Hiweb

غزل معاصر (قسمت اول)

غزل معاصر (قسمت اول)

این کتاب مجموعه از شعرهایی است که طی سالها از شاعران معاصران ایران و کسانی که در تحول شعری دهه های 70 و 80 شعر ایران نقش داشته اند جمع وری شده است.
این اشعار از بهترین نمونه ای شعر معاصر است.

* کاربران محترم این کتاب از 3 بخش تشکیل شده که متاسفانه قسمت اول آن موجود نمیباشد و 2 قسمت آن به اشتراک گذاشته خواهد شد.

» کتابناکهای مرتبط:
رستم و سهراب
ستارگان هدایت
دیوان حافظ

نسخه ها
PDF
حجم: 9 مگابایت
دریافت ها:
تعداد صفحات: 66
4.3 / 5
با 65 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 3
۱۳۸۹/۰۸/۱۴


پاسخنگارش دیدگاه
chrysanthemum
Member
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه در دل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است، مرتد می شوم
خوب اگر این است، من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون من، فرهاد، مجنون، می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم"


حالمان بد نیست_حمیدرضا رجایی
نقل قول  
persica1400
Member
آمد درست زیر شبستان گـُل نشست
در بین آن جماعت مغرور شب پرسـت

یک تکه آفتاب؟ نه یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است

"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"
افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته اذان و من ِ ... های های های
الله اکبر و... َانَا فی کُل وادِ ... مســت

سُبحانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــی و لا اله
الّا هُو الـَّـذی اخَذ العهْـــدَ فی الَسْــت

سُبحان ربِّ هر چه دلــــم را ز من بریــــد
سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست

سارا سلام... اشهد ان لا اله ... تو
با چشمهای سرمه ای... ان لا اله... مست

دل می بری که ...حیّ علی... های های های
" هر جا که هست پرتو روی حبیب هست"

بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب .. اشهد ان... دردلم نشست

آن شب کبو ... کبو... کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما ...نما... نماز تو در بغض من شکست

سُبحانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا اله
ا لّا هُو ا لــَّــذی اخَذ العهْــــدَ فی الَسْت

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید
سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست

سُبحان ربی الـْـ ... من و سارا .. بحمده
سُبحان ربی الــْ ... من و سارا دلش شکست

سُبحان ربی الـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...م
سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایاکَ نستعین
تا اهدنا الصـْ ... سرای تو راهی نمانده است

یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است...
نقل قول  
moslem63
Member
سلام خوبه.فقط چرا از شعرای مشهور معاصر آثار زیادی نیست؟
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You