پله پله تا ملاقات خدا

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

دارای امتیاز 5.4 از 6 در کتابناک با مجموع 81 رای
پله پله تا ملاقات خدا
مولانا جلال الدین محمد بلخی،از بزرگترین شعرای ایران و جهان است و فخر عالم عرفان،که نه تنها در ایران هنوز هم سیل مشتاقان را بسوی خود می کشد بلکه کتابش در جایی مانند غرب و آمریکا نیز از پرفروش ترین کتاب ها می شود !
و سرّ این امر در «بیخودی» و «حقیقت طلبی» و «عشق فارغ از هوی و هوس» و «اشعار آکنده از انسانیت و معنویت» اوست،او خود را یک شاعر صرف نمی داند،در غزلیات شمس می گوید:
رستم از این بیت و غزل ، ای شه و سلطان ازل / مفتعلن مفتعلن مفتعلن ، کشت مرا !
قافیه و مغلطه را ، گو همه سیلاب ببر / پوست بوَد ، پوست بوَد در خور مغز شعرا . . .


زندگی این مرد،پس از گذشت هفت قرن،هنوز که هنوز است نیاز به بازنگری و مطالعه ای درخور دارد،تا مخاطب را از سرچشمه ی عشق او و معنویت و شور سرشارش آگاه سازد...از بهترین کتاب های تالیفی درباره این شاعر سترگ میهنمان،کتاب پله پله تا ملاقات خدا اثر زنده یاد،عبدالحسین زرین کوب است.

این کتاب در مورد زندگی، اندیشه و سلوک مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (رومی) می‌باشد. عبدالحسین زرین‌کوب در این کتاب بر خلاف سایر تألیفات خود از دادن مراجع و منابع مختلف و متعدد در داخل کتاب خودداری کرده و همه مطالب را به قلمی بسیار ساده،جذاب، روان و عامه فهم نوشته‌ است.
عنوان کتاب یادآور این بیت دفتر سوم مثنوی معنوی است:
از مقامات تبتل تا فنا / پله پله تا ملاقات خدا

این کتاب شرح جانانه و جنون آمیز جوانمردی است که پیش از آنکه صبح معرفت،از مشرق سرّش بر دمد و «شمس» عشق در افق اقبالش طالع شود، زاهدی باز ترس، سجاده نشینی باوقار، شیخی زیرک،مرده ای گریان بود و وقتی در چنگال شیخ گیر افتاد و دولت عشق را نصیب برد زنده ای خندان،عاشقی پَرّان،یوسفی یوسف زاینده،و آفتابی بی سایه شد و این همه را وامدار آن بود که دلیرانه و کریمانه و فارغ از بندگی و سلطنت و شریعت و ملت تن به قضای عشق داد و پا در قماری عاشقانه نهاد:

خُنُک آن قمار بازی ، که بباخت هر چه بودش
و نماند هیچش الّا ،
هوس قمار دیگر . . .


استاد زرین کوب،با قلم کم نظیر خویش شرح حال و احوالات مولانا را از اوان کودکی تا اوج پختگی با نثری استادانه و دلنشین بیان کرده است.استاد خود در مقدمه چنین می نویسد :
« حقیقت آنست که در مقابل تعالیم سرشار از اسرار بلند،که مولانا در مثنوی و غزلیات خویش آنها را به صورت شعر سرود،زندگی او هم در یک سلوک روحانی مستمر،که از همان سال های کودکی وی آغاز شد، شعری بود که مولانا آن را نسرود،آن را ورزید،و تحقق داد و به پایان برد . . . می پندارم بدون درک این شعر ناسروده،بدون نفوذ در انگیزه هایی که این زندگی را در توالی سال های عمر،به هدف روحانی یک سلوک معنوی نزدیک کرد،فهم هماهنگی شگرف و معجزه آسایی که در حیات مولانا بین او و شعرش _ اگر هرگز آنچه او بزبان شاعران می گوید،تا سطح شعر در مفهوم متداول آن قابل تنزل باشد _ وجود دارد، ممکن نیست.»

به همین خاطر سیر کتاب هم به صورت پله پله است،و «فهرست» کتاب خود همین نردبان آسمان را نمایانگر است:

بهاء ولد و خداوندگار
هجرت یا فرار
لالای پیر در قونیه
طلوع شمس
غیبت بی بازگشت
رقص در بازار
حسام الدین و قصه مثنوی
عبور به ماوراء شعر
از مقامات تبتل تا فنا
سال های پایان

و چون این سلوکی است که مولانا در تمام عمر خویش طی کرده است،نام آن را «پله پله تا ملاقات خدا» نهاده است.کتابی خواندنی،درباره ی بزرگترینِ شاعران جهان،از آغاز تا پایان. و خود مولانا چقدر زیبا حاصل عمر خویش را بیان می کند:

حاصل عمرم ، سه سخن بیش نیست .. ... .. خام بُدم ، پخته شدم ، سوختم .


حق تکثیر:
تهران - انتشارات علمی - چاپ سی ام - ۱۳۸۹

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: ناناتا در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۹
» موردعلاقه 54 و موردتنفر 3 عضو

پله پله تا ملاقات خدا دیدار شمس و مولانا زرین کوب زندگینامه مولانا عرفان مولانا غزلیات شمس مثنوی مولانا مولانا و شمس مولوی

» کتابناکهای مرتبط:
عشق تولد دوباره
دیوان شمس تبریزی
پیر چنگی

اختیارات » رتبه گذاری
» دیدگاه‌ها (27)
» اعتراض به این کتاب

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
اقانجفي
Member
یکی از دوستانم تصمیم به هجرت گرفت و چون ان طرف اب را ندیده بود با خیالاتش یک دنیایی رویایی ساخته بود ولی بعد از رسیدن به ان طرف اب دید مشکلات جدیدی سر راهش بوجود امده لذا خدا حافظی با یک سایت ان هم برای همیشه و با کتب مربوط به تاریخ این مملکت چیز غریبی است و باید دوستمان خیلی نا امید شده باشد امیدوارم در هر کجای دنیا هستی به این سایت خاطره انگیز سر بزنی و لااقل تقویت زبان فارسی را کرده باشی.
نقل قول  
عزیز وطن
Member
نقل قول از utab:

درود دوستان

دوستان خوبم امروز روز آخری است که به این سایت میام ....میخواستم از همه دوستان عزیز و اعضا محترم سایت خوب کتابناک خداحافظی بکنم ...
حالا چرا اینجا این مطلب رو می نویسم به این دلیل است که میخوام از همه دوستانی که باهاشون بحث کردم و ازشون انتقاد کردم خواهش کنم که از من نرنجیده باشند ....
اصلن عادت ندارم کسی را از خودم برنجونم ......همه تون رو دوست دارم و برای همگیتون آرزوی موفقیت میکنم ...
راستش دارم از ایران میرم برای همیشه .....از سرزمینی که عاشقش هستم ولی خسته ام از دورویی مردمانش !!!!!!!!!
بیشتر از آدمهای نان به نرخ روز خورش خسته ام و دلگیر........که شجاعت و صداقت ندارند و برای زندگی کردن دست به تظاهر میزنند .....برای مردمی که یک عمره دارند نقش بازی میکنند و نمیخوان ماسکها رو از روی صورتهاشون بردارند .....ماسکهایی که چهره مذهب و ادبیات را هم پوشانده و همون بهتر که برداشته نشه !!!!!!!!!!!!

بدرود دوستان عزیزم .....روزهای خوب و اوقات خوبی اینجا داشتم ...همه تون رو دوست دارم و آینده بسیار خوبی رو برای همه تون آرزو دارم ...
شاید یه روزی برگشتم ....شاید
خوش به حالت که رفتی ما موندیم توی این خرابه ای که چاره ای جز تحمل نداریم...

اینجا همچون زندانیست که روزها و شبهایش در حسرت فردای آزاد می گذرد بی آنکه حتی آینه ای پیش رویت باشد که پیری چهره ات را نشانت دهد... خدانگهدارت باشد امیدوارم در کشور رنسانس شده و دموکرات لذتش را ببری ما که از این آب و خاک جز تجاوز و غارت چیزی ندیدیم خدانگهدارت بانو شاید خداوند آن سرزمین پادشایی مهربان باشد و تفریحش شاد کردن دل رایت باشد خدانگهدار بانو اگر در چمنزار سرزمین دموکرات ها و سکولارها پا نهادی سلام مرا به آنان برسان و بگو که بسیارند هم کیشانت که بی صبرانه روزهایشان را در انتظار رویت آزادی ورق به ورق و روز به روز با جان و دل میگذرانند خدانگهدار بانو میدانم که تو دیگر زبانت از تکرار غم و اندوه سرزمینت به درد آمده میدانم که ثانیه ها در گذر چشمانت همچون دلقکی بی مزه نمایانگر یاس و اندوه بی پایان سرزمینت بوده خدانگهدار بانو هرکجا که هستی هر شادی که نسیبت شده هر نفسی را که آرام پاییین و بالا میدهی گواراه وجودت اما از تو میخواهم اگر در مرگبارترین سغوط در قعر دره یخبندان و یا در قلب گلستان رازقی که پا نهادی سلامم را به آزادی برسانی... خدانگهدارت...
نقل قول  
khar tu khar
Publisher
مهاجرت کرد
نه اینکه به نون و نوایی برسد
نمیخواست شاهد مرگش باشند .
نقل قول  
مری بلا
Member
شعری در وصف خدا (زنده یاد قیصر امین پور)
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا
زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!
گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوستی معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."
نقل قول  
egoli
Member
دوستان این کتابو نمی شه دانلود کرد؟
نقل قول  
utab
Member

درود دوستان

دوستان خوبم امروز روز آخری است که به این سایت میام ....میخواستم از همه دوستان عزیز و اعضا محترم سایت خوب کتابناک خداحافظی بکنم ...
حالا چرا اینجا این مطلب رو می نویسم به این دلیل است که میخوام از همه دوستانی که باهاشون بحث کردم و ازشون انتقاد کردم خواهش کنم که از من نرنجیده باشند ....
اصلن عادت ندارم کسی را از خودم برنجونم ......همه تون رو دوست دارم و برای همگیتون آرزوی موفقیت میکنم ...
راستش دارم از ایران میرم برای همیشه .....از سرزمینی که عاشقش هستم ولی خسته ام از دورویی مردمانش !!!!!!!!!
بیشتر از آدمهای نان به نرخ روز خورش خسته ام و دلگیر........که شجاعت و صداقت ندارند و برای زندگی کردن دست به تظاهر میزنند .....برای مردمی که یک عمره دارند نقش بازی میکنند و نمیخوان ماسکها رو از روی صورتهاشون بردارند .....ماسکهایی که چهره مذهب و ادبیات را هم پوشانده و همون بهتر که برداشته نشه !!!!!!!!!!!!

بدرود دوستان عزیزم .....روزهای خوب و اوقات خوبی اینجا داشتم ...همه تون رو دوست دارم و آینده بسیار خوبی رو برای همه تون آرزو دارم ...
شاید یه روزی برگشتم ....شاید
نقل قول  
poorfar
Publisher


نقل قول:
خلاصه اینکه آپلود کننده محترم کتاب هم این مقدار سانسور را کافی ندانسته و صفحه 137 را اسکن نکرده دقیقا" از همان 2 صفحه یک صفحه رو هم جا انداخته .....به نظر نمیرسه در این اتفاق عمدی صورت نگرفته باشه چرا درست همان صفحه مربوط به مشاجرات و منازعات شمس و کیمیا خاتون باید از کل این کتاب حذف شده باشه.....!!!
قضاوت درباره شمس ومولانا را به فکرهای روشن و آزاد می سپارم نه به آنانی که تعصب و جهل اجازه تفکر و تفحص در این باب را به ایشان نمیدهد.

دوست گرامی
نمی دانم تا بحال کتابی اسکن کرده اید یا نه؟
وقتی تعداد صفحات بالا برود،این اتفاق کاملا طبیعی است که یک صفحه جابه جا شود،
و بنظرم شما بهتر بود قضاوت نمی کردید و به دوستمان که زحمت اسکن این کتاب عالی را کشیده و آن را به صورت رایگان در اختیار شما گذاشته اینگونه «تهمت» نمی زدید... هر چند خودتان نیز گویا عذرخواهی کردید و اگر نکرده اید بنظرم چیزی از بزرگواریتان کم نمی شود که اکنون عذرخواهی کنید!
بنده آن صفحه ی را به کمک آپلود کننده محترم به کتاب افزودم،اکنون می توانید آن ص گمشده تان را نیز داشته باشید.
امیدوارم قدرشناس تر باشیم.
نقل قول از poorfar:

« هـدیـــه »
این دکلمه های بی نظیر احمد شاملو از اشعار مولانا را نیز بنده به آپلود کننده ،اگر گوش نداده اند،و دیگر دوستان فرهیخته ی کتابناکی هدیه می کنم:
«برای مشاهده لینک عضو شده و وارد شوید»

امیدوارم دوستان نیز از این دکلمه های روح نواز لذت ببرند.

شاد باشید و دل زنده
نقل قول  
ناناتا
Member
اگر قبل از کامنت گذاشتن به من تذکر داده بودید حتما پی دی اف رو کامل میکردم دوست عزیز
و اگر همچین کاری نمیکردم شما حق همچین برداشتی رو داشتید
نقل قول  
ناناتا
Member
شما به بزرگواری خوتون ببخشید که ادب و کمالات من در حد شما نیست هر چند که گستاخی نکردم و حقیقتو گفتم
باور کنید اصلا ناراحت نشدم ولی برام عجیبه که شما چطوری به این راحتی تهمت زدید
نقل قول  
utab
Member

نقل قول از ناناتا:
اگر این چیزی که شما میگید واقعیت داشته باشه و من به دلیل سانسور کردن این صفحه رو اسکن نکردم
یا خودمو خر فرض کرده بودم یا کسایی که قرار بوده این کتاب رو دانلود کنن و بخونن


دوست گرامی ؛
اول به این همه ادب و کمالات شما آورین میگم و دوم اینکه بنده قبل از خواندن این متن و در جواب کامنتی که برام گذاشته بودید نوشتم قصدم ناراحت کردن شما نبوده و امیدوارم دلخور نشده باشید ولی با خواندن این کامنتتون از نوشته خودم در پروفایلتون متاسفم ....
به جای این بی ادبیها و بی احترامیها که البته در مورد خودتون تنها آزاد هستید بگویید یاد داستانی افتادم که در اینجا ذکر میکنم ...
یک نویسنده جوانی به برنارد شاو گفت : استاد شما برای چی می نویسید ؟؟شاو پاسخ داد:برای یک لقمه نان ....
نویسنده جوان با تندی جوابداد: متاسفم برخلاف شما من برای فرهنگ می نویسم !!!!...شاو در جوابش گفت :درسته پسرم هر کدام از ما برای چیزی که نداریم می نویسیم !!!!!!!!!!

به جای این پاسخهای بی ادبانه و گستاخانه لطف می کردید و کتاب رو تصحیح می کردید .



نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You