بیکاران
نویسنده:
حمید جوانمرد
امتیاز دهید
کتاب «بیکاران» نوشته حمید جوانمرد یک اثر داستانی در حوزه ادبیات داستانی فارسی است. این کتاب توسط انتشارات نگاه منتشر شده و از آثار داستانی دهه ۱۳۵۰ شمسی به شمار میآید.
بخشی از متن کتاب:
به غروب فاصله ای نمانده بود که موسی هیکل بی رمق خود را از چارچوب درب کهنه حیاط رد کرد و تا قدم در دالان تاریک خانه که مثل تونلی دراز و باریک بود گذاشت، یادش آمد که برای شام خود و زن و سه فرزندش نان نخریده است. در یک لحظه تصمیم گرفت بر گردد، حس می کرد نمی تواند توی چشمهای منتظر زن و بچه هایش نگاه کند. خود را خسته یافت و وقتی که دریافت پولی هم برای خرید نان در جیبهایش پیدا نمی شود، پکری هم برخستگی اش اضافه شد.
وارد حیاط نیمه تاریک خانه که شد مثل همیشه با بوی تند تریاک برخورد نمود که فضای خانه را انباشته کرده بود. می دانست مثل همیشه آقا سمیع صاحب خانه او پای منقل تریاک کشی اش نشسته و مانند جغدی که قدرت پرواز را از او گرفته باشند و محکوم است همیشه بر یک ویرانه چمباتمه بزند، نشسته است و با چشمان خمارش رفت و آمد مستاجرین را از پشت پرده نازکی که به درب اطاق آویزان بود زیر نظر داشت. هیچ صدایی شنیده نمی شد به جز صدای آوازی که از رادیوی یک موج دختر پانزده ساله آقا سمیع که همیشه روی پشت بام خانه می پلکید پخش می شد.
وقتی به غروب دیگر چیزی نمی ماند، این خانه به خاطر کف گودی که داشت و مانند قبری بود که از خاک پوشیده شده باشد، تاریکی فرا نرسیده شب خیلی زودتر از جاهایی که معمولا تا پاسی از شب روشن اند به سراغش می آمد و با تاریکی دالان خانه جفت می کرد و تا صبح روز بعد چمبر میزد. تنها، نور کم سوی چراغی که بالای درب زوار در رفته مستراح بود، اندک روشنایی به حیاط می بخشید...
بخشی از متن کتاب:
به غروب فاصله ای نمانده بود که موسی هیکل بی رمق خود را از چارچوب درب کهنه حیاط رد کرد و تا قدم در دالان تاریک خانه که مثل تونلی دراز و باریک بود گذاشت، یادش آمد که برای شام خود و زن و سه فرزندش نان نخریده است. در یک لحظه تصمیم گرفت بر گردد، حس می کرد نمی تواند توی چشمهای منتظر زن و بچه هایش نگاه کند. خود را خسته یافت و وقتی که دریافت پولی هم برای خرید نان در جیبهایش پیدا نمی شود، پکری هم برخستگی اش اضافه شد.
وارد حیاط نیمه تاریک خانه که شد مثل همیشه با بوی تند تریاک برخورد نمود که فضای خانه را انباشته کرده بود. می دانست مثل همیشه آقا سمیع صاحب خانه او پای منقل تریاک کشی اش نشسته و مانند جغدی که قدرت پرواز را از او گرفته باشند و محکوم است همیشه بر یک ویرانه چمباتمه بزند، نشسته است و با چشمان خمارش رفت و آمد مستاجرین را از پشت پرده نازکی که به درب اطاق آویزان بود زیر نظر داشت. هیچ صدایی شنیده نمی شد به جز صدای آوازی که از رادیوی یک موج دختر پانزده ساله آقا سمیع که همیشه روی پشت بام خانه می پلکید پخش می شد.
وقتی به غروب دیگر چیزی نمی ماند، این خانه به خاطر کف گودی که داشت و مانند قبری بود که از خاک پوشیده شده باشد، تاریکی فرا نرسیده شب خیلی زودتر از جاهایی که معمولا تا پاسی از شب روشن اند به سراغش می آمد و با تاریکی دالان خانه جفت می کرد و تا صبح روز بعد چمبر میزد. تنها، نور کم سوی چراغی که بالای درب زوار در رفته مستراح بود، اندک روشنایی به حیاط می بخشید...
آپلود شده توسط:
Kandooo
1402/06/25
دیدگاههای کتاب الکترونیکی بیکاران