دانلود کتاب و ايبوک
کارا کتاب

شعر زمان ما: احمد شاملو

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

دارای امتیاز 5.5 از 6 در کتابناک با مجموع 58 رای
شعر زمان ما: احمد شاملو
نویسنده:
شعر زمان ما، عنوان عام کتاب های بود که انتشارات نگاه به همت محمد حقوقی منتشر می کرد. نخستین جلد این مجموعه به بررسی و نقد و تفسیر شعر احمد شاملو اختصاص یافت. محمد حقوقی در این کتاب ضمن انتخاب بهترین اشعار شاملو، کوشیده است به سهم و زعم خود به تفسیر شعر شاملو پرداخته و با بررسی مختصات و کیفیات شعر شاملو، گامی در جهت شناخت شاملو بردارد. سبک باستان گرایانه ی شاملو بسیار متأثر از تاریخ بیهقی است.

حق تکثیر: تهران: نگاه، ۱۳۹۰

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: parsanikjoo در تاریخ ۱۳۹۰/۰۲/۲۲
» موردعلاقه 39 و موردتنفر 1 عضو

» کتابناکهای مرتبط:
چارده روایت
مرزبان‌ نامه
آسیب‌شناسی شرح دیوان خاقانی

اختیارات » رتبه گذاری
» دیدگاه‌ها (9)
» اعتراض به این کتاب

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
exorcism
Member
مرگ را دیده ام من.
در دیداری غمناک،من مرگ را بهدست سوده ام.
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت و دراز و سخت فرساینده.
آه،بگذاریدم!بگذاریدم!
اگر مرگ
همه ی آن لحظه ی آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند.
و شمعی-که به رهگذار باد-
میان نبودن و بودن
درنگی نمی کند،
خوشا آن دم که زن وار
با شادترین نیاز تنم به آغوشش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار
بازماند
و نگاه چشم
به خالی های جاودانه
بردوخته
و تن عاطل!
دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ساعت است
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی...
(شبانه)
نقل قول  
Mjamali75
Member
شعر رهایی است ،نجات است و آزادی! تردید یست که به یقین می گراید و گلوله ای که به انجام کار شلیک می شود ،آهی به رضای خاطر است از سر آسودگی و قاطعیت چار پایه است به هنگامی که سر انجام از زیر پا به کنار افتد تا بار جسم زیر فشار تمامی حجم خویش در هم شکند...اگرآزادی جان را، این راه آخرین است مرا پرنده ای به این دیار هدایت نکرده بود من خود از این تیره خاک رسته بودم چون پونه ی خودرویی که بی دخالت جالیزبان از رطوبت جوباره ای...
نقل قول  
erah
Member
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.
عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــ
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.

دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!

شاملو
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member
برای شاعر بودن، اول باید آزاد بود. اگر تو فی المثل مقید به مذهبی باشی که در آن بوئیدن گل کفر به حساب می آید، هرگز از بوئیدن تصور و احساس شاعرانه ای نخواهی داشت.

شاملو
نقل قول  
mosafer 17
Member
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را بمیرم.

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم

حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام گل دهد
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.
نقل قول  
mosafer 17
Member
چیزی به جا نماند

حتی او

که نفرینی

بدرقه ی راهم کند .

.

با اذان بی هنگام پدر

به جهان آمدم

در دستان ماما چه پلیدک

که قضا را

وضو ساخته بود .

.

هوا را مصرف کردم

اقیانوس را مصرف کردم

سیاره را مصرف کردم

خدا را مصرف کردم

و لعنت شدن را ، بر جای ،

چیزی به جای بنماندم .

نقل قول  
faketab
Member
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک ، همچون گلوگاه پرنده ای ،
هیچ کجا ، دیواری فروریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را ،ـ
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست ، که حضور انسان آبادانی ست
همچون زخمی همه عمر خونابه چکیده
همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده
به نعره ای چشم بر جهان گشوده
به نفرتی از خود شونده
آری
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود!!ـ
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک ، کوچکترحتا ، از گلوگاه یکی پرنده!!ـ
نقل قول  
ghalam1356
Pro Member
با درود به روان بامداد شعر و ادب ایران زمین،کاربران محترم لینک کتاب تصحیح شد میتوانید دریافت نمایید.
نقل قول  
sat85
Member
عالی .ممنون از شما
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You