کارا کتاب
کارا کتاب

منطق الطیر

دارای امتیاز 5.4 از 6 در کتابناک با مجموع 645 رای
منطق الطیر
نویسنده:
منطِقُ‌الطِّیر منظومه‌ای‌ست از عطار نیشابوری که به زبان فارسی و در قالب مثنوی به بحر رمل مسدس مقصور سروده شده‌است. کار سرودن این مثنوی در قرن ششم هجری قمری (۱۱۷۷ میلادی) پایان یافته‌است. این مثنوی که ۴۴۵۸ بیت دارد، از مثنوی‌های تمثیلی عرفان اسلامی به شمار می‌آید. مراحل‌ و منازل در راه پوییدن و جُستن عرفان یعنی شناختن رازهای هستی در منطق‌الطّیر عطار هفت منزل است. او این هفت منزل را هفت وادی یا هفت شهر عشق می‌نامد.

هفت وادی‌ به ترتیب چنین است: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، و فقر که سرانجام به فنا می‌انجامد. در داستان منطق‌الطّیر، گروهی از مرغان برای جستن و یافتن پادشاهشان سیمرغ، سفری را آغاز می‌کنند. در هر مرحله، گروهی از مرغان از راه باز می‌مانند و به بهانه‌هایی پا پس می‌کشند تا این که پس از عبور از هفت مرحله، از گروه انبوهی از پرندگان تنها «سی مرغ» باقی می‌مانند و با نگریستن در آینه حق در می‌یابند که سیمرغ در وجود خود آن‌هاست. در نهایت با این خودشناسی مرغان جذب جذبه خداوند می‌شوند و حقیقت را در وجود خویش می‌یابند.
عطار در آثار خود از این کتاب با نامهای «مقامات طیور» و «منطق الطیر» یاد کرده‌است.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: gorbenare در تاریخ ۱۳۸۸/۰۶/۲۹
» حجم: 1.19 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 2 دقیقه و 57 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 208
» مجموع دریافتها: 13631
» موردعلاقه 171 و موردتنفر 1 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
خسرو نامه
جوهرالذات (دفتر دوم)
فتوت نامه

افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
persiansidha
Member
واقعاً یکی از شاهکارهای ادب فارسیه که آدم از دوباره خوندنش سیر نمیشه
نقل قول  
persiansidha
Member
زین سخن مرغان وادی سر به سر/ سرنگون گشتند در خون جگر
جمله دانستند کین شیوه کمان/ نیست بر بازوی مشتی ناتوان
زین سخن شد جان ایشان بی قرار/ هم در آن منزل بسی مردند زار
وان همه مرغان همه آن جایگاه/ سر نهادند از سر حسرت به راه
سالها رفتند در شیب و فراز /صرف شد در راهشان عمری دراز
آنچ ایشان را درین ره رخ نمود /کی تواند شرح آن پاسخ نمود
گر تو هم روزی فروآیی به راه/ عقبه آن ره کنی یک یک نگاه
بازدانی آنچ ایشان کرده اند/ روشنت گردد که چون خون خورده اند
آخر الامر از میان آن سپاه/ کم رهی ره برد تا آن پیش گاه
زان همه مرغ اندکی آنجا رسید/ از هزاران کس یکی آنجا رسید
باز بعضی غرقه دریا شدند/ باز بعضی محو و ناپیدا شدند
باز بعضی بر سر کوه بلند/ تشنه جان دادند در گرم و گزند
باز بعضی را ز تف آفتاب/ گشت پرها سوخته، دلها کباب
باز بعضی را پلنگ و شیر راه/ کرد در یک دم به رسوایی تباه
باز بعضی نیز غایب ماندند/ در کف ذات المخالب ماندند
باز بعضی در بیابان خشک لب/ تشنه در گرما بمردند از تعب
باز بعضی ز آرزوی دانه ای/ خویش را کشتند چون دیوانه ای
باز بعضی سخت رنجور آمدند/ باز پس ماندند و مهجور آمدند
باز بعضی در عجایبهای راه/ باز استادند هم بر جایگاه
باز بعضی در تماشای طرب/ تن فرو دادند فارغ از طلب
عاقبت از صد هزاران تا یکی/ بیش نرسیدند آنجا اندکی
عالمی پر مرغ می بردند راه/ بیش نرسیدند سی آن جایگاه
سی تن بی بال و پر، رنجور و سست/ دل شکسته، جان شده، تن نادرست
حضرتی دیدند بی وصف وصفت/ برتر از ادراک عقل و معرفت
برق استغنا همی افروختی/ صد جهان در یک زمان می سوختی
صد هزاران آفتاب معتبر/ صد هزاران ماه و انجم بیشتر
جمع می دیدند حیران آمده/ همچو ذره پای کوبان آمده
جمله گفتند ای عجب چون آفتاب/ ذره محوست پیش این حساب
کی پدید آییم ما این جایگاه/ ای دریغا رنج برد ما به راه
دل به کل از خویشتن برداشتیم/ نیست زان دست این که ما پنداشتیم
آن همه مرغان چو بی دل ماندند/ همچو مرغ نیم بسمل ماندند
محو می بودند و گم، ناچیز هم/ تا برآمد روزگاری نیز هم
آخر از پیشان عالی درگهی/ چاوش عزت برآمد ناگهی
دید سی مرغ خرف را مانده باز/ بال و پرنه، جان شده، در تن گداز
پای تا سر در تحیر مانده/ نه تهی شان مانده نه پر مانده
گفت هان ای قوم از شهر که اید/ در چنین منزل گه از بهر چه اید
چیست ای بی حاصلان نام شما/ یا کجا بودست آرام شما
یا شما را کس چه گوید در جهان/ با چه کارآیند مشتی ناتوان
جمله گفتند آمدیم این جایگاه/ تا بود سیمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهیم/ بی دلان و بی قراران رهیم
مدتی شد تا درین راه آمدیم/ از هزاران، سی به درگاه آمدیم
بر امیدی آمدیم از راه دور/ تا بود ما را درین حضرت حضور
کی پسندد رنج ما آن پادشاه/ آخر از لطفی کند در ما نگاه
گفت آن چاوش کای سرگشتگان/ همچو در خون دل آغشتگان
گر شما باشید و گرنه در جهان/ اوست مطلق پادشاه جاودان
صد هزاران عالم پر از سپاه/ هست موری بر در این پادشاه
از شما آخر چه خیزد جز زحیر /بازپس گردید ای مشتی حقیر
زان سخن هر یک چنان نومید شد/ کان زمان چون مرده جاوید شد
جمله گفتند این معظم پادشاه/ گر دهد ما را بخواری سر به راه
زو کسی را خواریی هرگز نبود/ ور بود زو خواریی از عز نبود

نقل قول  
ali reyhani
Member
یکی از شاهکارهای عطار نیشابوری است..........عالی بود
نقل قول  
M Hosseini
Member
دید مجــنون را عـزیزی دردنــاک / کو میـان ره گذر می بیخت خاک
گفت ای مجنون چه میجویی چنین / گفت لیلی را همی جـویم یقـین
گفت لیــلی را کجـا یابی ز خـاک / کی بود در خـاک شارع دُرّ پاک
گفت من میجویمش هرجاکه هست / بوک جایی یک دمش آرم به دست
وادی طلب
نقل قول  
M Hosseini
Member
بی خودی میگفت در پیش خدای
کای خدا آخر دری بر من گشای

رابعه آنجا مگر بنشسته بود
گفت ای غافل کی این در بسته بود
نقل قول  
Letka
Member
هر که آید خویشتن بیند دَرو / جان و تن هم جان و تن بیند درو

چون شما سی مرغ اینجا آمدید / سی درین آیینه پیدا آمدید

گر چل و پنجاه مرغ آیید باز / پرده‌ای از خویش بگشایید باز

گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید / خویش را بینید و خود را دیده‌اید
.
.
.
.
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد / ره‌رو و ره برنماند و راه شد
نقل قول  
erah
Member
بعد ازین وادی عشق آید پدید / غرق آتش شد کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد / وانک آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود / گرم رو سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان / در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان

لحظه‌ای نه کافری داند نه دین / ذره‌ای نه شک شناسد نه یقین
نیک و بد در راه او یکسان بود / خود چو عشق آمد نه این نه آن بود

ای مباحی این سخن آن تونیست / مرتدی تو، این به دندان تو نیست
هرچ دارد، پاک دربازد به نقد / وز وصال دوست می‌نازد به نقد

دیگران را وعدهٔ فردا بود / لیک او را نقد هم اینجا بود
تا نسوزد خویش را یک بارگی / کی تواند رست از غم خوارگی

تا به ریشم در وجود خود نسوخت / در مفرح کی تواند دل فروخت
می‌تپد پیوسته در سوز و گداز / تا بجای خود رسد ناگاه باز

ماهی از دریا چو بر صحرا فتد / می‌تپد تا بوک در دریا فتد
عشق اینجا آتشست و عقل دود / عشق کامد در گریزد عقل زود

عقل در سودای عشق استاد نیست / عشق کار عقل مادر زاد نیست
گر ز غیبت دیده‌ای بخشند راست / اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست

هست یک یک برگ از هستی عشق / سر ببر افکنده از مستی عشق
گر ترا آن چشم غیبی باز شد / با تو ذرات جهان هم راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر / عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را / مردم آزاده باید عشق را

تو نه کار افتاده‌ای نه عاشقی / مرده‌ای تو، عشق را کی لایقی
زنده دل باید درین ره صد هزار / تا کند در هرنفس صد جان نثار

نقل قول  
امین دلفان
Member
کتاب تذکره الاولیا و منطق الطیر یکی از بهترین کتابهایی بوده که خوانده ام از لطفتان متشکرم
نقل قول  
sobhesahari
Member
اندکی تامل کنیم سیمرغ الان نیز هست ولی مرغان کم شده اند یا اصلا نیستند
با تشکر
نقل قول  
poorfar
Publisher
شیخ عطــــار

ای مرد رونده مــــرد بـــیچاره مبـاش
از خـویش مشو برون و آواره مباش !

۞
در باطن خویش،کن سفر چون مردان
اهـــل نظری، تو اهل نظـّـاره مبــــاش !

۞
گر مردِ رهی راه نهــــــان بایـــد رفت
صـد بادیه را،به یک زمان باید رفت
۞
گر می خواهی که راهت انجــــام دهد
منزل همــه در درون جـان باید رفت
۞
گر مردِ رهی میان خـون بــایــــد رفت
از پــای فتــاده ســرنـگون بایـد رفت

۞
تو پــــــای به راه درنــه و،هیـــــــــــچ مـپرس
خــــــود راه؛ بگویدت؛که چــــــون بـــاید رفــــــت . . . .

نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You