دانلود کتاب و ايبوک
کارا کتاب

رباعیات فخرالدین عراقی

دارای امتیاز 5.1 از 6 در کتابناک با مجموع 12 رای
رباعیات فخرالدین عراقی
رباعیات فخرالدین عراقی
شیخ فخرالدین ابراهیم بن بزرگمهر بن عبدالغفار کمیجانی(همدانی)،شاعر و عارف،در سال 610 هجری قمری در کمیجان از قراهمدان دیده به جهان گشود.وی در هشتم ذیقعده سال 688هجری قمری در شهر دمشق در گذشت.

حق تکثیر: حق تکثیر :رایگان وآزاد

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: mssoufi در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۸
» حجم: 138.3 کیلوبایت؛ زمان لازم برای دریافت 20.23 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 28
» مجموع دریافتها: 511
» موردعلاقه 4 و موردتنفر 0 عضو

رباعیات شاعر عارف فخرالدین عراقی

» کتابناکهای مرتبط:
س‍ه‌ رس‍ال‍ه‌ در ت‍ص‍وف‌ ل‍وام‍ع‌ و ل‍وای‍ح‌
عارفی در پاریس
دیوان فخرالدین عراقی


امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
قمبر بیسواد
Member

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا
با این همه راضیم به دشنام از تو از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟


عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا
پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا بگذاشته از بهر یکی هر دو سرا


ای دوست، به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را
در مذهب عاشقی روا نیست که ما: عالم به تو بینیم و نبینیم تو را


ای دوست، فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را
زیبد به جمال تو خود بیارایی دل زیرا که تو بس لایق حالی دل را


سودای تو کرد لاابالی دل را عشق تو فزود غصه حالی دل را
هر چند ز چشم زخم دوری، ای بینایی نزدیک منی چو در خیال دل را


تا با توام، از تو جان دهم آدم را وز نور تو روشنی دهم عالم را
چون بی‌تو بوم، قوت آنم نبود کز سینه به کام خود برآرم دم را


تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا در هر نفسی درد دلی نیست مرا
مشکل‌تر ازین چیست؟ که ایام شباب ضایع شد و هیچ منزلی نیست مرا


دل بر تو نهم، زنم بداندیشان را وز تو نبرم ستیزه‌ی ایشان را
گر عمر مرا در سر کار تو شود عهد تو به میراث دهم خویشان را


از باده‌ی عشق شد مگر گوهر ما؟ آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از بسکه همی خوریم می را بر می ما درسر می شدیم و می در سر ما


ای روی تو آرزوی دیرینه‌ی ما جز مهر تو نیست در دل و سینه‌ی ما
از صیقل آدمی زداییم درون تا عکس رخت فتد در آیینه‌ی ما


گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت
بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت
نقل قول  
agha30
Member

ای کرده به من غم تو بیداد بسی
دریاب، که نیست جز تو فریاد رسی
جانا، چه زیان بود اگر سود کند
از خوان سگان سر کویت مگسی؟



ای دوست، فتاد با تو حالی دل را
مگذار ز لطف خویش خالی دل را
زیبد به جمال تو خود بیارایی دل
زیرا که تو بس لایق حالی دل را

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است
ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است
مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است
لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است


دل پیشکش نرگس مستت آرم
جان تحفهٔ آن زلف چو شستت آرم
سرگردانم ز هجر، معلومم نیست
در پای که افتم که به دستت آرم؟

نقل قول  
akbar230
Member
چند رباعی از عراقی

گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت
با باد صبا حکایتی گفت و بریخت
بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه
سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت
*

ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
آورده ز لطف خویش از نیست به هست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه؟
در سایهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست؟
*

دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست
مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست
در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم
زان هیچ مقام برتر از عشق تو نیست
*
ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟
تا در نظرش بهتر ازین زیستمی
یا جمله تنم دیده شده، تا شب و روز
در حسرت عمر رفته بگریستمی

نقل قول  
poorfar
Publisher
و زیباترین قسمت این مخمس هم قسمت پایانی اش است:
.......

نگشود عقده ی دل ، نه ز شیخ و نه از برهمن
نه ز دیر طرف بستم ، نه زکعبه و نه ز ایمن
چو نصیب عاشق آمد ز ازل فضای گلخن
سر و برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن ؟
که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی . . .


چو بنای کار عاشق همه سوز و ساز دیدم
ره حُسن و عشق یکسر به نیاز و ناز دیدم
ز جهانیان گروهی به ره مجاز دیدم
به قمارخانه رفتم ، همه پاکباز دیدم ،
چو به صومعه رسیدم همه زاهد و ریایی . . .


ز حدوث پاک گشتم ، به قِدم رهم ندادند؛
ز وجود هم گذشتم ، به عدم رهم ندادند،
به کنشت سجده بردم ، به صنم رهم ندادند؛
بطواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند،
که تو در برون چه کردی ؟ که درون خانه آیی . . . ؟


به حرم صلای هاتف بحکایت اندر آمد،
که نسیم وصل گویا ز دیار دلبر آمد؛
بتو مژده باد ای دل که شب غمت سر آمد !!
در دیر می زدم من ، که ندا ز در در آمد . . .
که درآ درآ عراقی ، که تو هم از آن مایی . . . !
نقل قول  
poorfar
Publisher
فخرالدین عراقی
در غزل عاشقانة شور انگیز قطعاً یکی از بزرگان زبان فارسی است و بیان بسیار شیرین و روان و طرب انگیز دارد که او را با سرایندگان بزرگ برابر می کند ....
حافظ که بزرگترین غزلسرای ماست در جایی که می خواهد از خود تعریف کند،می گوید:
غزلیات عراقی است سرود حافظ / که شنید این ره دلسوز،که فریــــــاد نکرد ! ؟
قطعاً در غزل و پس از آن در ترجیع بند و رباعی از اقسام دیگر شعر تواناتر بوده است و پس از آن در قصیده و در مرحلة آخر در مثنوی مهارت داشته است . همیشه او را در غزل به استادی مسلم داشته اند و برخی غزلیات او در منتهای شهرت بوده و برخی شعرا مانند بر غزل او مخمس سروده اند .
از آن جمله این مخمس است که بر یکی از معروفترین و سوزناکترین و زیباترین غزلیات او سروده شده است :

۩

مه من نقاب بگشا زجمال کبریایی !
که بتان فرو گذارند اساس خود نمایی
شده انتظارم از حد ، چه شود ز در درآیی ؟
ز دو دیده خون فشانم زغمت شب جدایی
چه کنم ؟ که هست اینها گل باغ آشنایی.

چه کنم ؟ چه کاره ام من که رسم به عاشقانت ؟
شرفست آنکه بوسم قدم ملازمانت
به کمینه استخوانی که برد هما ز خوانت
همه شب نهاده ام سر ، چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانة گدایی.

چو کمال حسن مطلق که ز عشق بی نیاز است . . .
دل مبتلای محمود به طرة ایاز است
که مدار شوخ چشمان به کرشمه است و ناز است
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است ؟
بامید آنکه شاید تو به چشم من در آیی


ز حدیث لعل گاهی زندم ره دل و دین
کشدم به ناز گاهی به کمند زلف پر چین
زندم به تیر مژگان ، کشدم به غمزة کین
بکدام مذهب است این ؟ بکدام ملت است این ؟
که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟


چو به سیر باغ سرو قد خود عیان نماید
ز عذار لاله گونش چمن ارغوان نماید
رخ خود ، پی نظاره چو به گلستان نماید
مژه ها و چشم شوخش بنظر چنان نماید
که میان سنبلستان چَرد آهوی ختایی !


چه شود که مطرب آید بسماع ذکر یا حی ؟
کند التفات ساقی سوی بزم ما پیاپی ؟
غم عشق را دوایی نبود به جز نی و می
زفراق چون ننالم ؟ دل من شکسته چون نی
که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی . . .
نقل قول  
agha30
Member

خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن
این وصل مرا به هجر تبدیل مکن
خواهی که جدا شوی ز من بی‌سببی؟
خود دهر جدا کند، تو تعجیل مکن


در عشق تو بی‌تو چون توان زیست؟ بگو
و آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو
با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست؟
جز دوستی تو جرم ما چیست؟ بگو





بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟
بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند؟
آن کس که ز جام عشق تو سرمست است
انصاف بده، به مستی مل چه کند؟


دل در طلبت هر دو جهان می‌بازد
وز هر دو جهان سود و زیان می‌بازد
مانندهٔ پروانه، که بر شمع زند
بر عین تو جان خود چنان می‌بازد


زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟
و آن چشم خمارین تو خواب از چه گرفت؟
چون هیچ کسی برگ گلی بر تو نزد
سر تا قدمت بوی گلاب از چه گرفت؟


ای جان و جهان، تو را ز جان می‌طلبم
سرگشته تو را گرد جهان می‌طلبم
تو در دل من نشسته‌ای فارغ و من
از تو ز جهانیان نشان می‌طلبم

ای مایهٔ اصل شادمانی غم تو
خوشتر ز حیات جاودانی غم تو
از حسن تو رازها به گوش دل من
گوید به زبان بی‌زبانی غم تو


نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You