مقاله
کارا کتاب کارا کتاب

مقالات شمس تبریزی

دارای امتیاز 5.7 از 6 در کتابناک با مجموع 77 رای
مقالات شمس تبریزی
به ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌: اح‍م‍د خ‍وش‍ن‍وی‍س‌ (عماد)

استاد فروزانفر در مقدمه می گوید:
«کتاب مقالات عبارتست از مجموع آنچه شمس تبریزی در مجالس بیان کرده و سوال و جوابهایی که میان او و مولانا یا مریدان و منکران ردّ و بدل شده است
قابل انکار نیست که مرموز ترین فصول تاریخ زندگی مولانا جلال الدین رومی همان داستان پیوستگی و ارتباط او با شمس الدین تبریزی می باشد که بسبب نبودن اطلاع و آگاهی از چگونگی آن غالب متقدمین و متاخرین آن حکایت را بطور افسانه نوشته بودند
اینک کتاب مقالات پرده از روی بسیاری از این رموز و اسرار بر می دارد،و علت ارتباط و فریفتگی مولانا را به شمس تا حدّی واضح می سازد.
و بر خلاف مشهور،او را دانائی بصیر،و شیفته ی حقیقت،و شایسته ی مرشدی معرفی می کند و این خود به تنهایی سبب اهمیت این کتاب خواهد بود.
علاوه بر فوائد تاریخی نظر بآنکه شمس الدین،مبدا زندگی جدیدی برای مولانا شده است،شاید هر یک از محققین مایل باشند از مبادی افکار و تعالیم او اطلاع یابند،این نتیجه هم از کتاب مقالات بدست می آید.
چه مابین آن و مثنوی ارتباطی قوی موجود است،و مولانا بسیاری از قصص و مطالب مقالات را در مثنوی مندرج ساخته است.
از حیث لطف عبارت،و دلپسندی و زیبایی الفاظ هم کتاب مقالات دارای اهمیت بسیار و
یکی از گنجینه های ادبیات و لغات فارسی است.»

مولانا جلال الدین در دفتر اول مثنوی می فرماید:
شمس تبریزی که نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است

چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آمد چونکه بُردم نام او
شرح کردن رمزی از انعام او

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست!
شرح آن یاری که او را یار نیست...

تا نگردد خون دل و جان جهان
لب بدوز و دیده بر بند این زمان

فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگو!

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: poorfar در تاریخ ۱۳۹۱/۰۸/۰۸
» حجم: 5.51 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 13 دقیقه و 45 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 423
» مجموع دریافتها: 11836
» موردعلاقه 61 و موردتنفر 1 عضو

شمس شمس تبریز شمس و مولانا مقالات شمس مقالات شمس تبریزی

» کتابناکهای مرتبط:
عشق تولد دوباره
گفتار در معنای مثنوی
دیوان شمس تبریزی

افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
soheiliakbar
Member
داستانی را که دوست عزیز PEYMAN2010 نوشته اند, زیبا بود ولی ساختگی و تحریر صوفیانِ خیال پرور است که عارفان شراب را تبدیل به سرکه می نمایند, چندین ماخذ وجود
دارد که همه از سر ذوق, یکسان نوشته اند, چنانچه خوب دقت شود جاعل آن, به اشتباه افتاده و شب و روزِ وقوعِ ماجرا را فراموش کرده که خبطِ آشکاری در داستان سرائیش
نباشد و ابتدا می گوید؛ « روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد » و ادامه می دهد و به پیوست, در پایان چنین نتجه گیری می کند؛ « ... این سرمایه ی تو همین
بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت », بالاخره نه معلوم شد, مولانا شمس را روز به خانه اش فراخوانده و یا در شب؟!
نقل قول  
PEYMAN2010
Member VIP
شمس و مولانا و قصه تهیه شراب توسط مولوی
می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
- حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
- در این موقع شب، شراب از کجا پیدا کنم؟!
- به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
- اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می کنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می برد!"
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید، این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند."
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
نقل قول  
soheiliakbar
Member
خدا پرستی آن است که
خود پرستی را رها کنی,

حقّ، به دست من است
حقّ، با من نیست,

همه فدای آدمی اند
و آدمی، فدای خویش,

هر اعتقاد، که تو را، گرم کرد، آن را نگهدار
و هر اعتقاد، که تو را سرد کرد، از آن دور باش,

گفتن جان کندن است
و شنیدن جان پروردن, .... « از مقالات شمس تبریزی »

نقل قول  
laleargavan
Member
بط کشتی نشین شگفت بود...
"شمس تبریزی"
نقل قول  
رائیکا
Member
نه دوقطره آب بودی که سفینه ای ونوحی
به میان موج توفان چپ وراست میدوانی
نقل قول  
poorfar
Publisher
۞

تو چونی با این سخن؟
گویی خوشم، همین، خوش و بس؟!
مردی آن است که دیگران را خوش کند.
چه مردی باشد که خویشتن خوش باشد؟

آری،
بنده همین تواند کردن که خویشتن خوش باشد،
آن کار خداست که دیگران را خوش کند!
۞
هر که شــــاخ را گرفت،شکست و فرو افتاد...
و هر که درخــــت را گرفت،
همه ی شــــاخ؛
آنِ اوست...
۞
روزی مرا دید. می گوید:
«آخر مرا برهان از این مشکل ! هرگز دوستی یکرویه نباشد،من دلسوز توام و تو را دلسوز خود می دانم ؛
و مرا چنین در حجاب می داری؟ ....
گفتم : آری،مرا قاعده اینست،که هر که را دوســـت دارم،از آغاز،
با او همه قهر کنم،تا همــــگی از آنِ او باشم.
۞
کافران را دوست می دارم...از این وجه که دعویِ دوستی نمی کنند.می گویند: آری،کافریم،دشمنیم.
اکنون دوستیش تعلیم دهیم،«یگانگیش» بیاموزیم...
اما این که دعوی می کند که «من دوستم» و نیست،«پُر خطر» است!

:.:....
فقط به جهت مشتاق کردن دوستان،به خواندن این کتاب ناب و شیفته ساز است....
این کتاب از معدود کتب درجه 1 کتابناک است، که لینک دانلودش توانسته از شرایط سفت و سخت سایت،جان سالم به در برد ! پس قدرش را بدانیم.

:.:..

پیر من و مراد من ، درد من و دوای من ؛
فاش بگویم این سخن : شمس من و خدای من !


از تو به حق رسیده ام ، ای حق حق گزار من ؛
شکر تو را ستاده ام ، شمس من و خدای من !

کعبه من کِنشت تو ، دوزخ من بهشت تو ؛
مونس روزگار من ؛ شمس من و خدای من !

۞

نخستین دیدار شمــــــس و مولانــــا
برگرفته از اپرای عروسکی ساخته ی استاد بهروز غریب پور :

«برای مشاهده لینک عضو شده و وارد شوید»

دارم خواندن کتاب را تمام می کنم، مقالات شمس بسان دریاست،موج هایی به سوی شما گه گاه در میان کلماتش می فرستد، که با روحتان مانند نسیمی وزان ، بازی می کند...
شمس یکپارچه آتش است، با خواندن این کتاب می فهمید، چرا مولانا اینگونه عاشقش شده است
نقل قول  
mehran114
Member
دروذ بر شما جان تشنه ام را فکر کردم لبریز کردید ولی گویا تشنه تر شد سپاس گزارم
نقل قول  
فرهاد 72
Member
به نظرم باید شمس رو مهمترین شخصیت در تاریخ ادبیات عرفانی بدونیم. به این دلیل که شمس بود که یک زاهد منبر نشین رو به بزرگترین قله عرفانی تبدیل کرد، در واقع آتش سوزانی اگر در جان مولانا گرفت از اثر نفس گرم و قدسانی شمس بود.... سپاس از آپلود کننده‌ی عزیز.
نقل قول  
mahmoud ahadinia
Member
ترجمه محمد علی موحد خیلی بهتر از اینه
پیشنهاد خوندنِ اون رو بهتون می کنم
نقل قول  
آرام تنها
Member
شمس تبریزی : ذره ای از چرک درون آن کند که صدهزار چرک بیرون نکند .
آن " چرک درون " را کدام آب پاک کند ؟
آب دیده ؟
- نه هر آب دیده ای !
- الا آب دیده ای که از آن صدق خیزد .
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You