مقاله
کارا کتاب زنان آهن ربایی

پیامبر

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

دارای امتیاز 5.4 از 6 در کتابناک با مجموع 104 رای
پیامبر

حق تکثیر:
مشهد: گل آفتاب‏‫، ۱۳۸۸

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: اسپارتاکوس در تاریخ ۱۳۹۰/۰۸/۲۸
» موردعلاقه 69 و موردتنفر 0 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
خدایان زمینی
عیسی پسر انسان
مترسک



فن بیان
اختیارات » رتبه گذاری
» دیدگاه‌ها (25)
» اعتراض به این کتاب


امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

کمپین قلم فارسی آزاد

پاسخنگارش دیدگاه
shokran10
Member



..و همیشه چنین بوده است که عشق عمق خود را تا لحظه جدایی نشناخته است.

نقل قول  
مادرم
Member
دوستی
چونکه به قاموس دوستی ،امید وانتظار،اندیشه وآرزو،
جمله در سکوت زایندو خاموش در سخن آیند،
بی نیاز کلام وفارغ از نام،
به شادمانی ژرفی که نهان ماند ودر فرباد نگنجد.
جبران
حرف وصوت ،گفت را بر هم زنم
با تو من بی این هر سه دم زنم
مولانا
نقل قول  
مادرم
Member
شادی و غم
به لحظه ی شادمانی و سر خوشی،در اعماق قلب خویش نظاره کنید تا که باز یابید،
آنچه امروز شما را مسرور دارد، آری همان است که پیش تر ،
زهر غمی جانکاه به کامتان ریخته باشد.
جبران
میفشاند برگ زرد از شاخ دل
تا بروید ، سبز برگ ، متصل
مولانا
نقل قول  
مادرم
Member
غم وشادی
شادمانی،چهره ی بی نقاب اندوه است به معیار دل،
وآوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام،لبریز اشک باشد.
و چگونه غیر این تواند بود؟
جبران
هر چه از وی شاد گردی در جهان
از فراق او بیندیش آن زمان
مولانا
نقل قول  
مادرم
Member
درد
تلخی شربت عشق است که حکیمی در بیکران درون ،به علاج روحتان ،تجویز کرده باشد.
جبران
تلخی می ،مایه ی شیرینی است
زخم بلا ،مرهم خود بینی است
مولانا
نقل قول  
sootehdel
Member


چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوار است و بی زنهار این طریق

و چون بر شما بال گشاید، سر فرود آورید به تسلیم،
اگرچه شمشیری نهفته در این بال، جراحت زخمی بر جانتان زند.

و آن هنگام که با شما سخن گوید، یقین کنید کلامش را،
گرچه آوای او چینی رویای شما درهم کوبد و فرو ریزد، آنچنانکه باد شمال، صلابت باغ را.

هشدار! عشق است که بر تخت می نشاند و به صلیب می کشاند، و هم او که سرچشمه ی رویش است حَرَس می کند.

هم به فراز آید بلندای قامتتان را به تمامی و نازکترین شاخه هاتان را که زیر تابش خورشید به ترقصند و اهتزاز، با دستهای مهربان خویش بنوازد؛
و هم به عمق رود تا سخت ترین ریشه هاتان در دل خاک، و به ارتعاش درآورد از بُن.

چون ساقه های بافه ی ذرت، خویشتن به وجود شما احاطه کند سخت.
به خرمن گاه بکوبدتان که برهنه شوید.
غربال کند تا که از پوسته وارهید.
به آسیاب کشد تا پاکی و زلالی و سپیدی.
و خمیری سازد نرم؛
پس به قداستِ آتش خویش سپاردتان، باشد که نان متبرکی شوید ضیافت پرشکوه خداوند را.

واین همه را از آن روی می کند عشق که مستوری دل بر شما بازگشاید، تا به حرمت این معرفت، ذره ای شوید قلب حیات را.

زنهار! اگر به مأمن پروا و احتیاط، از عشق تنها طالب کامید و گوشه ی آرام،
پس برهنگی خویش بپوشید و پای از خرمن عشق واپس کشید.
به دنیای بی فصل خود نزول کنید که در آن، لب به خنده می گشاید، اما نه از اعماق دل، و اشکی از دیده فرومی چکد، اما نه به های های جان.

چیزی به تحفه نمی دهد عشق، مگر خویش را، و نمی ستاند، مگر از خویشتن.
نه بندیِ تملک است و نه سوداییِ تصاحب،
که عشق را عشق کفایت است و نهایت.

و چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که: «خدا در قلب من است.» شایسته تر آنکه گفته آید: «من در قلب خداوندم.»

و این نه پنداری است به صواب که گامهای شما طریقت عشق معین کند، که عشق خود راه نماید، گوهری فراخور اگر در وجودتان یافت تواند کرد.

عشق را بجز تجلی خود آرمانی نباشد.

لکن شما را اگر عشق در دل است و تمنا در سر، هم بدین گونه می باید آرزو را در قلمرو جان:
از او گداختن، آب شدن، صافی شدن و سر به راه نهادن بسان جویباری که نغمه ی خود را به خلوت شب ساز می کند.

باز سودای درد مشتاقی،
و التهاب زخمی از ادراک محض عشق،
و آنکه خون رود از دل به رغبت و با وجد.

به نقره فام سپیده، چشم گشودن از اشتیاقِ دلی بی تاب، و حق شناس روزی دیگر را دم زدن در هوای عاشقی،
در کشاکش نیمروز، فراغتی به پرواز در خلسه ی عشق،
و شامگاهان، به خانه رفتن، به قدردانی و با سپاس،
و خفتن، با نمازی به قبله ی معشوق در دل و آوازی به ثنای دوست بر لب.


نقل قول  
حزین خوش نظر
Member
......... چه کسی تواند که لحظه های زندگی پیش رو گذارد و قسمت کند که :
« این برای خداوند و آن برای من ، یکی برای جان و یکی از آن تن ؟ »
که لحظه های عمر همگی بال شوند و شتاب گیرند به شکوه پروازی منزل به منزل در آسمان ِ بودن، از خویشتن به خویشتن .
آه آن که پرستش را پنجره ای پندارد که باز تواند گشود و هم بسته تواند نمود هنوز عمارت آباد روح خویش ندیده است که بلندای با لای پنجره هایش از نقرۀ صبح است تا مخمل شام .
زندگی به قامت هر روز ، شما را معبدی است ، و خود مذهب است و آیین است و دین است .
نیّت دیدار اگر کنید چشم جان بگشایید و در حوالی خود نظر کنید .
اوست که بر ابرها می گذرد ، در امتداد آذرخش دست برآرد و به همراه باران فرو بارد .
نگاه کنید این اوست که بر لبان هر گل می خندد ، به قامت هر درخت برمی شود و در نبض هر برگ می لرزد .
نقل قول  
حزین خوش نظر
Member
....... عبادت گستردن جان است بر بیکرانۀ هستی و آمیزش انسان است با اکسیر حیات ....
نقل قول  
حزین خوش نظر
Member

..... به وسعت سبز دشت هاتان رو کنید و راهی باغ های میوه تان شوید پس آنگاه دریابید که زنبور را لذتی است فراهم کردن شیرین عسل از رگ های سرشار گل .
و گل را حظّی است چون که میزبان شود و شهد خویش به زنبور دهد .
به ساحت اندیشۀ زنبور بستر گل چشمه ساران زندگی است .
و در باور گل زنبور پیام آور عشق .
و به قاموس این هر دو تبادل زیبای لذت نیازی است نهفته ، و شور و وجدی است به نهانخانۀ راز
خفته .
پس : به کار لذت های خویش باشید هم بدان سان که زنبور است و گل .
به شادمانی و شور به تعادل .....
نقل قول  
حزین خوش نظر
Member
.... آن که عمر به عبث می دهد در گذر همۀ فصل ها غریبه می شود ....
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You