Hiweb

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

دفتر خاطرات

ماجرای کتاب واقعیست

حق تکثیر: ت‍ه‍ران‌: ل‍ی‍وس‍ا‏‫، ۱۳۷۸.‬

» کتابناکهای مرتبط:
آذری غریب
گنج های تروا
داستان واقعی انقلاب مائوئیستی در تبت

نسخه ها
4.4 / 5
با 20 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 5
۱۳۹۱/۰۱/۰۲


پاسخنگارش دیدگاه
Bahar FCR
Member
زیادی عاشقونه بود زیاد خوشم نیومد
نقل قول  
aida ra
Member
دستتون درد نکنه اتقاقا من فیلمشم دارم واقعا زیباس
نقل قول  
آغاز کتاب:

"معجزات"
من کی هستم ؟و این قصه چه پایانی خواهد داشت؟
خورشید طلوع کرده و من کنار پنجره غبارالودی که نقش زندگی از ان رخت بر بسته است،نشسته ام.امروز پیراهن و شلوار کلفتی به تن دارم.شال گردنی دور گردنم پیچیده و ژاکتی را که سی سال پیش دخترم برای تولدم بافته بود،پوشیده ام.
درجه حرارت شوفاژ اتاقم روی اخرین درجه است و بخاری کوچکی نیز درست پشت سرم قرار دارد که با ناله و سر و صدا،حرارت را مانند اتشی که از دهان اژدهای افسانه ها بیرون می اید،به اطراف می پراکند.با این حال،سر تا پایم از شدت سرمایی که از بدنم بیرون نمی رود،می لرزد.
سرمایی که هشتاد سال است در وجودم ماوا گرفته است.هشتاد سال،بله،هشتاد سال،اگرچه باور کردن ان برایم دشوار است،تعجب می کنم که از زمان ریاست جمهوری جرج بوش هرگز گرم نشده ام.دلم می خواهد بدانم تمام هم سن و سال های من همین طور هستند یا نه.
زندگی من؟شرح ان زیاد اسان هم نیست.ان نمایش هیجان انگیزی که خیالش را در سر می پروراندم،نبوده است.اما زیر زمینی و مخفی هم نبوده است.به نظرم بیشتر به اوراق سهام مرغوب شباهت دارد،نسبتا ثابت،گاهی بالا و پایین می رود و کم کم سیر صعودی می پیماید.همچون خریدی خوب که اقبال هم در ان دخیل است.من به این نتیجه رسیده ام که هر کسی نمی توان چنین چیزی در مورد زندگی اش بگوید.اشتباه نکنید.من ادم به خصوصی نیستم.در این مورد مطمئنم.مردی معمولی هستم با افکاری معمولی و زندگی معمولی.هیچ یک از بناهای تاریخی به من اختصاص ندارد و به زودی نامم نیز فراموش خواهد شد.اما کسی را با تمام روح و جسمم دوست داشته ام و از نظر من همین کافی است.
شاعر پیشه ها نام این قصه را عشق می گذارند و کلبی مسلکان ان را مصیبت می نامند.از نظر خودم ترکیبی از هر دوست.مهم نیست نظر شما در پایان چه باشد،چون در اصل قضیه تاثیری ندارد و مسیر انتخابی مرا تغییر نمی دهد.هیچ شکایتی از مسیر زندگی ام و اینکه مرا به کجا کشانده است،ندارم.شکایت از دیگر چیزها انقدر هست که می توان چادر سیرکی را با ان پر کرد.اما شاید هم مسیر انتخابی من همیشه درست بوده،و به هر حال به هیچ وجه به ذهنم خطور نکرده است که ای کاش مسیر دیگری را انتخاب کرده بودم.....
نقل قول  
نوشته پشت جلد:
گاهی چنان قصه عشق قلب ما را تسخیر می کند که از داستان فراتر می رود و یادش تا ابد در خاطرمان می ماند.دفتر خاطرات چنین داستانی است.
تجلیلی است از عشق.لبخند بر لبانمان می اورد و درعین حال اشک هایمان را جاری می سازد.ما را وامی دارد باور کنیم که عشق واقعی وجود دارد و سن و سال نمی شناسد.
«نوآح» سی و یک ساله،بعد از جنگ جهانی دوم به شهر خود بازمی گردد.او هنوز در خیال خود دختری را می بیند که چهارده سال است که او را گم کرده است.
و «الی» بیست و نه ساله نیز که بناست با وکیلی ثروتمند ازدواج کند،از فکر پسر جوانی که چهارده سال پیش قلب او را ربود،بیرون نمی رود.
و از اینجاست که قصه عشق اغاز می شود.قصه عشقی که انچنان قدرتی دارد که معجزه می افریند.
نقل قول  
asma m
Member
واقعا خیلیییییی قشنگه. خیلی عاشقونه بود. البته وقتی میخوندمش یه حس ناراحتی داشتم, یه جو سنگین.. اما بعدش این حس رفت. دلم میخواد دوباره بخونمش و حتما هم دوباره میخونم.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You