جادوی بی اثر
دارای امتیاز 5
از 6
در کتابناک با مجموع 589 رای
جادوی بی اثر
نویسنده: فریدون مشیری
سروده فریدون مشیریدر ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشیری سالها از بیماری رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
[ویرایش]دفترهای شعر
۱۳۳۴ تشنه طوفان
۱۳۳۵ گناه دریا
۱۳۳۷ نایافته
۱۳۴۰ ابر
۱۳۴۵ ابر و کوچه
۱۳۴۷ بهار را باور کن
۱۳۴۷ پرواز با خورشید
۱۳۵۶ از خاموشی
۱۳۴۹ برگزیده شعرها
۱۳۶۴ گزینه اشعار
۱۳۶۵ مروارید مهر
۱۳۶۷ آه باران
۱۳۶۹ سه دفتر
۱۳۷۱ از دیار آشتی
۱۳۷۲ با پنج سخنسرا
۱۳۷۴ لحظهها و احساس
۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین
۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی
● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.
» توسط: _Sepideh در تاریخ ۱۳۸۸/۰۶/۳۰
» حجم: 30.43 کیلوبایت؛ زمان لازم برای دریافت 4.45 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 2
» مجموع دریافتها: 2455
» موردعلاقه 92 و موردتنفر 3 عضو
» کتابناکهای مرتبط:
گناه دریا
ابر و کوچه
پنج کتاب شعر از فریدون مشیری
آگهی ها
Powered by You




ناظر
خوابم نمی ربود
نقش هزارگونه خیال از حیات و مرگ ،
در پیش چشم بود .
شب ، در فضای تار خود آرام می گذشت
از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها
مثل همیشه ، بدرقه می کرد خواب را .
در آسمان صاف ،
من در پی ستاره خود می شتافتم .
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...
ناگاه ، بندهای زمین در فضا گسیخت !
در لحظه ای شگرف ، زمین از زمان گریخت !
در زیر بسترم ،
چاهی دهان گشود ،
چون سنگ ، در غبار وسیاهی رها شدم .
می رفتم آنچنان که ز هم می شکافتم !
دردی گران به جان زمین اوفتاده بود
نبضش به تنگای دل خاک می تپید
در خویش می گداخت
از خویش می گریخت
می ریخت ، می گسست ...
می کوفت ، می شکافت ...
وزهر شکاف ، بوی نسیم غریب مرگ
در خانه می شتافت !
ناظر
چندین هزار دست غربال می کنند !
مردان و کودکان و زنان می گریختند
گفتی که این گروه ز وحشت رمیده را
با تیغ های آخته دنبال می کنند !
آن شب زمین پیر
این بندی گریخته از سرنوشت خویش
چندین هزار کودک در خواب ناز را ،
کوبید و خاک کرد !
چندین هزار مادر محنت کشیده را ،
در دم هلاک کرد !
مردان رنگ سوخته ار رنج کار را ،
در موج خون کشید .
وز گونه شان ، تبسم شوق و امید را ،
با ضربه های سنگ و گل و خاک ، پاک کرد !
در آن خرابه ها
دیدم که مادری به عزای عزیز خویش
در خون نشسته بود
در زیر خشت و خاک
بیچاره بند بند وجودش شکسته بود
دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت
دستی که در عزا بدرد پیرهن نداشت !
زین پیش ، جای جان کسی در زمین نبود ،
زیرا که جان ، به عالم جان بال می گشود !
اما دراین بلا ،
جان نیز فرصتی که برآید ز تن نداشت !
شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد ،
در من نهیب زلزله بیدار می شود
در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش ،
با هر نفس ، تشنج خونین مرگ را
احساس می کنم .
آوار بغض و غصه و اندوه ، بی امان
ریزد به جان من
جز روح کودکان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من .
آن دست های کوچک و آن گونه های پاک
از گونه سپیده دمان پاک تر ، کجاست ؟
آن چشم های روشن و آن خنده های مهر
از خنده ”بهار“ طربناک تر ، کجاست ؟
آوخ ! زمین به دیده من بیگناه بود !
آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است .
آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند !
در زیر تازیانه جور ستمگران
روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند
آوار جهل و سیلی فقر است و خانه نیست
این خشت های خام که بر خاک چیده اند !
دیگر زمین تهی ست ...
دیگر به روی دشت ،
آن کودکان ناز
آن دختران شوخ
آن باغ های سبز
آن لاله های سرخ
آن بره های مست
آن چهره های سوخته از آفتاب نیست
تنها در آن دیار ،
ناقوس ناله هاست ، که در مرگ زندگی ست !
ناظر
خوش گرفتی از من بیدل سراغ
یاد من کن تا سوزد این چراغ
خائفی جان بر تو هم از من درود
داروی غمهای من شعر تو بود
ای ز جام شعر تو شیراز مست
پیش حافظ بینمت جامی به دست
طبع تو آنجا که پر گیرد به اوج
می زند دریا در آغوش تو موج
پیش این آزرده جان بسته به لب
شکوه از شیراز کردی ای عجب
گرچه ما در این چمن بیگانه ایم
قول تو چون بودم در ویرانه ایم
باز هم تو در دریا دیگری
شاعر شیراز رویا پروری
لاله ونیلوفرش شعرآفرین
و آن گل نارنج و ناز نازنین
دیده ام افسون سرو ناز را
باغهای پر گل شیراز را
بوی گل هرگز نسازد پیرتان
آه از آن خار دامن گیرتان
یک برادر دارم از جان خوبتر
هر چه محبوب است از آن محبوبتر
جان ما با یکدیگر پیوند داشت
هر دومان را عشق در یک
بند داشت چند سالی هست در شهر شماست
آنچه دریادش نمانده یاد ماست
باری از این گفتگوها بگذریم
گفتگوی خویش را پایان بریم
گر به کار خویشتن درمانده ای
یا زهر درگاه و هر در رانده ای
سعدی . حافظ پناهت می دهند
در حریم خویش راهت میدهند
ناظر
رویین حصار
من چه می جویم در این شبهای تار
من چه می پویم در این شهر غریب
پای این دیوارهای نانجیب
تا نپنداری گلم در دامن است
گل در اینجا دود قیر و آهن است
قلبهامان آشیانهای خراب
خانه هامان : خلوت و بی آفتاب
موی ما بسته به دم اسب غرب
گر نیابی می برد با
زور و ضرب
بمان پاکان خسته از این آفت است
روزگار مرگ انسانیت است
با کسی هرگز نگویم درد دل
روح پاکت را نمی سازم کسل
آرزوی همزبانم میکشد
همزبانم نیست آنم میکشد
کرده پنهان در گلو غوغای خویش
مانده ام با نای پر آوای خویش
سوت و کورم شوق و شورم مرده است
غم نشاطم را به یغما برده است
عمر ما در کوچه های شب گذشت
زندگی یک دم به کام ما نگشت
بی تفاوت بی هدف بی آرزو
می روم در چاه تاریکی فرو
عاقبت یک شب نفس گوید که : بس
وز تپیدن باز میماند نفس
مرغ کوری می گشاید بال خویش
می کشد جان مرا دنبال خویش
باد سردی می وزد در باغ یاد
برگ خشکی می رود همراه باد
Member
پر کن پـــیـــــالــــه را...
کـــین آب آتشیــــــن
دیریست ره به حال خرابم نمـــــــــــــیبرد.
این جامهـــــــــــا
که از پی هم
میشـــــــونـــــد تهـــــــــــــــــــی
دریای آتش اســـــــت که ریزم به کـــــــــــــــام خویش
گرداب میربابد و آبـــم نمــــــــــــــیبرد.
اشک.
ناظر
کین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد!
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمی برد!
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز اندیشه های مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها....
دیگر شراب هم
جز تاکنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه الود دوردست
پرواز کن به دشته غم انگیز عمرمن
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله میکشم از دل که: آب... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
Member
Publisher
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پُر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو !
هرکسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند...
«شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتنِ
یک دل بی رنگ و ریاست»
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار:
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب،نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
Member
به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!
***
تو، کودکانت را بر سینه می فشاری گرم،
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش،
میان آتش و خون می کشانی از دنبال،
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد
***
خیال نیست، عزیزم!
صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است
چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟
صدای ضجه ی خونین کودک (عدنی) است،
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و توست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم
و یا به کوه
به جنگل
به غار، بگریزیم
***
پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت
که سیل آهن در راه ها خروشان است
***
تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،
به روزگار جوانی، به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید تو را که دارد پاس؟
کسی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست
و من - که می دونم اندر پی تو - خوشحالم
که دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
***
پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته است
چه غم که گوش تو و پیچ رادیو باز است:
(هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر) امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند
و چند دهکده دوست را، هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران کرد...!
***
چه جای گریه، که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
غنیمتی است! که دنیا بهشت خواهد شد
***
پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما
غم بزرگ تری می کند هلاک مرا:
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب،
به کومه های خموش،
به دشت های به آتش کشیده ی متروک
که سوخت یک جا برگ و گل و جوانه در او
به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله ی سرخ
به چار سوی افق می کشد زبانه در او
به چشم های گرسنه
به دست های دراز
به نعش کودک دهقان، میان شالی زار
به زندگی، که فرو مرده جاودانه در او
***
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی، کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
- به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.
Member
برای گسترش فرهنگ ایرانی به پیش دوستان.