رسته‌ها

نگاهی به ایران (مجموعه عکس)

نگاهی به ایران (مجموعه عکس)
امتیاز دهید
5 / 3.8
با 116 رای
نویسنده:
امتیاز دهید
5 / 3.8
با 116 رای
مجموعه عکسهای سیاه و سفید از مردم و زندگی در ایران. کاری از کاظم حکیمی. عکاس در مجموعه تصویر نه چندان خوش آیندی را از ایران ارایه کرده و سعی داشته در راستای تصویر کلیشه ای که غربی ها از ایران دارند عکسها را ارایه کند. تصاویر آدمهای مفلوک، سیاه پوش، دست فروشها و ... متاسفانه بسیاری از به اصطلاح هنرمندان ایرانی برای اینکه کارهایشان در غرب مطرح شود بسادگی هموطنان خود را می فروشند چه در سینما و چه در عکاسی و غیره
Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit.
mahshidpessac
آپلود شده توسط: mahshidpessac
۱۳۹۰/۰۲/۱۲
اطلاعات نسخه الکترونیکی
تعداد صفحات:
137
فرمت:
PDF
درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌های کتاب الکترونیکی نگاهی به ایران (مجموعه عکس)

تعداد دیدگاه‌ها:
78
چه قدر این روزا دیر می گذره چه قدر این روزا زود می گذره چه رخوت حرص آوری داره این عقربه ساعت گرد. چه شتاب هراس انگیزی داره این عقربک ثانیه گرد. نکنه دیر بشه. آخ چه قدر کند می گذره. باز هم همون حس تلخ تعلیق آشنای همیشگی. آخ ، آخه چطور بذارم و برم. چطور به حال خودم می زاریم و می مونی. تو که اسمتم بند بند تنمو می لرزونه. شدم کودکی که لب جوب خیابون سر تردید پریدن و هراس رها شدن چادر مادر در مونده. دیشب موقع گرفتن عکسای یادگاری ، تایمر دوربینو که فعال کردم و پریدم میونشون یه لحظه آرزو کردم همه چی مثل تصویر روی مانیتور دوربین واسه همیشه فریز شه. یعنی دفعه بعد که این صحنه تکرار می شه .... یعنی اصلا دیگه این صحنه تکرار می شه. آخ که چه قدر متنفرم از این بغضای گلوگیری که نه بالا می ره نه پایین. این روزا انگار همه کس و همه چی عزیز که نه عزیزتر شدن. حتی چیزایی که ازشون فراری بودی. دیگه حتی با پت پت و دود و دم مضحک پیکان شصت جلویی و بوق های باری به هر جهت چپ و راستی هم حال می کنم. می بینی ، دم رفتنی حس تعلق خاطرم گل کرده. امان از جنس نازک نارنجی ایرانی که حالا دیگه این تهرون جنگل مولا هم شده واسش اتوپیای افلاطون. حس اون اول مهری رو دارم که پدر سپردم دست سرایدار بداَخم مدرسه و من انگار همه ی پناهم رو پشت در چهار لنگه مدرسه جا می ذاشتم. کاش این دوری هم به کوتاهی اون صبح تا ظهر ترسناکِ روز اول مدرسه بود. چند تا صبح تا ظهر باید بگذره تا آغوش بازتو که امن ترین مامن دنیاست بازیابم. شدم اون پیربازاریِ لب گور دم زیارتی که نمی دونه رضایت کدوم رنجیده خاطری را جلب کنه. "سلام رفیق ... شناختی ... حق داری نشناسی... فقط خواستم بگم ...." ، "سلام نگار ... شناختی....اگه بدونی به چه مصیبتی شمارتو پیدا کردم.... فقط خواستم بگم..." آخ که کاش آدم می تونست همیشه دلش همون قدر نازک باشه که دم رفتن. "فکرشم نکن ... مستقیم برو وست وود ، تهرانجلس خودمون ، باور کن اگه یه روز هم دلتنگی بکشی. زبان لام تا کام هم که ندونی غمت نیست از بس ایرونی اونجا ریخته" گوشم به اونه و نگام زوم شده رو لپای چسبیده به شیشه بغل ماشین. "آقا گردو پوست کنده ، فالی 3 تومن .. آقا..آقا". "پسر تو چقدر چغری. یارو حاضره شیشصد میلیون خرج کنه گرین کارتو بزارن تو دستش و نمی شه ، اون وقت تو اینقدر ادا اطوار میای..." ، "یعنی باز میشه اذون صبح دنبال یه نخ سیگار کوفتی سر و ته این خیابونا رو بالا پایین کنم" ، "یاسین می خونم دیگه..." چه قدر این روزها دیر می گذرد. چه قدر این روز ها زود می گذرد. دیگه دستم به خوندن هم نمیره چه برسه به نوشتن. "تو که زبانت خوبه مامان جان ؛ چیه شبانه روز این دستته" ، کلمات جلو چشمام شلخته رژه میرن. صفحه ها به بی حاصلی برگ می خورن. "دست کم حسنش اینه چشمام خسته میشن زودتر خوابم می بره" ، "مامان جان راس می گفتی که هر شیش ماه یه بار یه مدت بر می گردی؟"، " آره خب ، اگه شیش ماه یه بار نرم گرین کارتو باطل میک..." ، "پدرجان چرا بهش امید الکی میدی. تو دانشگاه بودی شیش ماه یه بار نمی اومدی خونه ، حالا از اون سر دنیا پا میشی میای اینجا." حاضر بودم همه مسائل کوفتی فیزیک هالیدی رو یه جا حل کنم ولی اون یه سوال آمیخته به بغض مادرو تو چشماش نبینم... چه حس نفرتی دارم از این تعلیق ِ ناچار. یه روز دیگه هم شب شد. کتابو باز می کنم ؛ "...There are those for whom no one has ever cared کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست" ... من چی ، یعنی بود و نبودم واسه کسی مهمه ؟ جز تو که می دونم .... کتابو میزارم رو صورتم ، برای هزارمین بار تو گوشم می پیچه... ای کاش آدمی وَ.... طَ......نَش را... همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وَ...طَ.........نَش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست... ای کاش...
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی... دردهای من نهفتنی است. دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است!!! مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه شناسنامه هایشان درد میکند... من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده سرودنم درد می کند... انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است. کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است... درد های پوستی کجا؟!! درد دوستی کجا؟!! این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟!! درد رنگ و بوی غنچه دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را،از برگهای تو به توی آن جدا کنم؟!! دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است،درد هم شنفته است پس در این میانه،از چه حرف میزنم؟!! درد حرف نیست،درد نام دیگر من است،من چگونه خویش را صدا کنم؟!!
متاسفانه عکس ها گویای فرهنگ ما ایرانیان است و به نوعی پایبند بودن، هم به حاشیه های دین و هم خرافات برای نمونه زنده یاد "کسروی" چقدر تلاش کرد تا اعتقادات مردم به دین و خدا را خالص گردانده و از خرافات دور نماید ولی باز از همین مردم خرافه دوست به مقابله با وی برخاستند. انگیزه ارائه عکس ها به طریق سیاه و سفید حرفه ای بودن عکاس را نشان می دهد در معرفی شخص عکاس نیز ایشان وطن فروش معرفی شده (چرا ما نمی خواهیم واقعیت ها را بپذیریم!!!!!؟؟؟؟):(( در کل عالی بود. متشکرم
کتب حاوی تصاویر بسیار زیبایی بود. با تشکر از مدیریت سایت کتابناک.
بسیارخوب است تا کنون چنین عکسهایی کم نظیری ندیدم
با حال بود مگر...............................! با حال بود وگر...............!:-(
دوستانمن اگر مایلید دیدگاههای خود را کنار هم بگذارید هر کس دیدگاه خودش را انوقت ببینید نتیج چه میشود اینجا که ایران را نگاه میکنیم دیگر صحبت از تر ک و فارس وکرد و عرب و بلوچ نیست همه یکدل شده اند اما تا صحبت فرهنگ پیش میاید همه یادشان میرود که ما هموطن هستیم باز شمشیرها کشیده میشود دیگر وقت ان نیست به خود بیاییم وفقط برای هم دیگر خبر نیاوریم بلکه بگوییم امروز خود چه کاری انجام دادیم به امید انروز یاعلی-----------بابا
پدری که تا کنون دو فرزند خردسالش را در سوانح رانندگی جداگانه به عمد به کام مرگ فرستاده و از دیه کلان آنها بهره مند گشته شناسایی و دستگیر شد.
متاسفانه من هم شنیده ام در برخی مناطق دور افتاده در استان من افرادی وجود دارند که به غربتی معروف هستند چهره های آفتاب سوخته عجیبی دارند و کلی بچه در روز بچه ها را به گدایی می فرستند و خود به دزدی اگر هم مردم شهر با انها دعوا کنند در وسط دعوا یکی از خودشان را می کشند و قتلش را به گردن طرف مقابل می اندازند (البته نیروی انتظامی توجه نمی کند) در جاده ای در شهر من تصادف های رانندگی زیاد هست و کشته بسیار اخیرا افرادی که که در این جاده کشته یا زخمی می شدند مالشان به سرقت می رفت اثری از طلاها و وسایل صندوق عقب نبود حتی در یک مورد شلوار را از پای پسر جوانی که کشته شده بود بیرون آوردند و اون پسر با عرض معذرت با شورت به سردخانه روانه شد مدتی بعد این افراد دستگیر شدند و خبر دستگیری انها پیچید نیروی انتظامی متوجه شد این افراد وسایل مخصوصی دارند تا هنگام تصادف النگو ها و گردنبند زنان را قیچی کنند و سریع بدزدند من باورم نشد این انسان ها از مرده تصادف دزدی کنند و گاهی از زنی که در حال مرگ هست دزدی کنند اما حقیقت داشت
در ایران از دادن کراک به بچه خردسال توسط پدر و بهره کشی جنسی از کودکان برای درامد توسط والدین وجود دارد
دوست ارجمند ، به تازگی با نمونه ای بس حیرت انگیز و دهشتناک ازین دست رویارو شدم که اگر خود در جریان چگونگی آن نبودم و از درستی اش یقین نمی داشتم هرگز شنودنش از زبان دیگری را باور نداشتم. پدری که تا کنون دو فرزند خردسالش را در سوانح رانندگی جداگانه به عمد به کام مرگ فرستاده و از دیه کلان آنها بهره مند گشته شناسایی و دستگیر شد. دوست عزیز ، دیگر یقین یافته ام که مردمان این خاک نگون بخت تحت عنایات خاصه امام زمان و نائب بر حقش دیگر در مسیر زوال و نیستی راه نمی پاید. میهن ما دیریست که این راه را به آخر رسانیده.
افزودن نسخه جدید
انتخاب فایل
comment_comments_for_the_file