! ولی به جای این کار میشه به معرفی لینک مطلب یا بخش مورد نظر اکتفا کرد.
نقل قول  
seeyed
Member
و چون دل ایشان شاد شد ، گفتند : شمشون را بخوانید تا برای ما بازی کند . پس شمشون را از زندان آورده ، برای ایشان بازی می کرد . و او را در میان ستون ها بر پای داشتند و شمشون به پسری که دست او را می گرفت ، گفت : مرا واگذار تا ستون هایی که حانه بر آن ها قائم است ، لمس نموده ، بر آن ها تکیه نمایم . و خانه از مردان و زنان پر بود . جمیع سروران فلسطینیان در آن بودند و قریب هزار مرد و زن بر پشت بام بازی شمشون را تماشا می کردند . شمشون از خداوند استدعا نموده ، گفت : ای خداوند ، یهُوَه ، مرا به یاد آور و مرا قوّت بده تا انتقام چشمان خود را از فلسطینیان بکشم . و شمشون دو ستون میانی را که خانه بر آن ها قایم بود ، یکی را به دست راست و دیگری را به دست چپ خود گرفته ، به آن ها تکیه نمود و گفت : همراه فلسطینیان بمیرم . و با زور ستون ها را خم کرد و خانه بر سروران و بر تمامی خلقی که در آن جمع بودند ، فرو ریخت . پس کسانی که در موت خود کشت ، از کسانی که در زندگیش کشته بود ، زیادتر بودند . و آن گاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمده ، او را برداشتند . در قبر پدرش ، مانُوح ، در میان صُرْعَه و اَشتاوُل دفن کردند . و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد . ( کتاب مقدّس ، عهد عتیق ـ عهد جدید . از انتشارات انجمن پخش کتب مقدّسه . انگلستان . 1963میلادی )
نقل قول  
seeyed
Member
باب شانزدهم : . . . و بعد از آن واقع شد که زنی را در وادی سُوَرق که اسمش « دلیله » بود ، دوست می داشت . و سروران فلسطینیان نزد او آمده ، وی را گفتند : او را فریفته ، دریافت کن که قوّت عظیمش در چه چیز است و چگونه بر او غالب آییم تا او را بسته ، ذلیل نماییم . و هر یکی از ما هزار و صد مثقال نقره به تو خواهیم داد . پس دلیله به شمشون گفت : تمنّا این که به من بگویی که قوّت عظیم تو در چه چیز است و چگونه می توان تو را بست و ذلیل نمود . شمشون وی را گفت : اگر مرا به هفت ریسمان تر و تازه که خشک نباشد ببندند ، من ضعیف و مثل سایر مردم خواهم شد . و سروران فلسطینیان هفت ریسمان تر و تازه که خشک نشده بود ، نزد دلیله آوردند . و او وی را با آن ها بست . و کسان نزد وی در حجره در کمین می بودند . او وی را گفت : ای شمشون فلسطینیان بر تو آمدند . آن گاه ریسمان ها را بگسیخت ، چنان که ریسمان کتان که به آتش برخورد گسیخته شود . لهذا راز قوّتش دریافت نشد . و دلیله به شمشون گفت : اینک استهزا کرده ، به من دروغ گفتی . پس الان مرا خبر بده که به چه چیز تو را توان بست . و او وی را گفت : اگرمرا با طناب های تازه که با آن ها هیچ کار کرده نشده است ببندند ، ضعیف و مثل سایر مردان خواهم شد . دلیله طناب های تازه گرفته ، او را با آن ها بست و به وی گفت : ای شمشون ، فلسطینیان بر تو آمدند و کسان در حجره در کمین بودند . آن گاه آن ها را از بازوهای خود مثل نخ بگسیخت . و دلیله به شمشون گفت : تا به حال مرا استهزا نموده و دروغ گفتی . مرا بگو که به چه چیز بسته می شوی . او وی را گفت : اگر هفت گیسوی مرا با تار ببافی و به میخ قایم ببندی ، مثل سایر مردم خواهم شد . پس گیسوی او را با تار بافت و آن ها را به میخ قایم بست و وی را گفت : ای شمشون ، فلسطینیان بر تو آمدند . آن گاه از خواب بیدار شده، هم میخ نَوَردْ نسّاج و هم تار را برکند . و او وی را گفت : چگونه می گویی که مرا دوست داری و حال آن که دل تو با من نیست . این سه مرتبه مرا استهزا نموده ، مرا خبر ندادی که قوّت عظیم تو در چه چیز است . و چون او وی را هر روز به سخنان خود عاجز می ساخت و او را الحاح می نمود و جانش تا به موت تنگ می شد .( به اصطلاح جان به سرش می کرد . ) هر چه در دل خود داشت ، برای او بیان کرده ، گفت که اُسْتُره بر من نیامده است ، زیرا که از رحِم مادر برای خدا نذیره شده ام و اگر موی سرم تراشیده شود ، قوّتم از من خواهد رفت و ضعیف مثل سایر مردمان خواهم شد . پس چون دلیله دید که هر آن چه در دلش بود برای او بیان کرده است ، فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبید و گفت : این دفعه بیایید ، زیرا هر چه در دل داشت ، مرا گفته است . آن گاه سروران فلسطینیان نزد او آمدند و نقد را به دست خود آوردند . ( یعنی نقره های مقرّر را آوردند و تحویل وی دادند . ) و دلیله او را بر زانوهای خود خوابانیده ، کسی را طلبید و هفت گیسوی سرش را تراشید . پس به ذلیل نمودن او شروع کرد و قوّتش از او برفت . گفت : ای شمشون ، فلسطینیان بر تو آمدند . آن گاه از خواب بیدار شده ، گفت : مثل پیش تر بیرون رفته ، خود را می افشانم . امّا او ندانست که خداوند از او دور شده است . پس فلسطینیان او را گرفته ، چشمانش را کندند و او را به غزّه آورده ، به زنجیرهای برنجین بستند . و در زندان دست آس می کرد . و موی سرش بعد از تراشیدن باز شروع به بلند شدن نمود . و سروران فلسطینیان جمع شدند تا قربانی عظیمی برای خدای خود ، « داجون » ، بگذرانند و بزم نمایند . زیرا گفتند : خدای ما دشمن ما ، شمشون ، را به دست ما تسلیم نموده است . و چون خلق او را دیدند ، خدای خود را تمجید نمودند . زیرا گفتند : خدای ما دشمن ما را که زمین ما را خراب کرد و بسیاری از ما را کشت ، به دست ما تسلیم نموده است . و چون دل ایشان شاد شد ، گفتند : شمشون را بخوانید تا برای ما بازی کند . پس شمشون را از زندان آورده ، برای ایشان بازی می کرد . و او را در میان ستون ها بر پای داشتند و شمشون به پسری که دست او را می گرفت ، گفت : مرا واگذار تا ستون هایی که حانه بر آن ها قائم است ، لمس نموده ، بر آن ها تکیه نمایم . و خانه از مردان و زنان پر بود . جمیع سروران فلسطینیان در آن بودند و قریب هزار مرد و زن بر پشت بام بازی شمشون را تماشا می کردند . شمشون از خداوند استدعا نموده ، گفت : ای خداوند ، یهُوَه ، مرا به یاد آور و مرا قوّت بده تا انتقام چشمان خود را از فلسطینیان بکشم . و شمشون دو ستون میانی را که خانه بر آن ها قایم بود ، یکی را به دست راست و دیگری را به دست چپ خود گرفته ، به آن ها تکیه نمود و گفت : همراه فلسطینیان بمیرم . و با زور ستون ها را خم کرد و خانه بر سروران و بر تمامی خلقی که در آن جمع بودند ، فرو ریخت . پس کسانی که در موت خود کشت ، از کسانی که در زندگیش کشته بود ، زیادتر بودند . و آن گاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمده ، او را برداشتند . در قبر پدرش ، مانُوح ، در میان صُرْعَه و اَشتاوُل دفن کردند . و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد . ( کتاب مقدّس ، عهد عتیق ـ عهد جدید . از انتشارات انجمن پخش کتب مقدّسه . انگلستان . 1963میلادی )
نقل قول  
seeyed
Member
باب پانزدهم : و بعد از چندی واقع شد که شمشون در روزهای درو گندم برای دیدن زن خود با بزغاله ای آمد و گفت : نزد زن خود به حجره خواهم درآمد . لیکن پدرزنش نگذاشت که داخل شود . و گفت : گمان می کردم که او را بغض می نمودی . پس او را به رفیق تو دادم . آیا خواهر کوچکش از او بهتر نیست ؟ او را به عوض وی برای خود بگیر . شمشون به ایشان گفت : این دفعه از فلسطینیان بی گناه خواهم بود ، اگر ایشان را اذیّتی برسانم . و شمشون روانه شده ، سیصد شغال گرفت . و مشعل ها برداشته ، دُم بر دُم گذاشت . و در میان هر دو دُم مشعلی گذارد . مشعل ها را آتش زده ، آن ها را در کشتزارهای فلسطینیان فرستاد و بافه ها و زرع ها و باغ های زیتون را سوزانید . و فلسطینیان گفتند : کیست که این را کرده است ؟ گفتند : شمشون ، داماد تِمْنَه ای ، زیرا که پدرزنش زن او را به رفیقش داده . پس فلسطینیان آمده زن و پدرش را به آتش سوزانیدند . و شمشون به آن ها گفت : چون که به این طور عمل نموده اید ، البتّه از شما انتقام خواهم کشید . و بعد از آن آرامش خواهم یافت . و ایشان را از ساق تا ران به صدمه ای عظیم کشت . ( این گونه کشتن مفهوم نشد که چگونه کشتنی است . شاید منظور شکستن استخوان های ساق پا و ران باشد ؟! ) پس رفته در مغاره ای در صخره های عیطام ساکن شد . فلسطینیان برآمده در یهودا اردو زدند و در لَحَی متفرّق شدند . و مردان یهودا گفتند : چرا بر ما برآمدید ؟ گفتند : آمده ایم تا شمشون را ببندیم و برحسب آن چه به ما کرده است ، با او عمل نماییم . . . پس او را به دو طناب نو بسته ، از صخره فرود آوردند . و چون او به لَحَی رسید ، فلسطینیان از دیدن او نعره زدند . و روح خداوند بر وی مستقر شده ، طناب هایی که بر بازوانش بود ، مثل کتانی گردید که به آتش سوخته شود و بندها از دست هایش فروریخت . و چانه ی تازه ی الاغی ( فک الاغی ) یافته . دست خود را دراز کرد و آن را گرفته و هزار مرد را با آن کشت . . .
نقل قول  
seeyed
Member
باب چهاردهم : و شمشون به تِمْنَه فرودآمده ، زنی از دختران فلسطینیان در تِمْْنَه دید . و آمده به پدر و مادر خود بیان کرد ه ، گفت : زنی از دختران فلسطینیان در تِمْْنَه دیدم . پس الان او را برای من به زنی بگیرید . پدر و مادرش وی را گفتند : آیا از دختران برادرانت و در تمامی قوم ما دختری نیست که تو باید بروی و از فلسطینیان نامختون زن بگیری . شمشون به پدر خود گفت : او را برای من بگیرید ، زیرا در نظر من پسند آمد . امّا پدر و مادرش نمی دانستند که این از جانب خداوند است ، زیرا که بر فلسطینیان علِتی می خواست . چون که در آن وقت فلسطینیان بر اسرائیل تسلّط می داشتند . پس شمشون با پدر و مادر خود به تِمْنَه فرود آمدند و چون به تاکستان های تِمْنَه رسیدند ، شیری بر او بغرید . و روح خداوند بر او مستقر شده ، آن را درید به طوری که بزغاله ای دریده شود و چیزی در دستش نبود و پدر و مادر خود را از آن چه کرده بود ، اطّلاع نداد . و رفته با آن زن سخن گفت و به نظرشمشون پسند آمد . و چون بعد از چندی برای گرفتنش برمی گشت ، از راه به کنار رفت تا لاشه ی شیر را ببیند . و اینک انبوه زنبور عسل در لاشه ی شیر بود . ( از دیگر موضوعات در افسانه های ملل صرف نظر از اژدهاکشی ، شیرکشی است ) و آن را به دست خود گرفته ، روان شد و در رفتن می خورد تا به پدر و مادر خود رسید ه ، به ایشان داد و خوردند ، امّا به ایشان نگفت که عسل را از لاشه ی شیر گرفته بود . و پدرش نیز نزد آن زن آمد و شمشون در آن جا مهمانی کرد ، زیرا که جوانان چنین عادت داشتند . و واقع شد که چون او را دیدند ، سی رفیق انتخاب کردند تا همراه او باشند . و شمشون به ایشان گفت معمّایی برای شما می گویم . اگر آن را برای من در هفت روز مهمانی حل کنید و آن را دریافت نمایید ، به شما جامه ی کتان و سی دست رخت می دهم . و اگر آن را برای من نتوانید حل کنید ، آن گاه شما سی جامه ی کتان و سی دست رخت به من بدهید . ایشان به وی گفتند : معمّای خود را بگو تا آن را بشنویم . به ایشان گفت : از خورنده خوراک بیرون آمد و از زورآور شیرینی بیرون آمد . و ایشان تا سه روز معمّا را نتوانستند حل کنند . و واقع شد که در روز هفتم به زن شمشون گفتند : شوهر خود را ترغیب نما تا معمّای خود را برای ما بیان کند . مبادا خانه ی پدر تو ر ابه آتش بسوزانیم . آیا ما را دعوت کرده اید تا ما را تاراج نمایید ؟ پس زن شمشون پیش او گریسته ، گفت : به درستی که مرا بغض می نمایی و دوست نمی داری . زیرا معمّایی به پسران قوم من گفته و آن را برای من بیان نکردی . او وی را گفت : آن را برای پدر و مادر خود بیان نکردم . حال برای تو بیان کنم ؟ و در هفت روزی که ضیافت ایشان می بود ، پیش او می گریست و واقع شد که روز هفتم چون که او بسیار الحاح می نمود ، برایش بیان کرد و او معمّا را به پسران قوم خود گفت . و در روز هفتم مردان شهر پیش از غروب آفتاب به وی گفتند که چیست شیرین تر از عسل و چیست زورآورتر از شیر ؟ او به ایشان گفت که اگر با گاو من خیش نمی کردید ، معمّای مرا دریافت نمی نمودید . و روح خداوند بر وی مستقر شده ، به اَشقلُون رفت و از اهل آن جا سی نفر را کشت و اسباب آن ها را گرفته و بسته های رخت را به آنانی که معمّا را بیان کرده بودند ، داد . و خشمش افروخته شده ، به خانه ی پدر خود برگشت . و زن شمشون به رفیقش که او را دوست خود می شمرد ، داده شد .

نقل قول  
seeyed
Member
باب سیزدهم : و بنی اسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند و خداوند ایشان را به دست فلسطینیان چهل سال تسلیم کرد . وشخصی از صُرْعهَ از قبیله ی دان ، مانوح نام بود و زنش نازا بوده ، نمی زایید و فرشته ی خداوند به آن زن ظاهر شده او را گفت : توحال نازا هستی و نزاییده ای ، لیکن حامله شده ، پسری خواهی زایید . و با حذر باش و هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور . زیرا یقیناً حامله شده ، پسری خواهی زایید و اُستُره بر سرش نخواهد آمد . زیرا آن ولد از مادر خود برای خدا نذیزه خواهد بود و او به رهانیدن اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد . ( شاید این که در ایران مرسوم است موی سر فرزندان ذکور را نذر امامان می نمایند ، از همین گونه باورهای دینی یهود ـ اسرائیلیات ـ سرچشمه گرفته باشد . ) . . . و آن زن پسری زاییده ، او را « شمشون » نام نهادند و خداوند او را برکت داد . و روح خداوند در لشکرگاه دان در میان صُرعهَ و اَشتاوُل به برانگیختن او شروع نمود .
نقل قول  
seeyed
Member
یکی از قهرمانان قوم یهود که با توجّه به قدرت فوق بشری که دارد می توان او را در ردیف اساطیر رویین تن و آسیب ناپذیر قرار داد ، « شمشمون » ( سامسون ) است. قدرت او در گرو بقای موی سرش می باشد. تا موی سرش سترده نشده ، شکست ناپذیر باقی خواهد ماند . بنابراین می توان او را در ردیف اساطیری قرار داد که رازی در زندگی آنان وجود دارد و مرگشان در ارتباط با کشف این راز است .

در کتاب مقدّس ( تورات ) ، سِفْر داوران شامل بیست و یک باب است که باب های سیزدهم تا شانزدهم اختصاص به داستان شمشون دارد که عیناً خلاصه ی آن را نقل می کنیم :
نقل قول  
seeyed
Member
شمشون . [ ش َ ] (اِخ ) قاضی عبرانیان . وی مردی زورمند و دلیر بود و رمز شجاعت او را در موهایش می دانستند. بعدها زنی زیبا بنام دلیله به اغوای فلسطینیان این راز را کشف کرد و شب هنگام که او در خواب بود موهای او را تراشیدند و سپس وی را دستگیرکردند. شمشون مدت بیست سال در میان قوم اسرائیل قضاوت می کرد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شمسون شود.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You