Hiweb

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

پیامبر و دیوانه

درباره کتاب
کتاب فوق در دل خود دو کتاب را شامل می‌شود:
کتاب اول پیامبر و کتاب دوم دیوانه .
پیامبر جبران درباره همه مسائل رودر روی انسان مانند کار، شادی و اندوه، درد، خوبی و بدی، دوستی، دعا، قانون، مرگ، زیبایی و ... سخن می گوید. همه این سخنان بر این پایه استوارند که سرشت انسان ذاتاً خوب است و دشواریهای زندگی او از اینجا ناشی می شوند که او هنوز تعارض های اساسی زندگی را به جا نیاورده و ماهیت کار و نظام زندگی را چنان که باید دیگرگون نکرده است(پیش گفتار مترجم).

از کتاب
چگونه دیوانه شدم؟
چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه ها دویدم و فریاد زدم"دزد، دزد"..........
چنین بود که من دیوانه شدم

حق تکثیر:
ت‍ه‍ران‌: ک‍ارن‍ام‍ه‌‏‫، ۱۳۸۹

» کتابناکهای مرتبط:
The White Feather
تهوع
When the World Screamed

نسخه ها
4.6 / 5
با 177 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 41
۱۳۹۰/۰۳/۲۸


پاسخنگارش دیدگاه
kimyaj
Member
خیلــــی فهمیدنش سخته ...
آدم باید رو هر جمله ش وقت بذاره و فکر بکنه ببینه یعنی چی..
سنگینه!ولی با این اوصاف عالیه!
نقل قول  
irani222
Member
اما آنچه در وجود شما بی زمان است از بی زمان بودنِ زندگی، آگاه است؛

و میداند که دیروز همین خاطره ی "امروز" است، و فردا، رؤیای "امروز"...
نقل قول  
مادرم
Member
بخشش
و شما خود که باشید، تا مردمان سینه هایشان را بشکافند وحجاب از غرورشان بر گیرند،که قدر و قیمتشان برهنه ببینیدو عزت واعتبارشان بی پرده.
در خویشتن باز نگرید که خود آیا شایسته ی آن باشید که ایثار کنید و بایسته آنکه بخشش راوسیله شوید؟
چونکه راستی را ، زندگیست که می بخشد و زندگیست که می ستاند وشما که خویشتن را بخشنده انگارید،هر کز ناظرانی بیش نباشید.
نقل قول  
مادرم
Member
شما جسم کودکانتان را ماوایی توانید داد،اما روحشان را هر گز.
که روح آنها ساکن خانه های فرداست، ودیدار فردا بر شما میسر نگردد،
حتی به رویاها یتان،
شما را شاید تلاشی سخت که همسان آنان شوید،اما زهی خیال باطل که ایشان را به گونه ی خویش در آورید،
که زندگانی نه وا پس رود، ونه در انتظار دیروز درنگ کند.

فرزندانتان را آنطوری که هستند ،یاری کنید،در کنارشان باشید،
نقل قول  
خانه ی شما هر چند مجلل و مزین باشد، راز شما را پنهان نمی دارد و خواهش شما را پناه نمی دهد؛ زیرا آنچه در وجود شماست، نامتناهی است؛ در کاخ آسمان زندگی می کند که در و دروازه اش مه صبحگاهی است و پنجره هایش سرودها و سکوت های شب.
نقل قول  
koormaz
Member
اگه میخواهید کتاب رو بخرید حتما با ترجمه آقای دریا بندری باشه.
عاااالللللیییییییییییییییه
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید...
نقل قول  
kami45
Member
من دارم ذوق میکنم که این همه کتاب خوب تو این سایت پیدا میکنم . تو سه ماه گذشته 4 تا کتاب از کتابفروشیا خریدم روی هم 200 صفحه هم ازشون نخوندم یه جورایی به دلم نچسبیدن ولی بیشتر کتابایی که ازینجا دانلود میکنم میخونم ممنون از گردانندگان سایت، آپلود کننده ها و تمام کسانی که تجربه هاشون از خوندن کتاب ها صادقانه در اختیار دیگران میذارن
نقل قول  
سینا260
Member
کتاب پیامبر فوق العادست ولی من دیوانه رو بیشتر دوست دارم
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
پیامبری که دین جدیدی نیاورد.بلکه اخلاقیات و انسان دوستی رو سرمشق زندگی مردم قرار داد.فکر کنم کار بسی دشوار را در پیش روی خود نهاد.آدمیان در وحله اول بسیار مشتاق میشوند ولی وقت عمل که میرسد،معدود کسانی هستند که پایبند بمانند و همچنان اصول و منش آزاد اندیشی و رفتار صحیح انسانی را از خود بروز دهند.جای بسی تاسف است که انسان ها چه زود زیبایی درون خود را فراموش کرده و به جای آن خود را از پلیدی ها و پلشتی ها پر می کنند.کاش برای لحظه ایی دوباره از این دنیا بگذریم و سوار بر قایق شویم و به سوی جزیره گم شده درونمان سفر کنیم و دوباره زندگی را در آن از سر گیریم.زندگی که انسان را به کمال و مهربانی سوق دهد.
نقل قول  
mosafer 17
Member
مهر...

هنگامی که مهر شما را فرا می خواند

از پی اش بروید

اگرچه راهش دشوار و ناهموار است

و چون بالهایش شما را برمی گیرد وا بدهید

اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد

و شمارا زخم برساند

و چون با شما سخن می گوید اورا باور کنید

اگر چه صدایش رویاهای شما را برهم زند

چنان که باد شمال باغ را ویران می کند

زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما میگذارد شما را مصلوب می کند

همچنان که می پروراند هرس می کند

همچنان که از قامت شما بالا میرود

و نازک ترین شاخه هاتان را در آفتاب می لرزاند

نوازش می کند و به ریشه هاتان که

در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد

شما را مانند بافته های جو در بغل می گیرد

شما را می کوبد تا برهنه شوید

شما را می بیزد تا از خس جدا سازد

شما را می ساید تا سفید کند

شما را می ورزد تا نرم شوید

و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند

همه این کارها را مهر با شما می کند

تا راز های دل خود را بدانید

و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوی .

مهر چیزی نمی دهد مگر خود را

و چیزی نمی گیرد مگر خود را

مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید

زیرا که مهر بر پایه ی مهر پایدار است ...

نقل قول  
keivan71
Member
به نظر من از جبران همین دوتا رو بخونی کافیه + زندگی نامش
نقل قول  
کوهالن ازت ممنونم ولی صفحات آخرش رو کاش تایپ شده می ذاشتی ولی بهرحال قشنگ بود. دستت درد نکنه
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
کتاب فوق العاده ایست. ولی از فصل دیوانه اش از روی صفحات کتاب عکس گرفته شده و خیلی قابل خوندن نیست.نمیشه تایپ شده اش رو برای دانلود بذاریدممنون میشم. از زحمات شما هم ممنون هستم
نقل قول  
یاسمن
Pro Member
ای بابا ! چرا دانلود نمیشه؟ یه بار خوندمش ارزش بیشتر و بیشتر خوندنش رو داره .
نقل قول  
birdana
Member
بدون هیچ حرفی زیبا ست
نقل قول  
siderella
Member
کتاب پیامبر مثل یک شراب نابی می ماند که آن را باید جرعه جرعه نوشید تامستی حاصل از خواندن این کتاب تا واپسین دم با انسان بماند.
نقل قول  
Yama12
Member
به نظرم فصل پیامبرش اصلا با دیوانه قابل مقایسه نیست...
پیامبرش فوق العادس..مخصوصا بخش عشق. ازادی.قانون.ازدواج که خیلی به افکار من جهت داده.
نظر شما چیه؟
نقل قول  
نقل قول:
کتابی به این زیبایی قابل تحسین است . ممنون از اسپارتاکوس عزیز که این کتاب را آپلود کرده است.


لطفا قشنگتر دقت کنید اسپارتاکوس که آپ نکرد جانم
نقل قول  
zhandark
Member
ای خدا چرا دانلود نمیشه !دیوانه شدم حالا که اینقدر بهش نیاز دارم؟
نقل قول  
toranj7
Member
ای مردمان ارفالس
شما می توانید دهل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را باز کنید اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟!!

فصل قانون

درود و سپاس کوهالن
نقل قول  
shabahangxxx
Member
خیلی خوب و دیگر هیچ
نقل قول  
rain_rainy71
Pro Member


با تشکر از شما دوست گرامی کوهالن

کتاب پیامیر را قبلا خوندم .این یکی راهم میخونمش
نقل قول  
amir1123
Member
از کتب زيباي خليل جبران است متشکرم .
نقل قول  
wight rose
Pro Member
از بهترین کتاب های جبران که یه راهنمای بسیار خوب برای زندگی هر آدمی می توونه باشه!
من وقتی هفت سالم بود برای اولین بار این کتاب رو خووندم. اون روزا اونقدری نمی توونستم همه حرف های کتاب رو درک کنم اما
یه راهنمای خوب بود برام!
هنوزم از خووندنش لذت می برم!
و این کتاب رو همیشه به بهترین دوستانم هدیه دادم!
نقل قول  
pezhman000
Member
کتابی به این زیبایی قابل تحسین است . ممنون از اسپارتاکوس عزیز که این کتاب را آپلود کرده است.
نقل قول  
اینجا دریائیست که کران آن مرزی ندارد
نقل قول  
از کتابهای زیباتون ممنون
نقل قول  
kavirlout
Member
كتاب زيباييست با تشكر از شما
نقل قول  
taimaz
Member
اولین کتابی که ازش خوندم همین بود
فکر میکنم بیشتر فیلسوف خیلی بعدش نویسنده
نقل قول  
afrasiab
Member
چه گویم من از این احساسات پر شور این جوانان عزیزی که در قسمت پایین (مخصوصا کوهالن) نظرات خود را بیان کرده اند.
کوهالن گوته ای باش در سرزمین عشق تا برویی در قلب ها.
اساطیر فریاد خواهند کشید.......
و تو سوشیالیسم عزیز بخواه از اویی که میدانی کیست....................
نقل قول  
reyhan62
Member
nakhoondam ketabro,ama nevisanadsh ke harf nadare.
نقل قول  
کاش پیامبری هم بود که مرحمِ دلِ دیوانهء من باشه

@
نقل قول  
maryam1987
Member
عالیه . خیلی دنبال این کتاب گشتم و خاطرات قشنگی باهاش دارم. مرسی ...
نقل قول  
نسترن ر
Member
هفت نقابی که خودم ساخته بودم را دزدیدند....
خیلی زیباست مرسییی
نقل قول  
nitmaramtin
Member
به دوستان پیشنهاد می کنم قبل از همه کتاب باغ پیامبر را به خوانند .
جبران خلیل جبران بسیار زیبا می نویسد .
عاشقشم .
نقل قول  
کوهالن
Publisher
شاعر : جبران خلیل جبران
مترجم : گرتا گرگانی
منبع : مجله آزما


هنگام فرونشتن آب،
بر ماسه ها خطی نوشتم،
و تمامی روح و ذهنم را در آن نهادم،
چون آب بالا آمد بازگشتم تا بخوانمش و بر آن اندیشه
کنم،
بر ماسه ها جز نادانی ام هیچ نیافتم
نقل قول  
کوهالن
Publisher
شاعر : جبران خلیل جبران
مترجم : پروین امین زاده
منبع : بخارا

سینه سرخ

ای سینه سرخ، بخوان بخوان! چرا که راز ابدیت
در آواز است.
ای کاش همچون تو بودم، آزاد
از زندان ها و کند و زنجیرها.
ای کاش همچون تو بودم، روحی پروازکنان بر فراز
دره ها
و می نوشیدم نور را همچون باده نوشان از
جامهای اثیری.
ای کاش همچون تو بودم، معصوم، قانع
و سرخوش
و نادیده می انگاشتم آینده را و از یاد می بردم گذشته را.
ای کاش همچون تو بودم سرشار از زیبایی، وقار و
آراستگی
با باد می گسترانیدم بالهایم را برای
تزیین شبنم.
ای کاش همچون تو بودم، اندیشه ای شناور
بر فراز دیاران
و سر می دادم آوازهایم را میان جنگل
و آسمان.
ای سینه سرخ ، بخوان! و بپراکن شور و شیدایی ام را.
من گوش فرا می دهم به آوای درون آوایت
که در گوش جانم زمزمه می کند.
نقل قول  
کوهالن
Publisher
شاعر : جبران خلیل جبران
مترجم : گرتا گرگانی
منبع : مجله آزما


با من زاری کنید شما ای دختران آشتارت و همه ی شما، عشاق تموز
به قلبهایتان فرمان دهید تا بگدازند و بیاشویند و خون بگریند، زیرا،
آن که از طلا و عاج ساخته شده بود
دیگر نیست
در جنگل تاریک گراز بر او چیره شده،
و دندان های نیش اش در جان او خلیده،
اکنون او لکه لکه از برگ های سال گذشته،
آرمیده،
و دیگر گام هایش دانه های خفته در سینه بهار را،
بیدار نخواهد کرد.
صدایش با سپیده دم به پنجره ی من نخواهد رسید،
و من تا ابد تنها خواهم بود.
با من زاری کنید، شما دختران آشتارت و همه ی عشاق تموز،
زیرا محبوب من، از من گریخته:
او که چون رودها سخن می گفت؛
او که صدا و مجالش توامان بودند؛
او که دهانش درد سرخی بود شیرین آفریده شده،
او که تلخی لبانش به عسل بدل می شد.
با من زاری کنید بر گرد مزار او، هم چنان که ستارگان زاری می کنند،
و گلبرگ های ماه بر بدن زخمی اش فرو می ریزند،
با اشکهایتان روانداز ابریشمی بسترم را مرطوب کنید،
آن جا که روزگار محبوبم در رویایم آرمیده،
و چون برخاستم،
رفته بود.
از شما می خواهم ای دختران آشتارت و ای شما همه ی عشاق تموز،
سینه هایتان را برهنه کنید و زاری نمایید و آرامش دهید.
چرا که عیسای ناصری مرده است


نقل قول  
کوهالن
Publisher
جایزه سوم قصه‌اش دیگر به مدرسه ربطی ندارد. یک روزنامه‌ای چاپ می‌شد به اسم «چلنگر» (چلنگر به این آهنگرهای دوره‌گرد می‌گویند که در دهات و محله‌ها می‌گردند و آهنگری می‌کنند). مدیر این روزنامه یک شاعری بود (اسمش یادم نیست. به‌هرحال شاعر معروفی بود آن موقع). یک مسابقه‌ای گذاشته بود که هرکس یک داستانی بنویسد برای روزنامه، جایزه می‌گیرد.
بنده هم دیگر بزرگ بودم آن موقع؛ 81 - 71 ساله. من یک داستانی نوشتم، فرستادم برایشان بعد دیدم داستان من چاپ شده، منتها درواقع نصف داستان چاپ شده بود. داستان من دو تا محور داشت؛ اینها یک خط داستانی را گرفته بودند، بقیه‌اش را ریخته بودند دور. گفتند این برنده جایزه داستانی ماست.
بعدا یک گلدان این‌قدری به من دادند. چیز مهمی نبود، روکش نقره داشت و بعد از سال‌ها که نقره‌اش پاک شد، زیرش مس بود. به‌هرحال این تنها جایزه‌ای است که بنده بابت فعالیت ادبی تابه‌حال دریافت کرده‌ام.
من دانشکده ادبیات هم هیچ‌وقت نرفتم. درس و مدرسه را همان‌طور که زود شروع کرده بودم، زود هم رها کردم. سال نهم مدرسه که بودم از بابت املای انگلیسی تجدید شدم. تابستان را شروع کردم به خواندن انگلیسی و از آن به بعد تا امروز که می‌بینید، مشغول حاضرکردن درسم هستم.
نقل قول  
کوهالن
Publisher
من 7 سال داشتم و قرار بود در مراسم شعر بخوانم؛ باید می‌بودم که بعد شعر بخوانم یا نه؟! مرا بردند آنجا توی مدرسه ول کردند. من هم رفتم این طرف و آن طرف گشتم برای خودم. مدرسه بزرگی هم بود. رفتم یک جایی که دستشوری و توالت و اینها بود و درش هم بسته بود. پنجره‌هایش را نگاه کردم و دیدم یک نفر توی اینجا دارد ترومپت می‌زند. ترومپت دستش گرفته، بوق بلند می‌زند ولی در را بسته.
حالا این شخص که بعدا من شناختم‌اش، شخصی بود که در آبادان یک کتابفروشی داشتند در «بریم» به اسم «الفی» (Alfy). 3 – 2 تا برادر بودند اینها. یکی‌شان همینی بود که داشت اینجا ترومپت می‌زد. قرار بود توی همین مراسم ترومپت بزند. به‌هرحال من آنجا رفتم تماشای این «الفی» که ترومپت می‌زد توی دستشوری و دیگر یادم نیست که چی شد. بعدش جشن تمام شد و آمدم خانه.
خواهرم به من گفت تو کجا بودی؟ قرار بود آنجا بیایی شعر بخوانی؟ گفتم من که آمده بودم آنجا ولی کسی به من نگفت بیا شعر بخوان! به‌هرحال آن شعر را ما نخواندیم در مدرسه. تا اینکه 3-2 هفته بعدش از اداره فرهنگ یکی را فرستادند مدرسه ما که این شاگردی که قرار بود شعر بخواند را رئیس اداره فرهنگ خواسته.
اینها هم گفتند بفرما، این است ببریدش. دست ما را گرفتند بردند اداره فرهنگ. آنجا نشستیم و بعد از چقدر ما را صدا کردند. گفت تو قرار بود شعر بخوانی توی مدرسه. چطور شد؟ گفتم نمی‌دانم چطور شد؟ گفت آنجا صدایت کردیم، این همه دنبالت گشتند نبودی. گفتم من داشتم تماشا می‌کردم یک نفر را که ترومپت می‌زد، من رفته بودم تماشای ترومپت.
گفت «خب، آنجا یک جایزه‌ای برایت معلوم کرده بودند که عبارت است از یک دفتری و یک دواتی و یک قلمی. اینجاست، اینها که جلوی من است. این را قرار بود آنجا شعر بخوانی و به‌ات بدهند. حالا من صدایت کردم این را به تو بدهم. منتها این شعر را برای من بخوان ببینم بلدی بخوانی یا نه».
من هم گفتم بله؛ «شب تاریک رفت و...» تا آخرش. خیلی هم بلند نبود. گفت «خیلی خب! خوب خواندی ولی چرا آن روز نبودی». گفتم «نمی‌دانم چرا نبودم». خلاصه آمد گوش مرا گرفت و حسابی پیچاند؛ به‌طوری که من داشتم به گریه می‌افتادم دیگر. گفت: «این مال این است که آن روز نبودی. بنابراین گوشت را پیچاندم که بعد از این وقتی قرار است یک جایی باشی، آنجا باشی واقعا. این دفتر و کاغذ هم جایزه‌ات است، بگیر و برو».
من هم دفتر را گرفتم و با چشم گریان برگشتم مدرسه دوباره. خلاصه، این از جایزه اولی که قرار بود به بنده بدهند. بعدا مدرسه ما باز جایش عوض شد، آمدیم به احمدآباد آبادان، کنار یک جایی که زندان آبادان بود که بعدها که من به زندان افتادم، همان جا بودم. این مدرسه که من 3-2 سال آنجا بودم تقریبا چسبیده بود به زندان. یک معلمی داشتیم آنجا به اسم آقای شاکری که معلم ورزش بود و موسیقی و یکی دو تا چیز دیگر. آدم خیلی شیک و جوانی هم بود. با معلم‌های دیگر خیلی فرق داشت.
بعد یک خانم مدیری هم داشتیم به اسم خانم رفیعی. زن خیلی خوبی هم بود. این آقای شاکری آمد به خانم رفیعی گفت که جشن نمی‌دانم چی هست در مدرسه «رازی» (که مدرسه بزرگی بود)، شما هم بهترین شاگردتان را معرفی کنید که آنجا جایزه بدهند به‌اش.
خانم رفیعی هم بنده را انتخاب کرد. آنجا که رفتیم، یادم هست که یک پیرهنی تن من کرده بودند که جلوش سبز بود، پشتش قرمز. یک عده دیگری هم بودند که جلوشان قرمز بود، پشتشان سبز. یک عده‌ای هم پیرهن سفید تنشان بود. اینها که می‌ایستادند و می‌چرخیدند این‌ور آن‌ور، پرچم ایران می‌شد.
من توی صف ایستاده بودم با این پیرهن. به من گفته بودند که گوشت باشد وقتی صدایت کردند بیا جایزه‌ات را بگیر. ما ایستادیم ولی هیچ‌وقت صدامان نکردند. بعد معلوم شد جایزه مرا داده‌اند به خواهرزاده رئیس فرهنگ آبادان.
نقل قول  
کوهالن
Publisher
منبع : همشهری
---------------------------------------
تاریخ تولد من یک اشکالی دارد؛ در شناسنامه اول شهریور 1308 نوشته شده ولی گویا در زمستان 1309 در آبادان متولد شده‌ام.
علتش هم این است که پدرم گویا خیلی عجله داشته مرا بفرستد مدرسه. 5 سالم بود که مرا فرستاد مدرسه ملی آبادان که خصوصی بود. این مدرسه ملی کمی بعد بساطش برچیده شد.
نمی‌دانم، لابد اشکالی داشت و مرا برای کلاس دوم بردند یک جای دیگر. آنجا گفتند باید از من امتحان بگیرند. معلم‌ها یک ابتکاری کرده بودند آنجا؛ یک کاغذی را این‌قدر سوراخ کرده بودند... این را می‌گذاشتند روی یک کلمه‌ای و می‌گفتند این چیست؟ نوبت بنده که رسید - من شاگرد خیلی خوبی بودم، یک سال هم قبل از این رفته بودم مدرسه ملی - این کاغذ را گذاشتند و گفتند این چیست؟ من گفتم «آش سرد شد». کلمه «سرد» بود. ولی من چون قبلا خوانده بودم می‌دانستم این کلمه توی جمله «آش سرد شد» آمده.
گفتم آش سرد شد. اینها به هم نگاه کردند که یعنی چی؟ یکی دیگر را نشان دادند؛ «سار». گفتم «سارا از درخت پرید». به هم نگاه کردند و گفتند این شاگرد جمله‌ها را یاد گرفته ولی کلمات را نمی‌شناسد، طوطی‌وار یاد گرفته. به‌هرحال بنده را رد کردند. گفتند یک سال دیگر باید کلاس اول را بخواند.
خانواده من نیامدند اصرار کنند یا بپرسند چرا آخر رد کردید. الان اگر یک بچه‌ای را رد کنند... خبر ندارم... ولی فکر می‌کنم خانواده‌اش بیایند بپرسند چرا رد کردید.
ولی من توی کلاس شاگرد برجسته‌ای بودم. یک مدرسه‌ای در آبادان بود به نام «فردوسی». خیال می‌کنم هنوز هم به همین اسم باشد؛ در محله «بوارده» آبادان؛ جزء شهرک‌هایی بود که شرکت نفت درست کرده بود. جشن فارغ‌التحصیلی ششمی‌ها را اینجا گرفته بودند.
خواهر من هم بینشان بود. یک روز رئیس فرهنگ و سه نفر دیگر آمدند به مدرسه ما و گفتند که شاگرد برجسته‌تان کیست؟ می‌خواهیم یک نفر باشد که یک شعری بخواند در آن جشن. خانم معلم‌مان مرا معرفی کرد. گفت این شاگرد خوبی است و شعر هم می‌تواند بخواند.
گفت چه شعری بخواند؟ یک شعری بود توی کتاب درسی کلاس اول: شب تاریک رفت و آمد روز / وه چه روزی چون بخت من پیروز و همین‌طوری الی آخر. این شعر مال یحیی دولت‌آبادی بود. گفتند این را از بر کن و روز جشن بخوان. من از بر کردم و روز جشن ما را برداشتند بردند مدرسه فردوسی. منتها اینها ظاهرا حواسشان نبود که این بچه باید یک نفر مواظب‌اش باشد، نگهداری کند از این بچه.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You