Hiweb

نسخه ها
PDF
حجم: 230 کیلوبایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 40
4.7 / 5
با 78 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 20
۱۳۹۱/۰۶/۱۵


پاسخنگارش دیدگاه
aliehsanif
Member
سوگواران تو امروز خموشند همه//که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست//زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی//روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز//قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار//بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز//مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا//جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

نقل قول  
E R S
Publisher
گر چشم بامداد به خورشید روشن است
ما را دل از خیال تو جاوید روشن است

آوارگی ست طالع ما روشنان عشق
وین مدعا زگردش خورشید روشن است

در این شبی که روزنه ها تیرگی گرفت
ما را هنوز دیده ی امید روشن است

در قلب من دریچه به خورشید ها تویی
وقتی که شب ز روزن ناهید روشن است

فرجام هر چراغی و شمعی ست خامشی
عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است

نقل قول  
vadedad
Member
"نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون

به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

زبرون کسی نیاید، جویباری تو این جا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش، طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی، که سرودنست بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن"
نقل قول  
khalil h
Member
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
نقل قول  
saeedlatifim
Member

سعدی به روزگاران ، مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الّا به روزگاران
( سعدی )

::::::::::::::

گفتی به روزگاری ، مهری نشسته ، گفتم
بیرون نمی توان کرد ، حتی به روزگاران ...
( شفیعی کدکنی )



نقل قول  
maryamyavari
Member
چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز

از صبح که بر خواسته ام ابری ام امروز
نقل قول  
eyelashes
Member

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم

چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟

این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج

یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم

به هواداری ات ای پاک نسیم سحری

شور و آشفتگی گرد بیابان دارم

مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر

موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش

که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم

غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر

من که با عطر غمت سر به گریبان دارم

شمع سوزانم و روشن بود از آغازم

که من سوخته سامان چه به پایان دارم

شفیعی کدکنی
نقل قول  
mosafer 17
Member
بخوان به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد

پیام روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد

ز خشک سال چه ترسی

که سد بسی بستند

نه در برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز

و در برابر شور

در این زمانه ی عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب

زلال تر از آب

تو خامشی، که بخواند؟

تو می روی، که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور

در آن کرانه ببین بهار آمده

از سیم خاردار گذشته

حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست

هزار آینه جاری ست

هزارآینه اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق

زمین تهی دست ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی !



نقل قول  
atish3193
Member
بر درخت زنده بی برگی چه غم...؟
وای بر احوال برگ بی درخت...
نقل قول  
koohsar62
Pro Member
شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
می‌خزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه‌ِ تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوشِ شیر شکارانت کو؟
نعره و عربده‌ی باده گسارانت کو؟
چهره‌ها درهم و دل‌ها همه بیگانه زهم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟

شفیعی کدکنی
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You