مقاله
کارا کتاب کارا کتاب

اتاق آبی

دارای امتیاز 5.4 از 6 در کتابناک با مجموع 1309 رای
اتاق آبی
نویسنده:

ته باغ ما، يك سرطويله بود. روی سرطويله يك اتاق بود. آبی بود.
اسمش اتاق آبی بود (می­گفتيم اتاق آبی). سرطويله از كف زمين پايين­تر بود. آن قدر كه از دريچه­ی بالای آخورها سر و ­گردن مال­ها پيدا بود. راهرویی كه به اتاق آبی می­رفت چند پله می­خورد. اتاق آبی از صميميتِ حقيقتِ خاك دور نبود. ما در اين اتاق زنده­گی می­كرديم. يك روز مادرم وارد اتاق آبی می­شود. مار چنبرـزده­یی در طاقچه می­بيند. می­ترسد. آن هم چه قدر. همان روز از اتاق آبی كوچ می­كنيم. به اتاقی می­رويم در شمال خانه. اتاق پنج­دری سپيد. تا پايان در اين اتاق می­مانيم. و اتاق آبی تا پايان خالی می­افتد.ناشناسو در نیافتنی
این کتاب در قالب داستان میباشد

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: Reza در تاریخ ۱۳۸۶/۰۷/۲۲
» حجم: 132.97 کیلوبایت؛ زمان لازم برای دریافت 19.45 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 9
» مجموع دریافتها: 9258
» موردعلاقه 295 و موردتنفر 8 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
شرق اندوه
سهراب
آوار آفتاب


امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
seiran ebrahimi
Member
ممنونم بسیار عالی بود
نقل قول  
hasti amiri
Member
کجا رسم بر این است که عاشق نشوى/ باغبان باشى و دلتنگ شقایق نشوى
نقل قول  
ADLELe
Member
دالودش کردم امیدوارم خوب باشد
نقل قول  
shaghilii
Member
خیلی ممنون اما ghonut راست میگه چرا یه دونه از داستاناست؟
نقل قول  
HASAN75SH
Member
خوندمش عالی بود مرسی
نقل قول  
اشی مشی
Member
سال اول دبستان بود. کلاس بزرگ بود : یک اطاق پنجدری و روشن بود. آفتاب آمده بود تو ؛ بیرون پاییز بود.
دستِ ما به پاییز نمی رسید. شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود. سرهای ما تو کتاب بود. معلم درس پرسیده بود.
و گفته بود: دوره کنید. نمی شد سر بلند کرد ؛ تماشای آفتاب تخلف بود. دیدن کاج حیاط جریمه داشت:
از نمره ی گرفته ؛ دو نمره کم می شد.
ما دور تا دور اطاق روی نیمکت نشسته یودیم. میان اطاق خالی بود. و چه پهنه ای برای چوب و فلک.!
تخته ی سیاه بدجایی بود: ضد نور بود. روی چند شیشه را گرفته بود: نصف یک درخت را حرام کرده بود. با تکه ای از آسمان..
نوشته ی روی تخته سیاه خوب دیده نمی شد: برگ،مرگ خوانده می شد.!
همان روز ؛ حسن ((خوب)) را ((چوب)) خوانده بود. و چوبِ خوبی از دست معلم خورده بود.....


"* * اطاق آبی * *"
نقل قول  
pishe1661
Member
خـــــــــــــــــیلی قشنگه
نقل قول  
ghonut
Member
ضمن تشکر از آپلود کننده ی محترم می خواستم ببینم چرا فقط یکی از داستان های این کتاب اینجاست؟
نقل قول  
sobhesahari
Member
دست میبرم در شعر سهراب...یک نفر دلتنک است ...یک نفر میخواند...یک نفر می بافد..... ان یک نفر من هستم .....تر انه غمناک زندگی ام میخوانم....ولحظه های تنگ دل میبافم...



سهراب کاش مرا با خود میبردی ویا بودی در انگاره سبز زمان ... سهراب بی نظیره...
نقل قول  
exorcism
Member
هرچی که مال سهراب باشه عاشقشم!مرسی...
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You