دیوان کامل اشعار پروین اعتصامی
دارای امتیاز 5.2
از 6
در کتابناک با مجموع 503 رای
دیوان کامل اشعار پروین اعتصامی 
نویسنده: پروین اعتصامی
این دیوان شامل قطعات، مثنویات، تمثیلات و مقطات می باشدتعداد صفحات: 233 صفحه
● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.
» توسط: fardad Kazemi در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۱۰
» حجم: 2 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 5 دقیقه و 0 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 233
» مجموع دریافتها: 13020
» موردعلاقه 124 و موردتنفر 6 عضو
» کتابناکهای مرتبط:
دیوان پروین اعتصامی4
دیوان پروین اعتصامی5
دیوان پروین اعتصامی2
آگهی ها
Powered by You




Member
Member
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوهگریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمیشود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست
Member
این یکی از زیباترین شعرهایی است که از پروین اعتصامی خوانده ام و هیچ گاه از خواندنش سیر نمی شوم.
Member
"نیکی دل"
ای دل، اول قدم نیکدلان
با بد و نیک جهان، ساختن است
صفت پیشروان ره عقل
آز را پشت سر انداختن است
ای که با چرخ همی بازی نرد
بردن اینجا، همه را باختن است
اهرمن را بهوس، دست مبوس
کاندر اندیشهٔ تیغ آختن است
عجب از گمشدگان نیست، عجب
دیو را دیدن و نشناختن است
تو زبون تن خاکی و چو باد
توسن عمر تو، در تاختن است
دل ویرانه عمارت کردن
خوشتر از کاخ برافراختن است
Member
سال ها نرد خــــــــدایی باختی/ این گره را زان گره نشناختی؟...
ابلهی کردم که گفتم ای خدای / گر توانی این گره را بگشای...
آن گره را چون نیارستی گشود / این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
.
.(در این حین یه اتفاقی میافته که خودتون برید بخونید... من که نباید همشو بگم!
.
سجده کرد و گفت کای خداوند ودود / من چه دانستم تو را حکمت چه بود!!!
هر بلایی کز تو آید رحمتیست / هر که را فقری دهی آن دولتیست...
زان به تاریکی گذاری بنـــده را / تا ببیند آن رخ تابنده را...
من به مردم داشتم روی نیــاز / گرچه روز و شب در حق بود باز...
بر در دونان چو افتادم زپـــــای / هم تو دستم را گرفتی ای خدای
(بیت یه دونه مونده به آخرشم نـــــــــــیمیگم که داستان لو نره )
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش / ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
Member
همان دومین نظر بعد از من که گفته است "که نمیتوان احساس قلبی را به سخن در آورد" ممنون از این جمله****
Member
Member
Member
عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای
کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را
در ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع
عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیدهاند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در
گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیدهاند
کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندهها
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
من یکی آئینهام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست
گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیدهاند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیدهاند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیدهاند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق
ریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب
زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیدهاند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا
از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیدهاند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیدهاند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیدهاند
Member
دید و گفت این چهره ،جای اشک نیست
گفت من خندیده ام تا زاده ام
دوش بر خندیدنم ،بلبل گریست
من همی خندم به رسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست
خنده ی ما را حکایت،روشن است
گریه ی بلبل ندانستم ز چیست
لحظه ای خوش بوده ایم و رفته ایم
آنکه عمر جاودانی داشت کیست
من اگر یک روزه،تو صد ساله ای
رفتنی هستیم،گر یک یا دویست
درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من به فکرت بنگریست
خرمم ،با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث،هر که زیست
نیست گل را فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز، نیست
اشعار پروین، زندگی رو برای ما معنی میکنه اینکه فرصت کمه پس نباید به بیهودگی ،گذران زندگی کنیم .