Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

کمدی الهی - جلد اول - دوزخ

نویسنده:
عنوان اصلی: La Dvina Commedia
متن کامل
چنین است "کمدی" دانته آلاگری که اهل فلورانس است ، اما فلورانسی خوی نیست.
چاپ 1367

«کمدی الهی» La Divina Commedia، که بزرگترین اثر دانته ، و بزرگترین شاهکار ادبیات ایتالیا، و بزرگترین محصول ادبی و فکری قرون وسطای مغرب زمین، و یکی از بزرگترین آثار ادبی تاریخ جهان به شمار آمده است، محصول دوران بیست ساله غربت و دربدری دانته است.
خود دانته این کتاب را فقط کمدی Commedia نامیده بود، و لقب «الهی» (divina) یا آسمانی، در حدود سه قرن بعد یعنی در قرن شانزدهم بدان داده شد. این لقب «الهی» مفهوم ارتباط این اثر را با دنیای ماوراء الطبیعه و آسمانی دارد، و هم حاکی از زیبائی و لطف «خدائی» این اثر است .
اطلاق عنوان «کمدی» بدین کتاب از طرف دانته، مربوط بدان مفهومی که امروزه کلمه «کمدی» برای ما دارد نیست. خود او توضیح می‌دهد که «تراژدی» یعنی اثری منظوم با سبک شعر خواص،«کمدی» یعنی اثری با سبک متوسط و «ترانه» یعنی اثری با سبک عامیانه، و او خود در مقابل «انئیس» Aeneis «ویرژیل» ، که خود ویرژیل آنرا «تراژدی بلند پایه» خوانده است، این مجموعه را «کمدی» نام داده است، زیرا «کمدی» ماجرائی است که بر خلاف تراژدی از بد شروع شود و بحسن عاقبت پایان یابد.
اما این «کمدی» چیست، و جنبه‌های مختلفی که شهرت فوق العاده آنرا باعث شده، کدام است؟
«کمدی الهی» در درجه اول یک اثر شاعرانه استادانه بسیار عالی است. دانته با این مجموعه نه تنها بزرگترین اثر ادبی کشور خود را آفریده بلکه «زبان» مملکت ایتالیا را پی‌ریزی کرده است . پیش از دانته مردم هر ایالت ایتالیا به لهجه‌ای خاص حرف می‌زدند که میان آن و زبان نواحی دیگر اختلاف بسیار بود؛ زبان علمی، زبان لاتین بود ولی این زبان فقط مورد استفاده خواص بود و بدرد مردم عادی نمی‌خورد، و چون مسلم بود که باید خواه ناخواه یک زبان «ایتالیایی» برای خواندن و نوشتن بوجود آید ، ایتالیائی‌ها بی‌آنکه خود متوجه باشند در انتظار زبان و زبان‌سازی بودند که می‌بایست مشکل آنرا حل کند. احتمال هم می‌رفت که زبان «پروونسال» جنوب فرانسه زبان رسمی ایتالیا شود، ولی وقتی‌که دانته اثری بعظمت «کمدی الهی» بزبان ایالت «تکانا» ساخت برای هیچکس تردیدی نماند که از آن پس این زبان ، زبان رسمی ایتالیا خواهد شد و چنین نیز شد.
خود دانته حکایت می‌کند که روزی در خیابان زنی را دید که او را به زن دیگری که همراهش بود نشان داد و گفت: «این همان کسی است که به جهنم رفته و برگشته است» - و آن دیگری با تعجب بدو نگریست و جواب داد :«ببین : هنوز هم در سر و رویش اثر دوده‌های جهنم پیداست»؛ و دانته می‌نویسد «وقتی که این حرف را شنیدم، دانستم که بدانچه می‌خواسته‌ام رسیده‌ام ، یعنی توانسته‌ام با بکار بردن زبان مردم بجای زبان لاتین، آنچه را که برای عامه قابل درک نبود در دسترس همه قرار دهم»
از بعد از انتشار «کمدی الهی» این اثر مقیاس و محک سخن پردازی زبان ایتالیائی است، همچنان‌که زبان سعدی و حافظ ما «حد سخنرانی» فارسی بشمار می‌رود؛ زیرا هنوز هم کسی نتوانسته است در ایتالیا پا از حد دانته فراتر گذارد، همچنان‌که کسی نتوانسته است بهتر از سعدی ما سخن بگوید . شباهت زیادی نیز از این حیث میان سعدی و دانته است که گفته هر دو جنبه «سهل و ممتنع» دارد و این اختصاص که کار ترجمه از اینان را بسیار دشوار می‌کند اصل سخن آن دو را بصورت شاهکار‌هائی بی‌نظیر در می‌آورد.
شعر دانته شعری است بسیار موجز و منسجم، بطوری که هیچ کلمه از آنرا نه می‌توان پس و پیش و نه حذف کرد، و این فشردگی عجیب باعث شده که غالباً مفهوم اشعار «کمدی الهی» بدون شرح و توضیح قابل درک نباشد.
در سراسر این کتاب غالباً شاعر مطلبی مشروح را در یک یا دو جمله خلاصه کرده و این ایجاز در عین آنکه قدرت و تسلط عجیب او را در زبان و نظم می‌رساند، اثر وی را بصورت یکی از پیچیده‌ترین آثار ادبی جهان در آورده است.
بسیاری از اشعار «کمدی الهی » امروز در ایتالیا و اروپا ضرب المثل شده‌اند، و درست به همان صورت که ما به هر مناسبت از حافظ و سعدی نقل قول می‌کنیم در ایتالیا از کمدی الهی شاهد می‌آورند. بعضی از این اشعار از ایتالیا فراتر رفته و صورت بین‌المللی پیدا کرده‌اند و از آن جمله می‌توان شعر بسیار معروفی را که بر سر در «دوزخ» نوشته شده است نقل کرد که :«ای آنکه داخل می‌شود، دست از هر امیدی بشوی»
در درجه دوم کمدی الهی یک داستان استادانه بسیار عالی است که از قدرت داستان پروری دانته حکایت می‌کند. طرز گفتار و شیوه نقل حوادث و وقایع و دقتی که در وصف جزئیات و ریزه کاری‌های «سفر» به دوزخ و برزخ و بهشت بکار رفته، بدین داستان طولانی صورتی خاص می‌دهد و آنرا بشکل سفرنامه واقعی یک مسافر در می‌آورد، بطوریکه از همان اول خواننده فراموش می‌کند که آنچه می‌خواند زاده خیال‌پردازی یک شاعر است؛ و بالعکس چنین می‌پندارد که واقعاً یک نفر مسافر، همچنانکه از شهری به شهری و از کشوری به کشوری سفر می‌کند، دراینجا به سفر دنیای دیگر رفته و این حوادث را عیناً بچشم دیده و جزئیات آنرا یادداشت کرده است تا برای دیگران نقل کند. حتی از روی مندرجات این مجموعه، به آسانی می‌توان «نقشه جغرافیائی» دوزخ و طبقات مختلف آن و طول و عرض قسمتها و همواری و ناهمواری جاده‌ها و وضع رودها و برج و باروها و صخره‌ها و غیره را تعیین کرد؛ این قدرت عجیب دانته را در جلب توجه خواننده «و جذب او» از راه بکار بردن کلمات و تشبیهات و استعارات و جملات خاصی که تاثیر آنها بدقت و با تسلط کامل در روانشناسی حساب شده است بالاتفاق یکی از نوادر عالم ادب شمرده‌اند. یک نویسنده و دانته‌شناس معروف معاصر آمریکائی «مک – الیستر» درین‌باره می‌نویسد:«ترکیب صداها، و آثار ترس، ترحم، وحشت، نفرت، اشتیاق، نگاه، گفتار، در سراسر این اثر بخصوص در «دوزخ» طوری است که هر کس بی‌اختیار خودش را در وسط آن صحنه‌ای احساس می‌کند که دانته برای او تجسم می‌دهد، چنانکه می‌توان وی را استاد واقعی «هنر سه بعدی دنیای امروزی دانست»
در درجه سوم، و مهم‌تر از این هر دو ، «کمدی الهی» یک اثر عالی فکری و فلسفی است. این مجموعه درحقیقت عصاره ایست از علوم و اطلاعات و نظریات و عقاید فلسفی چند هزار ساله بشری که در آن با ترکیب خاصی درآمیخته‌اند. در این کتاب چنان‌که گفته‌اند «مجموعه کمالات و ممیزات انسانی بعلاوه طبیعت و گذشته و حال محصول خاصی پدید آورده که برای همه مردم جهان و همه ادوار و قرون قابل درک و استفاده باشد»
بدیهی است در این ترکیب باید دو نکته را از هم کاملاً مجزا کرد، یعنی مفهوم کلی آنرا از صورت خاص مسیحی و کاتولیکی آن جدا نهاد. از نظر اخیر «کمدی الهی» یک اثر مسیحی است، و حتی در آن، تعصب‌ها و غرض ورزیهائی دیده می‌شود که خواننده امروزی را مخصوصاً اگر غیر مسیحی باشد ناراحت می‌کند. ولی از این صورت ظاهری گذشته این مجموعه صورتی بسیار عمیق‌تر دارد که جنبه فلسفی و تمثیلی آن است و این آن صورتی است که به عکس جنبه اول برای «تمام ادوار و تمام سرزمینها» یعنی برای «بشر» ساخته شده است خود دانته در یکجای «کمدی» می‌گوید: شما که دیده بصیرت دارید از ورای الفاظ به راز پنهان این اشعار مرموز پی‌برید»
از این نظر سرتاسر کمدی الهی پر است از تمثیل‌ها و اشارات و استعاراتی که با آنکه شش‌صد سال است محققین و متتبعین درباره آنها تحقیق و امعان نظر کرده‌اند باز برای بسیاری از آنها کاملا روشن نشده است. تقریباً هر یک از حوادث وگفتگو‌ها و اشارت این اثر به نکته‌ای پنهانی اشاره می‌کند که شاعر همه جا از توضیح صریح آن خودداری کرده ولی خوب پیداست که مفهوم ظاهری آنها منظور اصلی او نیست. حتی اشاره اینکه «به راست چرخید» یا «به چپ چرخید» همه جا مفهوم تمثیلی خاصی دارد؛ و فقط وقتی که از این نظر بدین مجموعه نگریسته شود روشن می‌شود که راز عظمت و اشتهار عجیب «کمدی الهی» چیست و چرا متفکرین و ادبای اروپا مقام این اثر را تا بدین درجه بالا شمرده‌اند.

حق تکثیر:
تهران; موسسه‌ انتشارات‌ امیر‌کبیر , ۱۳۸۶

» کتابناکهای مرتبط:
کمدی الهی - جلد سوم - بهشت
کمدی الهی
دوزخ با دانته

آگهی
نسخه ها
نقدها
4.6 / 5
با 560 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 177
۱۳۸۹/۰۶/۰۵


پاسخنگارش دیدگاه
به نام خدا
شماره: ۲۳۵/۷۸/۱۲۵

تاریخ: ۰۷/۰۸/۱۳۹۱


از: اداره امور زندانها و چاله چوله های دوزخ

به: اداره حراست و آبیاری بهشت و حومه

موضوع: معرفی نامه



سلام علیکم و رحمة الله وبرکاة

احتراما به استحضار می رساند آقا/خانم/حوری/ "ملا نصرالدین بخاری" فرزند "ملای پدر" به شماره سجلی ۲۳ متولد ۰۹/۰۲/۱۳۹۱ ساکن چاچی از توابع بخارا به علت ایجاد فضای رعب و وحشت و تضییع اموال بتخانه دوزخ، پس از تحمل یک ماه حبس تعزیری در بند کتابناک توسط قاضی شرع بیگناه شناخته شده و برای در آوردن از دلشان برای مدتی به آن ناحیت اعزام می شوند، شایان ذکر است ایشان با عنوان خبرنگار آزاد روادید دریافت نموده و آزادند با اهالی بهشت مصاحبه کنند. مستدعی است گزارش حسن انجام کار به این دایره ارسال شود./.

*ضمنا نامبرده حق خوش بش با حوریان محترمه را نداشته و در صورت وارد آوردن خسارت به دایره ی تحت الامر مدیون شناخته می شود./.





رونوشت:

امور نگهبانان و نقبا

اداره بایگانی دوزخ

امور تبلیغات و ارشاد
نقل قول  
rain_rainy71
Pro Member


متشکرم دوست گرامیmahjoob

کمدی الهی نه یک داستان است بلکه شاهکار دانته آلاگری است .
نقل قول  
خدانگهدار همه دوستان عزیز.

ملا می رود. برای مدتی که معلوم نیست. هر کسی آزرده شده از ملا حلالش کند.

یا حق.
نقل قول  
hahooo
Member
نقل قول:
هیچ نگفتم، روی برگرداندم که بیایم: الاغ فهیم گفت: "ملای من... هیچ چیز را آن جور که هست نمی شود دید، نهاد و گو هر را چشم سر نمی بیند..."

نقل قول  
دوزخ 9

سردار سپه چه شد که به نخست وزیری رسید؟
گویی نخست وزیری را از پیش وعده داشتی؟
ملا! راه همان هایی را می روی که همان اوایل آن "بـــــــــــــــــــــــوق" رفتند، من که آمدم چه مانده بود از این موطن ویران؟ این روسهای "بــــــــــــــــــــــــوق" مگر نصفش را نبریدند؟ مگر این قجرهای "بـــــــــــــــــــــــوق" همه ی خزانه را صرف عیش و نوش و "بـــــــــــــــــــــوق" فرنگ نکرده بودند؟...
من ِ " بــــــــــــــــــوق" چه عیش و نوش و "بـــــــــــــــــوق" کردم، چه کم کردم که این "بــــــــــــــــــــــــــوق" هی گفتند وطن فروش است شاه و دست نشانده و چه و چه و "بــــــــــــــــــــــــوق". چه کس گقت مرا انگلیس "بـــــــــــــــــــــوق" آورده؟ که گفت من را انگلیس ِ "بــــــــــــــــــــــــوق" برده، کی گفت محمدرضا "بــــــــــــــــــــــــــوق"را آمریکای "بــــــــــــــــــــــــــــوق" آورده و مردم "بـــــــــــــــــوق" بیرون کردند...
اعلیحضرتا! دیگر بس است که این "بـــــــــــــــــــوق"ها قرار از ما ربود، بیا یک مصاحبه صوری بکنیم و جمع کنیم برود پی کارش، من عهد کرده ام که صفحه ای بنویسم مر کتابناکیان را، چیزی بگو که بشاید در کتابناک نوشت؛ بی نصقان آبرو و شماتت ناظر. چیزی بگو و به گونه ای که "بـــــــــــــــــوق" نداشته باشد، آن حس و حال و آمال رها کن و غم به دل راه مده که اینک ایران خود سری در سرا دارد و گویی تمامت آرزوها و خواسته های اعلیحضزت برآورده شده است، حال چه تفاوت دارد؛ ایران را تو آباد کرده باشی یا "بـــــــــــــــــــــــــوق بــــــــــــــــــــــــوق بــــــــوق"
ملا انگار بوقت گیر کرد!! باشد؛ ملالی نیست ، گرچه خوانندگانت هرگز باور نکند که این نوشته ها تو به تقریر من املاء کرده باشی اما می گویم: "بدان که من هرآنچه کردم جز برای اعتلای ایران نبودست، هنوز قدم در میدان جنگ نگذاشتی تا ببینی چون تو را از خویشتن باز ستانند و به دست نامرادی و نامردی ات سپارند. من چون به اسب برنشستم عهد کردم وطن بسازم، احمد شاه و توطئه گران خواستند تا مرا بردارند، برداشتمشان، احزاب خواستند بیراهه روند...
والاحضرتا! تمامت احزاب به بیراهه نرفتند! بودند کسانی که وطن را آباد می خواستند.
آنچه خواستند بکنند مقدم بر ایران متمدن من بود؟ نبود! همگان سهم می خواستند! من خود به مصدق گفتم بیا نخست وزیر شو، مرد "بــــــــــــــــــوق" می گوید برو از ارباب هایت اجازه بگیر تا من بیایم... گفتمشان هدف ایران آباد و پیشرفته است، من پدر ملتم هر که این هدف دارد به جرگه ما درآید و دیگران خموش بنشینند...
نقل قول  
ادامه دوزخ 9


...شاه فقید! بیا یک کاری بکنیم؛ تو هر چه بگویی فایدتی ندارد، من تمامت اینها از برم، ممیزی دوزخ هم مثل آن داستان هک سایت از 4 صفحه نیم صفحه را تائید می کند، بیا از سیاست و گذشته به درآییم و به کاربران پردازیم.
...هستند پدرانی که تو را و پسرت را تارانندند و اینک فرزندشان اینجا آید از تو بت می سازد، خدا می سازد، هستند پدرانی که تو را به شاهی برداشتند و پسرت را و اینک فرزندشان آید و نفرین نویسد مر تو را ذیل کتاب تاریخ پهلوی...
ملا من نه بتم نه خدا، آنکه مرا قبول دارد به آبادانی ایران کوشد و آنکه مرا خائن داند و مزدور؛ پی حرف خود رود و نه آن کند که یک مزدور خائن کند؛ همت به آبادی موطن گمارد و دل یک دل کند با آنکه با من است و آباد می کند، باشد تا دریابد آبادگر که بوده و ویرانگر کیست.
ملا من چون به سیاست آمدم نه خواستم تا شاهی کنم نه خواستم تا مزدور باشم، چون قدری برآن بماندم علاج جز به شاهی ندیدم و چون خویشتن به شاهی نشاندم جز به موافقت قدرتهای بزرگ نشد تا کاری برآرم و ایران را آباد سازم، و بدان بی همکاری دوست نتوان دردی دوا کرد.
فایدتی ندارد این مبحث؛ بیا سیگاری بگیرانیم و حالی بکنیم که این دو روزه ی دنیا جز فسانه و باد نیست. بهمن می کشی!!
برو ملای "بــــــــــــــــــــــــوق" ، من اشنو می کشم، اشنو ویژه!!

هر کسی که فکر میکند با رضاشاه کبیر می شد سربسته سخن نگفت یا می شد به مسایل تاریخی پرداخت، ریشخندش نمی کنم اما بدانید، من بسیار نوشتم و بسیار نانوشته ها از خاطر گذراندم و فایده در این دیدم تا به گپی کوتاه و بی حاشیه بسنده کنم، اگر تاریخ می نوشتم می شد همان کتاب تاریخی که ذیل آن آوردگاه کاربران گرانقدر است ، اگر می خواستم فحش های اعلیحضرت را بدون "بــــــــــــــوق" بنویسم هم ویرایش می شد، من دیگر توبه کردم با سیاستمدار جماعت دم خور شوم، میرویم سراغ همین ادیبان خودمان.


خدانگهدارتان.
نقل قول  
...اینجا تارنمای کتابناک است، جولانگاه فرهنگ، من سواد ندارم اینقدر می دانم که چیز خوبی ست، حرمت دارد، مقدس

است، هر خر پدرسوخته ای نمی تواند مثل گاو سرش را بیندازد بیاید توو، مثل میمون مسخره بازی در بیاورد، این هکر

پدرسوخته ی خر تا دم در بیشتر نمی تواند بیاید، گور پدرش خندیده پدر سوخته، می خواهد کتابناک را هک کند، این

عصا را می کنم تووی حلقش، به نام غزه!!! خودت را مسخره کرده ای مردک یا غزه را، غزه را خراب می کنی یا

می خواهی خودت را توجیه کنی؟ کسانی که اینجا هستند؛ همه محترمند، از آدم های بیخودی، به غیر از این ملا، کسی

اینجا دوام نیاورده، این ملا هم اگر به خاطر الاغ فهیم نبود الان مسدود اندر مسدود بود، واعجبا... دستم به این ترک2012

و ایادی اش برسد می دهم چار میخشان کنند، مملکت قانون دارد صاحب دارد، عهد قجر که نیست هر ننه قمری بیاید جولان بدهد.

هه هه. هکر بی بته ، به محمود جم بگویم همین میرغضب تمبانش را بکند بکشد روی کله اش؟ پدر سوخته! آن روی سگم

را بالا نیاور، بتمرگ زندگی ات را بکن الاغ، هنر داری ، علم داری صرف مملکت خودت کن، کارهای این چشم آبیهای بدبخت

را تقلید می کنی، آنها کجا کورش داشتند، آن پدرسوخته ها خر ِ کی باشند که یک ایرانی ازشان تقلید کند...

--------------------------------------------

داشتیم با رضاشاه کبیر گفتگو می کردیم که ملکی سراسیمه آمد و بریده بریده گفت:

ملا... ملا ملا ... سایت سا..یت، حک شد!!! کتابناک...

گفتم حک نه و هک، مگر همین طور کشکی ست؟... خواستم از چند و چون ماجرا بپرسم که رضاخان میرپنج امان نداد.

قسمتی از حرف هایش را نوشتم، البته خیلیش سانسور شد، از سه صفحه همین قدرش از ممیزی دوزخ رد شد.
نقل قول  

دوزخ 8


دوزخ 8

... استاد! مرا اول آن بِه که از محضرتان پوزش طلبم بهر مذمت و نکوهشی که در کتابناک مر شما را نمودم.
- ملا جان! الان ِ به نقد که ما اینجا به بندیم و بسیارند کسانی که بایسته است از ایشان پوزش طلبم؛ آن پایه شرمسارم که درگذشتن ِ از تو را حق خویش نمی دانم، من خود به گناه درآمدم و اگر مذمت و نکوهشی شده، مرا گله ای نیست، امید آن دارم تا آنانکه از من فقط لغزشها برگزیدند و ندانستند مرا خود چه هدف والایی بودست، به راه آیند.
: استاد! به راستی شما را چه شد که این بدعتها نهادید و گفتید تا بسیاری از کتابها بسوزند و زیر پای سپرند؟
- ملا جان! مرا تاریخ، درسها آموخته ست، دریغ که مردمان این سرزمین هیچ از تاریخ نیاموزند و همانا هر چه بلا بر ایشان روی نمود از همین در بود. من گفتمشان از تاریخ نه فقط حافظ باید خواند، تاریخ را باید درس گرفت نه اینکه باز به تجربت آزمود.
: استاد! حافظ نه خود اشعار کتابت کرد و نه مرادش سرگرمی خلق و آفرینش غفلت بود، حافظ اهل دلی بود که آنچه سرود جز نغمه ی بهشتی نبود و الا مر بهشتیان را درخور؛ همانا این مردمان همانند که تو گفتی و تاریخ هیچ نخوانند و عبرت نگیرند و خر خویش بر همان باطل برانند و مدام از سوراخی طعم نیش چشند که پدرانشان سالها پیش چشیده اند و بدان که اگر حافظ می خوانند نیست مگر از برای فراموشی نیش ِ نوشها و تو پنداشتی حافظ ار نبودی نیش و گزندی در کار نبود؟
- آری اندکی اینچنین است که گفتی؛ افسوس هم حافظ را مدیون شدم و هم آنان را که به خلاف افتادند از سخن من.
- ملا تو توانی حافظ را دمی اینجا آوری تا من از او حلالیت طلبم؟ گر این کنی مرا بنده ی خویش ساختی و از غمی گران رها...
: او اینک به بهشت ِ اهل ِ دل اندر است و مرا راه بدانجا نباشد مگر اینکه سالها به جد و جهد راه عارفان اهل دل پویم و دانی که من مرد این عمل نه ام! چون توانمش بدینجا رسانم؟
- در آن گوشه، پشت آن بت ِ معمم، پستویی است که گمانم به بهشت راه داشته باشد و سوراخی یا دری در آن تعبیه است، بارها من خود به چشم خویشتن دیده ام که بهشتیان از آن به درون خزیده به وقت بازی "قایم باشک" و در اثناء بتان خویشتن نهان کرده اند! به نزدیک آن سوراخ رو و کسی را صلا ده و از او به تضرع و مویه و زاری، حتا، بخواه تا حافظ را بدین جا خواند...
من خود نتوانستم این حرص در خود بکشم که حافظ را نبینم، که گفته اند آدمی بنده ی آز است. به آن پستو شدم و همان دیدم که استاد گفته بود، سوراخی بود در دیوار تعبیه که بوی ریاحین بهشتی به مشام می آمد از آن و آواز چنگی که به هر زخمه ای پاسخی روح افزا می داد و نغمه ای که هوش از سر ببردی، صلا دادم: کسی اینجاست... آی با شما یم... کسی اینجاست... ندانستم ملک بود یا حورالعین که مرا به صدایی دلنشین پاسخ گفت، آب دهان به زحمت فرو دادمی و با صدایی که خود از شنیدنش شرم داشتم گفتم: حاجی... خواهر، برادر .. نمی دانم که ای، حاج حافظ را بدینجا بخوان که عرضی است مرا خدمتشان و اگر دیر پاید ترسم که فرصت از کف برود و کار از کار بگذرد، رفتم دیگر بار صلا دهم که دو تن از سوراخ به درون پستو شدند و چون نور چهره شان دیدگان را بینا کرد در دم حافظ را بازشناختم، سجده بردم و چشم بر قدمش مالیدم و سخت گریه کردم؛
به طعنه گفت که: ملا تو جان وسیله مساز // کز این شکار فراوان به دام ما افتد!

گفتم این شگردت به کار نیامد ملا، باید که به زبان توسل جویی! در آغوشش کشیدم و سختش بفشردم و ناگاه دیدم رنگ رخسارش به کبودی گرایید و گمان بردم که از خشم است، گفتم حاج حافظ سلام علیک... نور دیدگان به دیدارتان تازه گشت و همانا مر این لحظه بسی مایه ی رشک حوران و غلمان باشد. مرا به سختی از خویش باز نمود و گفت:
"گمان کرده ای من عروس هزار دامادم که اینچنینم می فشری، پای بر پای من گذارده ای، پنداری رئیس ِ چهل دزد ِ علی بابا را به بند کرده ای..."
باز گفتم: سلام علیک حاج حافظ! از من درگذر. روی ترش کرد و گفت: علیک. گفتم: گفتنی ها بسیار باشد؛ لکن اول باید تا نزد استاد کسروی رویم که در اینجا به بند گزمه گان دوزخ است، از پی معاصی فکری و آئینی، چون کار از او بپرداختی به بزم نشینیم و غبار غم بنشانیم...


....========>
نقل قول  

ادامه دوزخ 8


...استاد گفت حافظ را: تو دانی مرا با تو چه کار است؟ بی موزه به گفتارشان در شدم که: حاجی! استاد از در پوزش خواهند با شما لختی سخن...
حافظ باز با خشم مرا نگریست و من سخن فرو خوردم و با خود گفتم: "این طبع لطیف کجای این اخلاق و پرسش نازیبا نهان بوده است!" حافظ باری به استاد روی کرد و گفت: آری، استاد کسروی چشم گشاد کرد، حافظ از پی کلام گفت: من از تو درگذشته ام، گویی همان روز که دیوان بسوختی درگذشتم! اما بدان که مرا نه دیوان حاجت بود نه دیگر چیزها، من این شعرها بسرودمی و به آب سپردمی که به اصل باز روند، این جوانک اندکی زان انبوه از آب گرفت و دیوان کرد! و به جوانک همراه اشارت کرد.
گفتم حاجی این محمد گل اندام است؟ ماشاءالله مردی شده! به اشارت ِ ابرو مرا گفت که زبان در کام گیر،
حافظ گفت: اکنون دیگر مرا اینجا کاری نیست، باید که به بهشت باز شوم، سعدی و خیام و اخوان منتظرند تا به سرای فردوسی درآییم که امروز حکیم، جنگ بهرام نقل می کند و حیف باشد که اینچنین مجلس ِ بزیب از کف برود. گفتم حاجی لختی دیگر بمان! با نگاهی عاقل اندر سفیه روی به من نمود و گفت:

تا نکردی به لغو و غش عادت! / / دار ملا همیشه در یادت؛

من همان خواجه ام و می مانم / / حاجی هم هست جد و آبادت...

این بگفت و به سوراخ شد.

چون حافظ به بهشت رجعت نمود، دوباره نزد استاد کسروی بازگشتم؛ گفت: ملا حافظ را چه گفتی که روی در هم کشید و به تفکر نشست؟
چون نخواستم حقیقت بگویم و خویشتن ضایع کنم گفتم: خواجه... بله خواجه گفت: حیف باشد که ما به بزمی چنین در خور درآییم و استاد کسروی در انجمن نباشد، که از مورخان بسیار در آن جمعند و بیهقی بارها احوال کسروی بازجسته است. کسروی چو این بشنید روی به آب دیدگان همی شستی و ناله ها نمودی، کراوات از هم گسستی و عینک به زیر پای سپردی و مدام بران لگد بزدی. ملک نگاهبان چو این بدید سراسیمه بانگ زد: این ملا را بیرون اندازید تا دمار از بتها بر نیاورده است... بت دوم چو این بشنید نعره بزد: پدر سوخته حال که نوبت به ما رسید؛ آسمان تپید؟ این عصا را بکنتم در حلقت؟ چطور این قدر گستاخ شده ای که نوبت از من دریغ کنی؟ ملک که این حالت بدید، بالها بخوابانید و سر در جیب مراقبت فرو برد و هیچ نگفت.

گفتم، اعلیحضرتا... دانستم که شاهنشاه ایران، کین خواه انیران، دشمن دیوان و قطب دین و ایمان، قبله ی عالم، میراث بردار کورش، رضاشاه کبیر؛ شمایید، گفت: این لقبهای قجری به ما مبند؛ ما همان رضاخانیم و بس. نزدیک آ و مصاحبه آغاز کن پدرسوخته... پیش خود گفتم گر از این غول برهم، همانا عزرائیل را هم سرافکنده خواهم ساخت. با چوبدست منتشا بر دستارم زد و گفت: نترس پدر سوخته، بپرس...


ادامه ی این قسمت انصافا با خداست.

نقل قول  
دوزخ 7

"... از این راه برو؛ ایمن باش که اینجا نه خداناباوری ست تا که گمراهی را سبب باشد و نه دیو ِ ماردوشی که هراست به دل اندازد، آنچه هست کاربر ِ بت پرست است و بی پروا؛ که هَم و غم خویش بر این نهاده تا صنمی را به پرستش گیرد. چون به بت موزه کتابناک درآمدی قدری درنگ کن، من نیز به تو ملحق خواهم شد؛ به سرای مدیریت می روم و بازمی گردم!"

Payam52 این بگفت و راه از من برید. بیهوده سخن نرانده بود؛ راهی بود بس امن و بی خطر...
به موزه درآمدم، موزه از پای درافکندم و به درون شدم. تالاری بود فراخ و رفیع و ملکی به نگاهبانی، که قدری آثار مهر و محبت در چهره اش به چشم می آمد. درودش گفتم و خواستم تا به اندرون روم، دست بر سینه ام نهاد و گفت: ملا! چون به درون رفتی گمان مبر که این بتان زنده اند؛ هر چند با تو به سخن درآیند، مبادا از بتی کین بجویی که اینان از اموال بیت المال ملائکه اند. گفتم آنچه گفتی همان کنم، اما تو مرا از کجا باز شناختی؟ گفت: دیشبت در جشن بدیدم و از پیش هم نظرات تو را در کتابناک خواندمی و حظ عظیم بردمی و از موافقان تو بودمی! گفتمش نظرات مرا در کتابناک ده دوازده موافق بیش نیست حال آنکه از شامگاهان تا بامداد هر که مرا بدیدی گفتی از موافقان توام، ملک گرانقدر خالی نبند، همان بگویی در جشن دیده ام مرا باور است...
اینک درآ و به حال بتان درنگر تا سرنوشت تباه آنان ببینی که گماشتند خدایگان هستند مر خلق را و چون پیام ِ پیک ِ حق بدیشان ابلاغ شد و بدرود زندگانی گفتند؛ در پس پرده چه دیدند جز خسران؟ هر بت را نگاهبانی ست آگه ز کرد و کار ِ بت، پس هر چه را معما یافتی از ملک بخواه تا بگشاید. ملک را دست بر چشم نهادم و به بوسه، تواضع خویش بنمودم و گفتم: اینچنین کنم که گفتی و همت بر آن دارم تا اندوخته ای اندوزم که مر کتابناکیان را مفید افتد و ادامه زندگانی را ره توشه ای در خور باشد.

...بت اول مردی بود میانه اندام و سالخورد، موها به سپیدی بیشتر بود تا سیاه، عینکی بر چشم داشت قطور و گویی به ورای دیوار مقابل نظر داشت. بر مسندی نشسته که جای دو کس در کنار خالی داشت، عبا و ازار و دستار فرو افکنده و کت شلوار و کروات بسته! او را در گذشتم و به دوم بت رسیدم؛ مردی بود عبوس و قدر، با چوب دستی منتشا در دست که گویی در میدان نبرد ایستاده! ، نگاهبان ندا در داد: شما به تماشای باغ وحش آمده ای؟
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You