Hiweb

اشعار علی صفایی حائری

اشعار علی صفایی حائری

این اشعار،اشعار انسانی دردمند است که اصلا دعویِ شاعری نداشت...
درد هایی داشت،و هنگامی که آنها بر وجودش غلبه می کرد،همین سوز ها و شور ها و دردها و تفکرات را به قالب شعر بر روی کاغذ می آورد.
لطافت و ظرافت روح او در اشعارش نیز جاری و ساری است،این پاره شعر تنها مشتی است نمودار خرواری از زیبایی های این روح دردمند:

دو سال از عمر من می رفت
که شور زندگی در ظلمت غم مرد
و دست مرگ،بر آن جمع فارغ،گرد ماتم ریخت
نشاط و شوق،در چشمان ما پژمرد
دو سال از عمر من می رفت
در یک روز طوفانی...
گاوی وحشی از صحرا،میان روستا آمد
و با شاخ بلند خود
که بوی مرگ و خون می داد
خود را بر دل «یکتا امیدم» زد
«پدر»
در لای گِل ها بی نفس افتاد...
و خیلی زود پایش در میان خاک و خون ماسید
و چشم خسته اش در زیر پلک بسته آرامید
نمی دانی چگونه تار گردید آسمان بر ما؟
چگونه آتش تقدیر،بال زندگی را سوخت؟
امیدی؟
هیچ
لطف؟
هرگز
همه مردان ده وحشی شدند و
روستا داران،مرا،در پشگل بز های وحشی هم،نمی دیدند...
زمان می رفت...
اما سخت و بی پروا
و من...
با مادری غمگین و بی آوا
هنوز اشک پدر در دیده ام می سوخت
که مادر رفت...
که مادر،زیر بار زندگی آهسته از پا رفت
و من دیدم هنگامی که مادر سوخت...
امید و عشق با او سوخت،با او رفت اندر گور
و من آواره گردیدم...

» کتابناکهای مرتبط:
تیغ و حنجره
دار بلند سیمرغ: مجموعه اشعار سپید
داد نزن در این آینه کسی نیست

نسخه ها
PDF
حجم: 622 کیلوبایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 136
4.5 / 5
با 15 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 10
۱۳۹۱/۰۹/۲۳


پاسخنگارش دیدگاه
tajii
Member
بسیار عالی سپاسگزار زحمتتان
نقل قول  
poorfar
Publisher
من عشق را با تو تجربه کردم . . .
دل من، «تــــو» را می خواهد.
هرچنـــد قلّه ى بلند تو،
پاهاى کوتاه را شکسته
من با پاى بلند عشــــــق می آیم . . .

............................
صداى مهربان تو
حتى از زبان رنجها به گوش مى رسد.
من براى «تــــو» بی تابم.

می توانم همچون راه هاى کوهستان
سختی ها را در پیچ و تاب هضم کنم
اینگونه تا قله هاى بلند راهى نیست.

.............................
من عشـــــــــــــق را با «تـــــو» تجربه کردم
تـــــــو «خستگى تکرار» را شکستی . . .
تو رفتن، حتى،در بن بست ها را نشان دادى.
در پشت درهاى بسته،
فریـــــاد هم . . . توجیـــــه ماندن است !
نقل قول  
mosafer37
Member
خدا در سینه ی من بود
با من گرم نجوا بود.
دلم سرشار از او بود.
نه کمبودی برایم بود نه اندوهی

با این چشم،من،دیدم.
با او این همه اندوه شیرین است
و بی او،زندگی تار است
و بی او زندگی پوچ و سیاه و سخت و غمگین است.
نقل قول  
r-pirvani
Member
ممنون.زیبا بود.صدمرتبه شرف داشت به ناشعر های آبکی این روزها..جالب اینکه اسم شاعرش را تابحال نشنیده بودم.عجیب است چنین شعری هایی برای این نام غریب!
نقل قول  
poorfar
Publisher
خدا ما را پدید آورد
ما را در کنار عقل و شهوت بست
رسولان را همراه کتاب نور و عشق شور...
و شیطان را با صد جلوه ى مغرور به ما پیوست.
چون خواست . . .
« تا انسان به پاى خویشتن
با اختیار و شوق به راه آید.»
و تا آن سوى هستى گام بردارد
................................
و دنیا را به ماتم داد . . .
تا انسان به این دنیا نپیوندد.
و از این جلوه هاى پوچ بگریزد.
دلش همزاد غمها شد . . .
تا در کوره ى غم، پاک گردد، شعله ور گردد.
پاکیزه از بت ها، آزاد از اسارت ها
و اما مرگ پایان نیست . . .
آغاز دویدن هاست !
در این سو، پاى ما آماده می گردد، با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت می تازیم تا آن مقصد بى مرز
جناب شیخ ساکت بود . . .
.................................
نگاهش حرف ها می زد
سکوتش مشعل من بود
سکوتش نور می پاشید، بر راهم
و شادى بر وجودم سایه می انداخت
درون سینه ام یک چشم دیگر پلک وا مى کرد.
و در این چشم هستى رنگ دیگر داشت . . .
...............................
سرم می رفت
چشمم سخت می جوشید
و قلب عاشقم آرام می لرزید.
نگاهم در نگاه شیخ می پیچید
و با او...
در سکوت آواز می خواندیم . . .
و با او
با نگاه، فریاد می کردیم . . .


به راستی به نظرم همین اشعاری که نگاشتم،به اندازه ی ده کتاب فلسفی به آدمی معنا می بخشد،
خدایش بیامرزاد که غریب زیست و غریبانه تر پَــــر کِشید
نقل قول  
tankamanee
Member
اى،
آخرین فریاد
خدا
اى آخرین فریاد...
خدا
ای چشمه امیدها
اى پایگاه آرزوهایم
تو ..آیا سینه شوق وامیدم را
به خاک یأس می سایى؟
تو ...آیاشاخه ی بى برگ عمرم را
به روى شعله هاى مرگ، مى سوزى،؟
و با این آفتاب خشم، بر این سایه، می تازى؟
خدا
بر من مزن رنگ تباهى را.
بیا، تنها، تو با من باش.
که من را جز تو،
اى پروردگار آسما نها، آشنایى نیست.
از آن هنگام،
کز این، تار و پود، آلوده قلبم، رخت بربستى،
دلم تار است،
چشمم، بی فروغ افتاده، بر هستى.
ومن بیگناه هستم
با خودم.
با شوق.
باهستی .
چه شد، از من سفرکردى؟
چه شد، این واحهی تاریک قلبم را رها کردى؟
بیا
در من بسوزان آتش هستی
که هستى، سخت، تاریک است.
خدا
اى آخرین فریاد
بیا
بش من خواستار شور هایم.
بیا
من تشنه شوق سحرهایم..
سحرهای که قلبم سخت می جوشید...
دستم همچنان مراغان وحشی بال و پر میزند
سحرهای که شوق تو
مرا از هستی
ازاین جو جادوی جدا کرد..
مرا در عالم گل رها کردمی کرد..
ومن بودم
تو، بودى
جلوه هایى شاد
از مسعود عزیز و دوست مهربانم هم بسیار ممنونم که این کتاب شعر را آپلود کرده...
نقل قول  
poorfar
Publisher
و از آن دل بیدار
در هنگامه ى ترس هراس و نا امیدى ها
و در هنگام ها سختی ها مى بیند.
می بیند خدایى را
که یکتایى رَواى اوست
محبت آیه اى از آیه هاى اوست.
.....................................
ستم؟
هرگز، که هستى جلوه اى از یک نگاه اوست . . .
.....................................
و اما آن تفاوت ها
و آن ظلم سیاه و جنگ سرخ و زورگویى ها
نشان ظلم هرگز نیست.
دلیل اختیار ماست.
هر آنچه او به ما بخشید، همچون اشک دریا، پاک و زیبا بود
ما با اختیار خویش، خون آلوده اش کردیم
همین قدرت
همین ثروت، می شد شبنمى بر چهره ى پژمرده اى باشد
می شد، کلبه افروز شب سرد شکسته زورقى باشد
ولى سرنیزه شد، خمپاره شد . . .
تا این که خون و دود . . .
حتی چشمه ی خورشید را آلود !

نقل قول  
poorfar
Publisher
سوال اینست . . .
درد این است، عصیان من از این است.
دلم پوسید
جانم سوخت !

............................
جناب شیخ سر برداشت
زمانى در نگاه من به سیر و جست و جو پرداخت
و با درد درونم آشنا گردید.
نگاه او تا اعماق هستى رفت

.............................
و لب هایش حکایت کرد:
همه محتاج؛
همه محکوم
این ها حاکمى دارند.
و سنت هاى حاکم بر طبیعت، باز،
محکومان تدبیرند
اسیر دست تنظیمند
بیرون از طبیعت
ماوراى هستى محکوم
دستی هست حاکم
خدایى هست نامحدود و بی مانند
اگر او در طبیعت بود
اگر حدى برایش بود
نیازى در وجودش بود
او ناچار محکوم طبیعت بود،
محتاج طبیعت بود،
نه حاکم بر طبیعت ها و سنت ها
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم پر از غمه ، ذلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی ، حقه بهت هر چی بگن
من به زمین و آسمون ، دست رفاقت نمیدم
-------
خواننده : معین
نقل قول  
poorfar
Publisher
چه دنیایى؟

پر از ابهام، پر از اندوه
خوشى، زیبایى، اصلا در کنارش نیست . . .
خوشی ها زود می میرند.
و زیبایى به زشتى باز گردد.

..................................
خدایى هست آیا، تا بگرداند این چرخ سیاه آفرینش را؟؟

و آیا با عدالت آشنا هست او؟
اگر او با عدالت هست، آخر این تفاوت چیست؟
یکى از کاخ، دلتنگ است
یکى در کوخ،بی رنگ است . . .
اگر او با عدالت هست؛ آخر این ها چیست؟
چرا چنگال قدرت با گلوى بینوایان می کند بازى؟
خدا آیا نمی بیند؟
خدا آیا خواهد بریزد روى هم این خیمه شب بازى؟؟
و دیگر . . . این خداى پاک چرا ما را پدید آورد؟
چرا اندوه را همزاد دل ها کرد؟
چرا ما را به کام «دیو مرگ» انداخت؟
بر دلها شرار مرگ و ماتم ریخت؟
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You