رسته‌ها
رساله دلگشا
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 524 رای
نویسنده:
امتیاز دهید
5 / 4.4
با 524 رای
رساله‌ی دلگشا نوشته‌ی مولانا عبید زاکانی یکی از مشهورترین آثار طنزآمیز ادبیات فارسی است. این رساله شامل حکایت‌های کوتاه و لطیفه‌هایی‌است که به دو زبان عربی و فارسی تنظیم شده‌اند.
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
yafaya
آپلود شده توسط: yafaya
۱۳۸۸/۰۷/۳۰
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
334
فرمت:
PDF

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی رساله دلگشا

تعداد دیدگاه‌ها:
31
مولانا شرف الدین دامغانی در سلطانیه از در مسجدی می گذشت.خادم مسجد سگی را که وارد مسجد شده بود به باد زدن گرفته بود و می زد و سگ فریاد می کرد...مولانا در بگشود و سگ فرار کرد.خادم مسجد با مولانا به مشاجره بر امد که چرا در را گشودی،می خواستم سگ را بسیار بزنم تا دیگر به مسجد نیاید...مولانا گفت:ای مرد معذور دار،سگ عقل ندارد و از بی عقلی به مسجد می اید،ما که عقل داریم،ایا هرگز ما را در مسجد می بینی؟ عبید زاکانی-رساله دلگشا
شیخی بر منبر سخن می گفت.شخصی از مجلسیان سخت گریه می کرد.شیخ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند .مرد برخاست و گفت:ای شیخ،من نمی دانم که تو چه می گویی، اما من بزکی سرخ داشتم که ریشش به ریش تو می ماند،و دو روزی است که سقط شده؛ هر گاه که ریش تو را می بینم، مرا ان بزک یاد می اید و گریه بر من غالب می شود. عبید زاکانی-رساله دلگشا
خواندن این کتاب را به همه فارسی زبانان علاقمند به ادبیات سفارش می کنم
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‌ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم: « عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده‌اند؟! » گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله » خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ... » نپرسیده گفت: «گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لِنگش کِشیم و به تَه چاله باز گردانیم» رساله‌ی دلگشا
عالی بود اندکی تامل میخواهد در این دوره ;-)
[quote='hr498']شخصی از مولانا عضدالدین (قاضی عضدالدین ایجی، دانشمند قرن هشتم در روزگار ایلخانان مغول) پرسید که چونست که در زمان خلفا ، مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می آید و نه از پیامبر.!رساله دلگشا ، ...[/quote] البته هنوز هم مردم ادعای پیامبری میکنند ولی... یاد قضیه ای افتادم:مدتی پیش در یکی از مکان های مذهبی نشسته بودم که زنی حدودا 35 ساله (شاید بیشتر شاید کمتر) با چهره ای رنج کشیده،زرد و لاغر ،آمد نشست کنارم و شروع کرد به صحبت کردن و از بدبختی هایش گفت و اینکه شوهرش چقدر زجرش داده گفت و گفت و گفت تا دیدم دارد حرف های درهمی از دهانش بیرون می آید میگفت:"یک شب که تنها بودم دیدم نور سفیدی از دیوار اتاق به سمتم آمد و به من گفت تو پیامبری برو و مردم رو آگاه کن...."میگفت:"حالا از ما گفتن بود میخواهی باور کن میخواهی باور نکن..."آدرس شخصی را میخواست ولی به او گفتم بهتر است به جای آن شخص به یک روانپزشک مراجعه کنید! این هم از پیامبران آخر الزمان!
شخصی از مولانا عضدالدین (قاضی عضدالدین ایجی، دانشمند قرن هشتم در روزگار ایلخانان مغول) پرسید که چونست که در زمان خلفا ، مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می آید و نه از پیامبر.! رساله دلگشا ، عبید زاکانی پی نوشت: 1.حکما مربوط به آن دوره است و به این دوره نه! 2.گویند : مردی از گرسنگی مشرف به مرگ همی شد. پس شیطان برای او غذایی آورد ، به شرط آنکه ایمان خود را به او فروشد. مرد پس از سیری از دادن ایمان خودداری کرد، و گفت : آنچه را که در گرسنگی فروختم مرهوم و معدومی بیش نبود ، چه آدم گرسنه ایمان ندارد. (امثال و حکم دهخدا) 3.این هم ...
درویشی به در خانه ای رسیدی. دخترکی در خانه بودی . پس پاره نانی بخواستی ، دخترک گفت: نیست. گفت: چوبی، هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمک. گفت: نیست. گفت: کوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است. گفت: اینسان که من حال خانه ی شما می بینم، خویشاوندان دیگر می باید به تعزیت شما آیند!
دهقانی در اصفهان ، به درب خانه خواجه بها الدین صاحب دیوان (بها الدین جُوَینی پسر شمس الدین جوینی ، قرن هفتم) رفت. با خواجه سرا گفت که خواجه را بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کار دارد. او با خواجه بهاء الدین بگفت؛ به احضار او فرمان داد (برای سیاست)، چون درآمد ، پرسید : که تو خدایی؟ گفت: آری ؟ گفت : چگونه ؟ گفت : من پیش از این "دِه خدا" ، "باغ خدا" و "خانه خدا" بودم. نائبان و عاملان تو ، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند ، اکنون تنها "خدا" ماند. عبید زاکانی، رساله دلگشا
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file
کاربر گرامی!
امکان خرید اشتراک از خارج کشور ایران، با استفاده از حساب پی‌پال فراهم شده است.