کارا کتاب

دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

دارای امتیاز 4.9 از 6 در کتابناک با مجموع 8 رای
دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی
بکوشش : احمد ابومحبوب
با مقدمه : دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

استاد باستانی پاریزی در مقدمه ی استادانه و مثل همیشه شکرینش بر کتاب شاعر همشهری خویش چنین می نویسد:

اوحد، درِ دل مى‌زنى، آخر دل کو ؟
عمرى است که راه مى‌روى، منزل کو ؟
صد لاف زنى ز خلوتِ خلوتیان
هفتاد و دو چلّه داشتى، حاصل کو . . . ؟

ده سال پیش، وقتى خبر شدم که آخرین منزل اوحد الدین کرمانى، نزدیکیهاى قطب شمال و شهر دانشگاهى اوپسالا شده است، و یکى از شرق شناسان نامى سوئد   ، در گیرودار چاپ خلاصه‌اى از رباعیات اوحد الدین است با خود گفتم:
به راستى اگر اوحد الدین کرمانى، هشتصد سال پیش تصور مى‌کرد که روزى، رباعى او-یا به قول رشتى‌ها «چاردانه» او-باب بسفر را در مى‌نوردد و از دانوب طى طریق مى‌کند و به چکوسلواکى مى‌رسد و پس از اطراق سالیانى در براتیسلاوا متوجه قطب شمال مى‌شود   و از تنگۀ اسکاژراک مى‌گذرد و دریاى بالتیک را پشت سر مى‌گذارد، و روزى از چاپخانۀ دانشگاه پانصد سالۀ اوپسالاى سوئد سر درمى‌آورد، آن وقت متوجه مى‌شد که چه تعهدى در مقابل نسل هشت قرن بعد از خود به عهده داشته و از آن غافل بوده، و در واقع آن‌قدر که لازم بوده، از لوح سبز، بهره‌بردارى یا نخواسته و یا نتوانسته بکند، وگرنه وقتى خلق توجهى به کسى داشتند، احساس مسئولیت در آن فرد بیشتر باید بشود.
شاید هم اوحد الدین به چشم دل مى‌دید-همان‌طور که «ماه را در طشت آب مى‌دید»  -که روزى در سرزمینهاى یخ‌زده ولى تابناک اسکاندیناوى جوانان گیسو شلال آن ولایت، رباعى «چشم دل» و «چشم صورت» او را به چشم خریدارى خواهند نگریست و با دف و نى آن را نه در خانقاه رکن الدین سجاسى، بل در سالنهاى کتابخانۀ اوپسالا، خواهند خواند که:
زان مى‌نگرم به چشم سر در صورت
زیرا که ز معنى است اثر در صورت
این عالم صورت است و ما در صوریم
معنى نتوان دید، مگر در صورت

جوانانى که بیش از سایر مردم دنیا به چشم صورت دل داده‌اند و لحظه‌اى از عمر را در این مقصد تلف نمى‌کنند.
من همیشه در مورد بزرگان کرمان و چاپ آثارشان براى خود احساس غبن و قصور داشته‌ام و بسیارى از دوستان هم توقع داشته‌اند که در آثار ناقابل مخلص به‌هرحال، هر گم‌شدۀ کرمانى را پیدا کنند، درحالى‌که در واقع آنچه مخلص نوشته و چاپ کرده، تنها اداى دین و وظیفه در برابر دریاى فرهنگ بیکران کرمان بوده، وگرنه قطره‌اى در مقابل دریا و ذره‌اى در برابر بیضاء بیش نبوده است.
بنابراین وقتى که دوستى و اهل دلى و اهل کتابى و آشنایى به تحقیق یا تصحیح یا چاپ آثارى از کرمانیان نامى دست مى‌یازد، بیش از هر چیز خوشوقت و خشنود مى‌شوم، زیرا علاوه بر آنکه شعاع تحقیق بر احوال یک کرمانى افکنده مى‌شود، بارى از دوش مخلص نیز برداشته مى‌شود، منى که به‌هرحال فکر مى‌کنم بن دنیا را خواهم گرفت و هزار سالى به یکایک کارهاى مربوط به کرمان خواهم رسید!
بر این مبنا، وقتى خبر شدم که دوست بزرگوار و جوان فاضل و محقق محجوب محبوب ما آقاى ابو محبوب همت بر به انجام رساندن این مهم بسته و وقت و کوشش خود را صرف تهیه و تنظیم و ترتیب و تصحیح رباعیات همشهرى نامدار ما-اوحد الدین کرمانى-ساخته‌اند، و استاد بزرگوار عالیقدر عارف معارف ولایت، هم ولایتى شیخ عطار، آقاى دکتر شفیعى کدکنى با عین عنایت و چشم خریدارى بدان نگریسته، آقاى ابو محبوب را در این راه دشوار همراهى و هدایت کرده‌اند، معلوم است که تا چه حد خشنودى و انبساط دست داد، مخصوصا که به اشارۀ آن استاد، این بندۀ ناتوان را نیز در این ثواب سهیم ساخته، لطف فرموده اشاره کرده‌اند تا چند سطرى، مقدمه گونه، بر این رباعیات بنویسد، به این حساب که به‌هرحال، پیراهن من و اوحد الدین در یک آفتاب خشک مى‌شده است.
در مورد شرح احوال اوحد الدین، بار من و ابو محبوب بسیار سبک شده است، زیرا استاد نامدار ما، مرحوم بدیع الزمان فروزانفر، در مقدمه‌اى که بر مناقب اوحد الدین نوشته‌اند، به حد کمال و تا حدود امکان این مهم را به پایان برده‌اند، و گفت‌وگوى ما، بعد از گفتار ایشان، در حکم مثنوى گفتن بعد از مولاناست! که تیمم باطل است آنجا که آب است.
با همۀ این‌ها آقاى ابو محبوب آنچه تازه به دست آورده‌اند، در توضیحات خود یاد کرده و آقاى دکتر کدکنى نیز در این امر به ایشان یارى نموده‌اند....
....................
«. . . تعداد زیادى رباعى هست که گاهى به خیام و زمانى به بابا افضل و شیخ ابو سعید و مهستى و عراقى و خواجه عبد الله و عبید و حافظ و دیگران  نسبت داده مى‌شود، و مرحوم ژوکوفسکى، و بعد مرحوم براون، آنها را، رباعیات سرگردان وصف مى‌کند، من به دنبال این تعبیر اضافه کردم که بنده تشبیه مى‌کنم این رباعیات سرگردان را به دلارهاى سرگردان، که در علم اقتصاد امروز به «اورودلار-دلار اروپایى» و «پترودلار-دلار نفتى» معروف شده است و این‌ها همان دلارهایى است که امریکا و خصوصا «دالاس» ، براساس «اصل چهار ترومن» و همچنین «طرح مارشال» به اروپا و آسیا و افریقا کمک کرد و دولتهاى فقیر را به ظاهر نجات داد، اما این سیل دلار-که بعضى رقم آن را از  ۴٠٠  تا  ۶٠٠  میلیارد دلار تخمین زده‌اند، به علت اینکه فساد بعضى دول و سیستم حکومتى آنها منجر به آن شد که سرمایه‌داران بزرگى به آن دست یابند امروز از مشکلات امریکا و در واقع از عوامل سقوط دلار امریکاست. هر روز جمعى از ثروتمندان پردلار (ثروتمندان پترودلار و اورودلار) به علت تحولات سیاسى هجوم مى‌آورند به خرید یکى از ارزهاى دیگر-درست مثل یک پایه ملخ که یک مرتبه مى‌ریزد به درختى و یک شاخۀ آن را لخت مادرزاد مى‌کند، نتیجتا بهاى ارز آن مملکت را بالا مى‌برند و براى آن مملکت و دنیا مشکل ایجاد مى‌کنند. . . رباعیات سرگردان خیام هم همین‌طور، به طرف هر دیوان و هر شاعرى، هرچندگاه یک بار سرازیر مى‌شوند و سطح دیوان آن شاعر را بالا مى‌برند، در حالى که بهاى خود را به علت عدم اصالت پایین مى‌آورند. . .»  
اگر بخواهم توضیح بیشتر دهم، در هر دوره بعض از این رباعیات خوب، براى بالا بردن سطح دیوان یک گوینده، وارد دیوان او شده، گویندۀ اصلى خود را به فراموشى سپرده‌اند، و چون چاپ و تکثیر وجود نداشته، خیلى زود جا افتاده‌اند، بعدها همین عمل تکرار شده و بالنتیجه بسیارى از این رباعیات داراى چند گوینده و به قول معروف «کهرۀ دومادره» شده‌اند، و وقتى هم که خیام با آن افکار بلند، به رباعى گویى شهرت یافت، همۀ این رباعیات خوب، توسط کاتبانى که مى‌خواستند رباعى بیشتر از خیام عرضه کنند، یا اصولا به دلیل ناشناخته بودن صاحبانشان، شهرت پیدا کردند به اینکه گفتۀ خیام، یا مولوى، یا شیخ ابو سعید، یا اوحد الدین کرمانى و سعدى و حافظ و سحابى استرآبادى هستند، و بالنتیجه یک بلبشویى در مورد رباعیات در زبان فارسى پدید آمد، که دقیق‌ترین کمپیوترهاى عالم نیز از حل مسئلۀ آن عاجز است.
نتیجه آنکه اگر یک گوینده یک یا چند رباعى خوب گفته بود و صد رباعى متوسط-آن چند رباعى خوب او از چنگش خارج شد و به دیوان خیام رفت تا او را صاحب هزار و گاهى دو هزار رباعى سازد  ، و براى گویندۀ واقعى آن تنها همان صد رباعى متوسط باقى ماند، که به تدریج در تحریر و استنساخ دیوان، آن تعداد نیز-به علت اعمال ذوق و نظر خطاط و ناسخ-رو به کاهش رفت، و بسیارى فراموش شد.
در جزء رباعیات اوحد الدین، رباعیاتى که به نام دیگران هم ثبت شده‌اند، کم نیستند.
وقتى رباعى افسانۀ عمر را مى‌خوانیم که:
گر عمر بوَد تو را فزون از پانصد
افسانه شوى عاقبت از روى خرد. . .
نباید فراموش کنیم که همین رباعى در تاریخ طبرستان مؤلف به سال  ۶١٣  ه‍/ ١٢١۶  م. با اندک تفاوتى این‌طور آمده:
گر عمر تو باشد به جهان تا سیصد
افسانه شمر زیستن بى‌مر خود
بارى چو فسانه مى‌شوى اى بخرد
افسانۀ نیک شو نه افسانۀ بد !

و گویا در کتب قدیم‌تر از آن نیز هست.
از همین نمونه است:
یک دست به مصحفیم و یک دست به جام، که گویا منسوب به خیام یا دیگران است، و دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه، که در دیوان حافظ هست، هرچند بنده تردید دارم که از حافظ باشد...
همان‌طور که آقاى ابو محبوب اشاره کرده، و آن‌طور که استاد فاضل آقاى شفیعى کدکنى توضیح داده‌اند، بسیارى از این رباعیات در کتب دیگر هم هست، حتى خود مخلص بسیارى از آنها را به نام دیگران در کتابهاى خود آورده‌ام:
جز حق حکمى که حکم را شاید نیست
حکمى که ز حکم حق فزون آید نیست
هر چیز که هست آن‌چنان مى‌باید
و ان چیز که آن‌چنان نمى‌باید نیست !

من از قول خواجه نصیر این رباعى را نقل کرده‌ام  ، حالا معلوم مى‌شود که حق همشهرى کرمانى را به خواجۀ خراسانى داده‌ام !!

سالها مردم فکر مى‌کردند که رباعى معروف
«در مسلخ عشق جز نکو را نکشند. . .»
از ملک‌الشعرا بهار است،
و این حرف را در حیات بهار هم مى‌گفتند و مى‌نوشتند و او نیز مى‌دید و تکذیب نمى‌کرد.
سالها گذشت، به نام سرمد کاشى در ریاض العارفین دیده شد و عجب آنکه اندکى بعد معلوم شد از او هم نیست و از شاه محمد قزوینى است.  حالا خدا عالم است که از کجا به دیوان این شاه محمد راه یافته است؟ !
در جزء رباعیات اوحد الدین هم مثل سایر رباعى‌گویان، رباعیاتى هست که به نام دیگران هم ثبت شده و بالنتیجه اهل ادب را در تحقیق خود سرگردان ساخته است.
***
برگردیم به حرف آوارۀ بیابانهاى کرمان، و در پایان مقاله توجیه کنیم دلیل مهاجرت این مرد را که در سنین جوانى چگونه از خانه و مسکن چشم پوشیده و سر در بیابان «بى‌سرانجامى» نهاد.
روزى که آن استاد سوئدى از من خواسته بود تا چند سطرى در باب اوحد الدین براى خوانندگان اسکاندیناوى و علل مهاجرت او بنویسم، من اشاره کردم، که داستان مهاجرت اوحد الدین، در شرق، آنهم براى ساکنین شهرهایى مثل کرمان و یزد-که بیابانى هستند-یک امر ساده و پیش پا افتاده است، اما براى خوانندۀ آن طرف درۀ اسکاژراک چطور؟ من نمى‌دانم، براى یک خوانندۀ اسکاندیناوى، چطور مى‌توان تشریح کرد مهاجرت آدمیزادى را در هشتصد سال پیش از سرزمینى که گاهى فاصلۀ میان دو آبادى از  ١٢  فرسنگ ( ٧٢  کیلومتر) بیشتر است و در این فاصلۀ طولانى، جز چند گیاه خاردار، نشانه‌اى از حیات نیست، و به قول خود من «اگر شترى هم در این بیابانها بمیرد، کلاغى و پرنده‌اى نیست که بیاید چشم آن را از حدقه خارج کند» زیرا در این فواصل یک قطره آب نیست، و یک سایۀ درخت نیست، و حرارت آفتاب گاهى تا  ۵٠  درجۀ سانتیگراد بالاى صفر مى‌رسد، و تماما ریگ است و بیابان، که پاى شتر نیز-باوجود پهن بودن-در آن فرومى‌رود، و عبور تنها در شب ممکن است و به کمک هدایت ستارگان، و اگر کسى راه را گم کند، مرگ دردناک او از تشنگى، حتمى و قطعى است. آرى، توضیح چنین مسئله‌اى براى خواننده‌اى که شب و روز بارندگى دارد و سایه دارد و درخت دارد، و علاوه بر آن حرارت سرزمینش گاهى به  ۵٠  درجه زیر صفر مى‌رسد تفاوت از زمین تا آسمان، و به قول افغانیها تفاوت میان لغمان و پغمان است، و به‌هرحال به حساب دقیق صد درجه حرارت تفاوت در کار است!
و باز نمى‌دانم چگونه علت مهاجرت آدمى مثل اوحد الدین را توجیه کنم، براى ساکنین کشورهایى که امروز بالاى چهار هزار دلار درآمد سرانه دارند، و گوشت گوسفند و گاو آنها به صورت کوهها و تپه‌هایى در سردخانه‌ها انباشته شده، و بازار مشترک آنها در آخرین جلسۀ خود تصمیم مى‌گیرد، که ایرلند سالیانه صدها تن از مقدار استحصال شیر و لبنیات خود بکاهد و کم کند تا تعادل نرخها به هم نخورد و دخل و خرج شیر دوشى و ماست‌بندى سربه‌سر شود، در برابر سرزمینى که در همان روزهاى مهاجرت اوحد الدین، «سفرۀ وجود از مطعومات چنان خالى [شده بود]که دانه‌اى در هیچ خانه‌اى نماند. قوت هستى و طعام خوش، در گواشیر، چندگاهى استۀ خرما بود-که آن را آرد مى‌کردند و مى‌خوردند و مى‌مردند! چون استه نیز به آخر رسید، گرسنگان نطع‌هاى کهنه  و دلوهاى پوسیده، و دبّه‌هاى دریده، مى‌سوختند و مى‌خوردند، و هر روز چند کودک در شهر گم مى‌شد-که گرسنگان ایشان را به مذبح  هلاک مى‌بردند، و چند کس فرزند خویش، طعمه ساخت و بخورد!  
در همه شهر و حومه، یک گربه نماند، و در شوارع، روز و شب، سگان و گرسنگان در کشتى بودند:
اگر سگ غالب مى‌آمد، آدمى را مى‌خورد و اگر آدمى غالب مى‌آمد سگ را. . .
یک من غله به دینارى نقره میسر نمى‌شد. . . از تراکم مردگان، در محلات، زندگان را مجال گذر نماند، و کس را پرواى مرده، و تجهیز و تکفین نبود. . .»  
توجیه چنین احوالى براى جوانان اسکاندیناوى و انگلستانى و کانادایى و فرانسوى که هیچ، براى جوانان شرق و مردم ایران و نواحى کم‌آب و کم‌درآمدى که در قرن اتم گوشت و پنیر و نانشان را از هزاران فرسخ مى‌آورند، و بى‌خون دل در کنار آنان مى‌گذارند، سخت مشکل است، اصولا این احوالى است دیدنى و درک‌کردنى، نه شنیدنى و بازگفتنى.
و طبعا مهاجرت یک جوان   سالۀ کرمانى در آن گیرودار امرى است که به‌هرحال غیر قابل توجیه نیست.
آرى در چنین اوضاع و احوالى، مهاجرت، یک امر پیش پا افتاده است که گفته‌اند: «الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین» ! و شاید همین روایت، مبناى فکر سعدى، مهاجر بزرگ دیگر همان روزگار اوحد الدین شده باشد-که سالها و سالها آوارۀ لبنان و حجاز و سایر نقاط عالم بود-، و به زبان حال مى‌فرمود:
سعدیا، حب وطن، گرچه حدیثى است شریف
نتوان مرد به سختى که من اینجا زادم


باستانى پاریزى شهریورماه  ١٣۶۶ 


حق تکثیر‌ :
ت‍ه‍ران‌: ص‍دا و س‍ی‍م‍ای‌ ج‍م‍ه‍وری‌ اس‍لام‍ی‌ ای‍ران‌، ان‍ت‍ش‍ارات‌ س‍روش‌‏‫، ۱۳۶۶.‏‬

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: poorfar در تاریخ ۱۳۹۲/۰۶/۲۰
» موردعلاقه 4 و موردتنفر 1 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
با نگاهی دیگر
دیوان ناصرالدین شاه قاجار
گلهای جاویدان

اختیارات » رتبه گذاری
» دیدگاه‌ها (0)
» اعتراض به این کتاب

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
دیدگاهی درج نشده؛ شما نخستین نگارنده باشید.

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You