دانلود کتاب و ايبوک
کارا کتاب

غزلیات هوشنگ ابتهاج

دارای امتیاز 5.5 از 6 در کتابناک با مجموع 943 رای
غزلیات هوشنگ ابتهاج
نویسنده:
این کتاب شامل شعرهای هوشنگ ابتهاج است که در قالب غزل سروده شده اند

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: Reza در تاریخ ۱۳۸۶/۰۷/۲۳
» حجم: 0.35 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 51.95 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 108
» مجموع دریافتها: 16000
» موردعلاقه 255 و موردتنفر 2 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
مثنوی
چکامه های هوشنگ ابتهاج جلد 2
رباعی

افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
simin
ناظر VIP

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است...


نقل قول  
majidvahedpour
Member
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست / زچشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید
نقل قول  
majidvahedpour
Member
[b]شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی
نماند جز من و چشم تو مست ای ساقی

[b]من شکسته‌سبو چاره از کجا جویم
که سنگ فتنه سر خم شکست ای ساقی

صفای خاطر دردی‌کشان ببین که هنوز
ز دامنت نکشیدند دست، ای ساقی

ز رنگ خون دل ما که آب‌روی تو بود
چه نقش‌ها که به دل می‌نشست ای ساقی

درین دو دم مددی کن مگر که برگذریم
به سر بلندی ازین دیر پست ای ساقی

شبی که ساغرت از می پر است و وقت خوش است
بزن به شادی این غم‌پرست ای ساقی

چه خون که می‌رود این‌جا ز پای خسته هنوز
مگو که مرد رهی نیست ، هست ای ساقی

روا مدار که پیوسته دل شکسته بود
دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی[/b][/b]
نقل قول  
tankamanee
Member
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت


هوشنگ ابتهاج

عجب شعر زیبا و پرباری .. دست مریزاد


نقل قول  
soranbahar
Member
درفروبند که چون سایه دراین دیرخراب
باکسم نیست سرگفت وشنود ای ساقی
حافظ زمان واقعا برازنده ی اوست وبس
نقل قول  
morteza khani
Member
ایضأ:تقدیم دو بیت از غزلم به همه ی سایه دوستان:
من تفأل میکنم با سایه گر حافظ نبود
دیدنی ها دیده ام در سایه, در حافظ نبود
روزگار بی هنر بسیار دیده مینهاد
بر سر پیر غزل تاج هنر, حافظ نبود...
نقل قول  
shaabanjafari
Member
هر چند نمیتوان هنر این شاعر را انکار کرد؛اما اینکه ایشان در گذشته ها کارشان کله پا کردن پدیده هایی نظیر ایرج جنتی عطایی بوده،تاسف آوره.
نقل قول  
The shortest day
Member
سلام
من هیچ کتابی رو نمیتونم دانلود کنم .چرا؟راهنماییم میکنید ؟
نقل قول  
mohammad iraj
Member
غزلیات ایشان، بسیار شورآفرین و یادآور سبک حضرت مولانا در دیوان شمس است. گزیده ای از غزل های هوشنگ ابتهاج به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی به نام [آینه در آینه] منتشر شده که خواندنش را به همه ی ادب دوستان توصیه می کنم:
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او، برد به خورشید مرا
نقل قول  
درخیال
Member
نقل قول از amenmarr:

اشعار ابتهاج زیبا و دلنشن است اما عاری از پیام سازنده برای جوانانی است که منت می نهند و وقت میگذارند و آنها را میخوانند که
فوق العاده بی محتوا است، در سوک مرگ احسان طبری سردمدار حزب خائن توده مرثیه نامه ای بلند می سرایند اما دریغ از یک پند
و یک گفتگوی دلسوزانه کوتاه در لابلای اشعارشان برای جامعه. آسوده زیست،...!

در جواب شمادوست گرانقدر بعضی از ابیات سایه رو میارم که تماما پیام زمانه درش نهفته است
بهارا چه شیرین و شاد آمدی
که با مژده داران داد آمدی
بده داد ما را که خون خورده ایم
ستم های آن سرنگون برده ایم
ندادندرخصت که بیوه زنی
برآرد ز سوز جگر شیونی
بپرس از شقایق که چون می دمد
که جای گل از خاک خون می خورد...
ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید
که زمین هرسال از خون پرستوها رنگین است...
جدایی از زن و فرزند سایه جان سهل است
تو را زخویش جدا می کنند درد اینجاست...
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
سایه جان مهر وطن کار وفاداران است
باد ساران هوارا به وطن حاجت نیست....
به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند
تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
و اشعار زیادی که نشان دهنده ی افکار اجتماعی در اشعار این بزرگ مرد هست...برای فهمیدن تفکر شاعر باید بیشتر کاراشو خوند نه فقط رباعیاتشو...زندگی به کامتان...
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You