رسته‌ها
با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما صاحب حقوق مادی این کتاب هستید، می‌توانید اجازه نشر رایگان نسخه الکترونیکی آن را به ما بدهید یا آن را از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «شرایط و قوانین فروش» را مطالعه کنید.
زمستان
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 2108 رای
امتیاز دهید
5 / 4.7
با 2108 رای
این دفتر شامل 40 شعر میباشد
مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود.
در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد.
از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران (خدیجه) اخوان ثالث ازدواج کرد.
در سال ۱۳۳۳ برای دومین بار به اتهام سیاسی زندانی شد.
پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.
در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه‌های تهران، ملی و تربیت معلم به‌تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.
در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد
در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در چهارم شهریور ماه
همان سال از دنیا رفت طبق وصیت وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
از او ۴ فرزند به‌جای مانده است.
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
Reza
آپلود شده توسط: Reza
۱۳۸۶/۰۷/۲۰
اطلاعات نسخه الکترونیکی

کتاب‌های مرتبط

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی زمستان

تعداد دیدگاه‌ها:
177
[quote='ضیایی']... تا سحرگاهان، که می داند که بود من شود نابود خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر وای..آیا هیچ سر بر می کنند از خواب مهربان همسایگانم از ÷ی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد میکنم فریاد ای فریاد! ای فریاد[/quote]
ای تکیه‌گاه و پناه غمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی‌نگاهت تهی مانده از نور...
من اینجا از نوازش چون آزار ترسانم... بسیار زیبا
...وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون... که سرما سخــــت سوزان است، مسیحای جوانمرد من...
به نظر میاد قدیما، مسلمونا حق دایر کردن میخونه نداشتن و در عوض غیر مسلمونا بخصوص ترسایان ازین حق برخوردار بودن ولی به این شرط که میخونه ها رو میتونستن فقط از موقع اعلام نیمه شب تا بامداد قبل از روشن شدن هوا و قبل از نماز صبح باز کنند. در غیر این صورت مجازات میشدن. اخوان در شعر زمستان همین موضوع رو دست مایه ی شعرش قرار داده: مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من سنگ تیپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
... تا سحرگاهان، که می داند که بود من شود نابود خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر وای..آیا هیچ سر بر می کنند از خواب مهربان همسایگانم از ÷ی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد میکنم فریاد ای فریاد! ای فریاد
اه..... اخوان! تازه این روزها می فهمم چه گفته بودی....... سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به کراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ "زمستان است"
آسمانش را تنگ گرفته در آغوش ابر با آن پوستین نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک و غمناکش
پرید از جان پناهش مرغک معصوم درین مسموم شهر شوم پرید ، اما کجا باید فرود آید ؟.... : نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما چه داند تنگدل مرغک ؟ عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد غبار و آتش و دود است نگفتندش کجا باید فرود آید همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون صدف با خویش دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش چه گوید با که گوید ، آه کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش همه پرهای پکش سوخت کجا باید فرود آید ، پریشان مرغک معصوم ؟
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file