رستاخیز

دارای امتیاز 4.3 از 6 در کتابناک با مجموع 27 رای
رستاخیز
.
رستاخیز رمانی ست که برخی از بزرگترین و معتبرترین ناشرهای این مملکت به احترام عظمت و زیبایی اش کلاه از سر برداشته و تا کمر در برابرش دولا شده اند ؛ هر چند همان ها-با حسرتی فراوان-از انتشار آن سر باز زده اند،به خاطر "محذورات و معذورات"ی که همگان از آن آگاهیم.
نکته ی بسیار مهم :
تایپ رمان توسط یک تایپیست ناشی و بی مسئولیت انجام گرفته که با وجود بازبینی های مکرر همچنان ممکن است در آن ایرادات تایپی و حتی غلط های املایی وجود داشته باشد.این نکته را در حین مطالعه مد نظر داشته باشید. بعد از چند سال که از نگارش این اثر می‌گذرد و به کل از چاپ داخلی آن مأیوس شده‌ایم [مگر به ظهور تغییری بنیادین در سیستم نظارتی و ممیزی] و پس از مشورت و صلاحدید با دوست فرهیخته‌ام و به پیشنهاد ایشان رمان را به شکل الکترونیک منتشر ساختیم. همانطور که اشاره شد ممکن است با پاره‌ای مشکلات حروفچینی و خطاهای املایی مواجه باشید که به طور قطع از عنایت دیده اغماض‌گر شما محروم نخواهد بود. خرسندم که از این راه می‌توانم کتاب را به دوستان عزیزم تقدیم کنم؛ کتابی که یقین دارم فراموشش نخواهید کرد.
از طرف نگارنده:
توضیح مختصری در باره این کتاب شاید خالی از لطف نباشد، نگارش رمان در سال 1381 آغاز و در سال 1387 به پایان رسیده است؛ با خواندنش اذعان خواهید کرد که این ماراتن "نگارش" به دلیل کاهلی و سهل‌انگاری نبوده است. تنها دشواری نگارش چنین رمان سنگینی باعث شد که کار این چنین به درازا بیانجامد. امیدوارم بحثهای شیرینی در این فضای مجازی درباره این اثر راه بیافتد. اثری که شش سال از زندگی مرا معطوف خود کرد و اکنون، بعد از رهایی از نگارش هنوز درگیر "رستاخیز" هستم. اگر بخواهید از بنده تنها یک جمله درباره این کتاب بشنوید، جمله من این خواهد بود: "رستاخیز انتقام شخصی و تند من از حماقت بشر و شکستن تندیس ایدئولوژی است."


بخش هایی از رمان :

وقتی به دنیا آمدم بالغ بودم. این تنها وجهه ای بود که مرا متمایز کرد. جنسیتم مهم نبود. آنها تنها به پدرم گفتند پدر شده ای. وقتی پرسید دختر است یا پسر گفتند: خودت ببین و نظر بده. پدرم هیچگاه نفهمید که من چه موجودی بودم. شکل مرا در هیچ کتاب زیست شناسی نکشیده بودند. اخلاقم با هیچ موازینی که از پیش تعریف شده باشد قابل قیاس نبود. من می دیدم اما هرگز چشمهایم باز نشدند. آنها عاریتی بودند درست مانند زندگی. قرار بود روزی پسشان بدهم و من با وصف اینکه امانتدار قابلی نیستم آنها را عودت دادم. تنها یک بار، وقتی بر حسب شرایط مقتضی در یک آتلیه عکاسی نشستم و پرتره ای گرفتم فهمیدم مانند بقیه هستم. آلت تناسلی مذکر داشتم. یادم می آید که روی شکمم یک ناف وجود داشت، چه می دانم! می گفتند این ناف است. اسمها قراردادی هستند شاید برای شما مفهوم دیگری داشت. بر حسب طبیعت، روزانه سه وعده غذا می خوردم و از سکس لذت می برم. هیچ چیزم نسبت به سایرین در اولویت نیست. هیچ امتیاز برتر کننده یا تنزل دهنده ای ندارم. یک شناسنامه برایم صادر کردند، تا دیگران بدانند من هستم و از روی اسمهای آن بدانند کدام آقا با کدام خانم نزدیکی کرده که من خلق شده ام و این کار که بدون اجازه شخص من صورت گرفته در کدام مکان انجام شده است. این قضایا مهم هستند چون مرا معتبر ساخته و شب زفاف والدینم را به تاریخ ملحق می گردانند. آنها باید بدانند که وجود من از چیست به جز خودم. شاید با دیدن اسمها و جزئیات، مردم کمی فکر کنند که در آن لحظه کجا بوده اند و کمی سرگردم شوند چون همه چیز تکراری و یکنواخت شده. همه اینها مشخصات من است اما من در نطفه بالغ بوده ام. من وقتی متولد شدم دگرگونی را دریافتم و چنان به رحم مادرم فشار آوردم که او جیغ می کشید و من در آن جای تنگ به ستوه آمده بودم. عاقبت متولد شدم. چیزی برای آزمودن وجود نداشت. چیزی برای آموختن نبود. دنیا چیز جدیدی نثارم نکرد مگر زندگی بین همنوعانم را، که باعث شد به مفهموم جدیدی همچون خشونت برسم. زیستن بین مردم مرا به سوی عدم تعادل و جستجو برای رفع استیصال مدنی از طریق شبهه زدایی معرف اجتماعی و قانون مدنی اعتباری اما متزلزل و خلاص شده رهنمون کرد. من اینجا هستم بین دیوانه ها و دیوانه های بین اجتماع و اجتماع بین خلقت. مشت نمونه خروار است. تمامی دنیای هستی بی نظم و یک خواب ابدی است. در همان لحظه ای که من متولد شدم، یک شهاب از آسمان گذشت، یک ستاره در کهکشان کناری متولد شد، عده ای در یک جدال خیابانی جان باختند، یکی در انستیتوی علمی اش داروی سرطان را کشف کرد، یک مرد همسرش را طلاق داد، یک گوساله متولد شد، یک تفاهم نامه همکاری بین دو رئیس جمهور به امضا رسید، یک زلزله فلان شهر را زیر و رو کرد، یک کودک آب بینی اش را زیر میز تحریرش مالید، نسل یک جانور دریایی منقرض شد و یک دختر بچه تولد هشت سالگی اش را جشن گرفت. همه اینها به یک اندازه بی ارزش، بی اساس و بی تاثیر هستند و اعتبارشان منوط به آگاهی دیگران است. به دلیل اینکه آگاهی نسبی و تاثیرپذیر از ادراک است و ادراک سرسپرده حواس؛ هیچ کدام اعتبار ندارند و به خودی خود پوشالی هستند. بلی دنیا را چون ریگی می بینم سرخورده و بی اعتبار. و وقتی در این ناکجا آباد قهقرایی و محکوم به نیستی و عدم وجود متولد می شوم جشن تولد می گیرم. این کار از شمردن کل مورچه های روی زمین احمقانه تر است. هر چند سر شماری مورچه ها فی نفسه نان آور عده ای علاف خواهد بود و ممکن است رقم به دست آمده شگفتی مشتریان یک نشریه علمی را حاصل بشود اما کاری احمقانه است. شماها می فهمید یا باید بیشتر موشکافی کنم ؟

ترسم از بی هویتی خویش نیست، ترسم از مداخله علوم استدلالی برای اثبات وجود من است. این فنون اگر چه اکتسابی هستند اما گویی از منبعی نامعلوم الهام می گیرند. مثل کسی که اندوخته ای کلان در خزانه دارد و اندک اندک آن را به دیگران می بخشد. نمی توانم صبر کنم تا کسی مرا به خودم ثابت کند، می بایست از خویش عبور کنم تا به خویش برسم. من ناتوان نیستم تنها عیب من توانایی است. مانند خدایی هستم که می توانم خلق کنم. همه مولکولهای عالم از من طبیعت می کنند. همه کائنات گوش به فرمان هستند. همه امکانات در اختیار من است. تنها نکته عذاب این است که چه باید بیافرینم. نمی خواهم اشتباه قبلی خلقت، یعنی آفریدن انسان را تکرار کنم. می ترسم که خلق باشم. می ترسم چیزی بیافرینم که مرا به خویش غره کند. می خواهم چیزی بیافرینم چیزی که درست ترین انتخاب خلقت باشد و مخلوقاتم مرا برای خلق کردنشان سرزنش نکنند. اگر دوباره انسان را خلق کنم ناگزیر از خلق عشق خواهم بود و اگر عشق بیافرینم ناگزیر از تکرار گناه، حسرت، سیاهی و جنون. اگر از ابتدا گناه را بیافرینم چه؟ باز هم خود به خود انسان زاده خواهد شد. پس اگر دست بشویم از این فعل بی تقدیر، چه کسی خواهد بود که در خالق بودنم شک بکند و مرا به طعن بگیرد؟ مگر به همین شکل نمی توانم وجود داشته باشم؟ نه ! می بایست کسی را داشته باشم. کسی که مثل من نباشد تا بدانم که مانی هستم. اما آن چیست؟ ترسم از همین است. آن چیزی که به من توانایی بخشیده آگاهی را دریغ کرده است. آیا این خشونت نیست؟

حق تکثیر : نشر الکترونیکی رایگان اثر توسط نویسنده

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: fight club در تاریخ ۱۳۹۰/۰۳/۰۴
» حجم: 1.26 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 3 دقیقه و 9 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 266
» مجموع دریافتها: 1268
» موردعلاقه 7 و موردتنفر 0 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
ماجری
بی سرپرستان
باغ فردوس


امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
hamlethamletian
Member
من این کتاب رو بصورت اتفاقی توی سایت پیدا کردم و فقط میتونم بگم این کتاب در عظمت با بوف کور صادق هدایت پهلو به پهلو میزنه. آینده ارزش واقعی (رستاخیز) رو مشخص خواهد کرد. (رستاخیز) شاید متعلق به حال نباشه اما قطعا از آن آینده هست. خوشحالم که نسل هنرمندان یا بهتر بگم انسانهای بزرگ هنوز در این سرزمین منقرض نشده.
نقل قول  
rain_rainy71
Pro Member


fight club دوست گرامی بینهایت متشکرم
همچنین از نویسنده کتاب آقای هوتن زنگنه پور بابت به اشتراک گذاشتن کتابش در این سایت پرطرفدار و محبوب

از مدیریت و سایر دست اندر کاران این سایت نهایت تشکر را دارم آمین
نقل قول  
fight club
Member
مدیریت محترم سایت؛ لطف کنید لینک دانلود این کتاب را فعال کنید, مولف این اثر مشکلی با کپی رایت و امثالهم ندارد و با میل شخصی کتابش را در دنیای مجازی منتشر کرد.
نقل قول  
fight club
Member
رستاخیز به زودی در آلمان توسط همت های عباس معروفی چاپ می گردد!
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You