کارا کتاب
کارا کتاب

دختر کبریت فروش

دارای امتیاز 4.9 از 6 در کتابناک با مجموع 295 رای
دختر کبریت فروش
دخترک کبریت‌فروش (به دانمارکی: Den Lille Pige med Svovlstikkerne) نام داستان کوتاهی از نویسنده و شاعر بنام دانمارکی، هانس کریستیان آندرسن است که نخست در دسامبر ۱۸۴۵(دی ۱۲۲۴) به چاپ رسید. این داستان درباره دخترک کبریت‌فروش فقیری است که در سرمای منجمدکننده شب سال نو سعی دارد تا کبریت‌هایش را به مردمی که مشغول خرید هستند بفروشد اما کسی به او توجهی نمی‌کند و او که در پایان شب یکه و تنها در خیابان باقی مانده است با روشن کردن تک‌تک کبریت‌ها و دیدن رویاهایش در نور آنها در گوشه خیابان از سرما جان می‌سپارد.

همچنین اقتباس‌هایی در قالب فیلم‌های پویانمایی و یک فیلم تلویزیونی موزیکال از این داستان صورت گرفته است.
داستان :
در شب سال نو، دخترکی فقیر و ژنده‌پوش که از شدت سرما به خود می‌پیچد سعی دارد تا کبریت‌هایش را به مردمی که برای خرید سال نو آمده‌اند بفروشد اما کسی توجهی به او نمی‌کند. پدر دخترک او را تهدید کرده که اگر تمام کبریت‌هایش را به فروش نرساند حق بازگشت به خانه را ندارد و اکنون که شب سربرآورده و خیابان‌ها خالی از مردمی شده که در کنار آتش گرم خانه‌هایشان مشغول جشن گرفتن سال جدید هستند، او یکه و تنها با کبریت‌هایی که به فروش نرفته‌اند باقی مانده و جرأت بازگشت به خانه را ندارد.

سرما بیداد می‌کند و دخترک درگوشه‌ای پناه می‌گیرد و برای گرم کردن خود شروع به روشن کردن کبریت‌هایش می‌کند. در نور کبریت‌ها، او صحنه‌های دلپذیری همچون درخت کریسمس و شام سال نو را می‌بیند. سپس سرش را رو به اسمان گرفته و شهابی را می‌بیند و به یاد مادربزرگ درگذشته‌اش می‌افتد که به او گفته بود این ستاره‌ها نشانگر مرگ کسی هستند. با یاد مادربزرگش، دخترک کبریت دیگری را روشن می‌کند و در نور آن مادربزرگش را می‌بیند. دخترک تا آنجا که می‌تواند تمام کبریت‌هایش را یکی پس از دیگری روشن می‌کند تا مادربزرگش که تنها کسی بوده که دخترک را دوست داشته و به او محبت می‌کرده بیشتر در کنارش باقی بماند. دخترک می‌میرد و مادربزرگش روح او را با خود به بهشت می‌برد.

صبح روز بعد، مردم پیکر بی‌جان دخترک را، با گونه‌هایی سرخ و لبخندی بر لب در کنار کبریت‌های سوخته‌اش در گوشه خیابان پیدا می‌کنند. مرگ او آنها را اندوهگین ساخته و می‌گویند که او برای گرم کردن خودش این کبریت‌ها را آتش زده است، اما چیزی که نمی‌دانند این است که دخترک در نور شعله این کبریت‌ها چه مناظر دلپذیری را دیده است و چگونه آغاز سال نو را در کنار مادربزرگش جشن گرفته است.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: MTOM در تاریخ ۱۳۸۹/۰۱/۰۲
» حجم: 76.32 کیلوبایت؛ زمان لازم برای دریافت 11.16 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 3
» مجموع دریافتها: 1349
» موردعلاقه 97 و موردتنفر 3 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
سرباز حلبی
آشیانه قوها
کفش های قرمز

افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
maryamyavari
Member
پسرک که چشم زخم می فروخت
چسب هایش را به طرف من گرفت و گفت :
آقا میشه از من چسب بخری؟
من گفتم:
عزیزم چه فایده ؟ تمام چسب هایت را هم اگر بخرم نه زخم های من خوب می شود و نه زخمی از تو دوا می شود
حسین پناهی
نقل قول  
رزمینا
Member
یادم میاد بچه که بودم مامانم واسم می خوندش
خیلی دوسش داشتم و الانم دارم
نقل قول  
dr_almasi
Member
دانلود کردم اما هرگز برای فرزندم نخواهم خواند. از ریختن این همه غم به دلش واهمه دارم.
نقل قول  
زهرا صفرنیا
Member
نقل قول از لردلاس:
مدیر :ما دیگه نمی تونیم این وضعو تحمل کنیم .هی ملاحضه ی پسرتونو کردیم گفتیم تازه مادرشو از دست داده وضع بدتر شد
پدر :ولی به من بگید چی شده
مدیر :چی شده پسر شما جلوی 18 جفت چشم به معلمش گفته دوست دارم .عاشقتم
پدر بها عصبانیت به طرف کلاس پسرش رفت .پسرش نبود اما یاداشتی با خطی کودکانه روی میزش بود
منو ببخش بابا
اخه چشماش خیلی شبیه مامان بود


اخی گریم گرفت
نقل قول  
lleila
Member
پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید
زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
... تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم…
نقل قول  
lleila
Member
تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.
شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان جایزه ها را درو کرد…
و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند
کودکی که بهترین سوژه بود
نقل قول  
nazi1997
Member
دخترک طبق معمول هر روز، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز، دست و پا و یا صورت 100 نفر زخم بشه تا .... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه ... اصلا" کفش نمیخوام.
نقل قول  
fatemeh sh
Member
یعنی یکی از زیباترین کتاب هایی بود که خونده بودم
نقل قول  
selenaGomez
Member




یک دکتر روانشناسیبود که هر کس مشکلات روحی و روانی داشت به مطب ایشان مراجعه می کرد و ایشان با تبحرخاصی بیماران را مداوا می کرد و آوازه اش در همه شهر پیچیده بود.
یک روز یکبیماری به مطب این دکتر آمد که از نظر روحی به شدت دچار مشکل بود. دکتر بعد از کمیصحبت به ایشان گفت در همین خیابانی که مطب من هست، یک تئاتری موجود هست که یک دلقکبرنامه های شاد و خیلی جالبی اجرا می کند. معمولا بیمارانی که به من مراجعه می کنندو مشکل روحی شدیدی دارند را به آنجا ارجاع می دهم و توصیه می کنم به دیدن برنامههای آن دلقک بروند و همیشه هم این توصیه کارگشا بوده و تاثیر بسیار خوبی رویبیماران من دارد. شما هم لطف کنید به دیدن تئاتر مذکور رفته و از برنامه های شاد آندلقک استفاده کرده تا مشکلات روحی تان حل شود.
بیمار در جواب گفت: آقای دکتر منهمان دلقکی هستم که در آن تئاتر برنامه اجرا می کنم.

همیشه هستند آدم هاییکه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر می رسند و گویا هیچ مشکلی در زندگی ندارند، غافل از اینکه دارای مشکلات فراوانی هستند اما نه تنها اجازه نمی دهند دیگران به آن مشکلا واقف شوند، بلکه با رفتارشان باعث از بین رفتن ناراحتی و مشکلات دیگران نیز میشوند.
نقل قول  
لردلاس
Member
مدیر :ما دیگه نمی تونیم این وضعو تحمل کنیم .هی ملاحضه ی پسرتونو کردیم گفتیم تازه مادرشو از دست داده وضع بدتر شد
پدر :ولی به من بگید چی شده
مدیر :چی شده پسر شما جلوی 18 جفت چشم به معلمش گفته دوست دارم .عاشقتم
پدر بها عصبانیت به طرف کلاس پسرش رفت .پسرش نبود اما یاداشتی با خطی کودکانه روی میزش بود
منو ببخش بابا
اخه چشماش خیلی شبیه مامان بود
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You