دانلود کتاب و ايبوک
کارا کتاب

دیوان شمس تبریزی

دارای امتیاز 5.6 از 6 در کتابناک با مجموع 311 رای
دیوان شمس تبریزی
نویسنده:
محمد پسر علی پسر ملک‌داد، ملقب به شمس‌الدین، یا شمس تبریزی (۵۸۲-پس از ۶۴۵ هجری قمری)[۱] از صوفیان مشهور سدهٔ هفتم هجری است. شهرت او بیشتر به خاطر آشنایی مولوی با اوست و دیوان غزل‌های مولوی با نام کلیات شمس شناخته می‌شود. او از مردم تبریز بود. در مورد محل دفن وی دو فرضیه مورد بحث است. اولین فرضیه حکایت از دفن وی در شهر خوی در استان آذربایجان غربی دارد که شهرداری خوی از مدتها پیش در حال بازسازی محل دفن وی جهت آماده سازی بهتر برای بازدید عموم است، و فرضیه دوم که بعدها مطرح شده‌است و از سوی پژوهشگران مردود است حاکی از دفن وی در شهر تبریز است که این نظریه دور از ذهن میباشد. او اولین بار در سال ۶۴۲ ه.ق. به قونیه رفت و با مولانا دیدار کرد (درباره نحوه آشنایی این دو با هم روایات مختلف نقل شده). مریدان مولانا به دشمنی با شمس برخاستند و شمس ناگزیر از قونیه رفت و در سال ۶۴۳ به قونیه بازگشت و دوباره مورد آزار مریدان مولانا قرار گرفت تا سال ۶۴۵ که ظاهرا برای آخرین بار از قونیه رفت و ناپدید گشت. در مورد سرنوشت وی اطلاع دقیقی در دست نیست. .
تعداد صفحات 5462
تایپ‌شده

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» توسط: farsha231 در تاریخ ۱۳۸۹/۰۶/۱۱
» حجم: 15.29 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 38 دقیقه و 11 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF
» تعداد صفحات: 5462
» مجموع دریافتها: 50028
» موردعلاقه 238 و موردتنفر 8 عضو

اشعار عاشقانه اشعار عرفانی دیوان دیوان شمس دیوان شمس تبریزی رومی شعر کلاسیک شمس عرفان مولانا مولوی

» کتابناکهای مرتبط:
از کوچه عرفان
در بیان حکمت دعا از زبان مولانا
ترجمه اشعار حسین بن منصور حلاج

افرونه‌ها

امتیاز دهید
  • اگر امتیاز "6" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد علاقه شما افزوده میشود
  • اگر امتیاز "1" بدهید به فهرست کتابناکهای مورد تنفر شما افزوده میشود
به اشتراک بگذارید

امتیاز دهید!


آگهی ها

پاسخنگارش دیدگاه
حزین خوش نظر
Member
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه ی بزم و باده خویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه ی کودکان کویم کردی
نقل قول  
حزین خوش نظر
Member
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
نقل قول  
الماس 1
Member
باسلام حضورسبزعاشقان مولانا باسپاس اززحمات بی دریغانه تان
نقل قول  
shams13ali
Member
هوالجمیل
با سلام
نظر همه دوستان قابل احترام است و
هرکسی از ظن خود یار مولوی شده است
اما ظن من اینست که مولوی در حد انسانهای عادی
با هر سطحی که در اطراف ما هستند نیست .مولوی در واقع نمودی از اسرار الهی است
که به اذن او در قالب انسان ، انسانی که ما با او غریبه نیستیم در آمده و راز چگونه بودن،
خدایی بودن ....و انسان بودن را از زبان خودمان بگوید.
مولوی چکیده اسرار عالم وجود است .به زبانی دیگر....
نقل قول  
Ani Sherli
Member
مولانا باشد و شاملو .....چه میشود!!!......سپاااس
نقل قول  
javad bigdeli
Member
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح میرسد،گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است .
مردمان من امانت آسمانند بر این خاک تلخ مردمان من خان ومان من اند (کورش کبیر)
نقل قول  
mehr51
Member
گر در یمنی چو با منی پیش منی
ور پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود درعجبم که من نوام یا تو منی!
نقل قول  
siderella
Member

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید


در کتابی خوندم که مولوی قبل از هجوم مغول با پدرش از ایران به قصد زیارت کعبه خارج شده بود پس اصلاً او در ایران نبود .
اگر او در زمان حمله مغول در ایران بود شاید سرنوشتی همچون عطار نیشابوری پیدا می کرد و گردنش را از سرش جدا می کردند.
مولوی در سنین جوانی و پانزده ساله بود و این پدرش بود که تصیمیم به ماندن گرفت نه مولوی .
خب، ما هم اگر در آن روزگار یک فرزند پانزده ساله داشتیم مسلماً جان فرزند را به خطر نمی انداختیم!!
مولوی هم از نظر شاعری هم از نظر عرفانی شخصیتی بسیار بلند پایه بوده و هست.این را من نمی گوییم، بلکه هنوز کسانی هستند در سراسر دنیا که بزرگی و عظمت او را هنوز می ستایند.
مولوی نه تنها از مرگ نمی هراسید! بلکه نسبت به شان و منزلت اجتماعی خود نیز بی تفاوت بود.و گواه این گفته: وجود شمس بود که دیگران کافر و میخواره اش می خواندند اما دیوان بزرگ خود را به عشق او سرود .آیا این یک عمل شجاعانه نیست؟برای کسی که درس احکام می داد و امام جمعه شهر خود بود و تعداد کثیری از مردم او را می ستودند.آیا ما در این دوره و زمانه ی خود با این همه پیشرفت و از بین رفتن بیشماری از تعصب ها حاضر به فبول چنین ریسک های هستیم.
مولانا در زمان مرگ آنقدر محبوب خاص و عام بود که در تشیع جنازه او تمام اقشار جامعه و ادیان مختلف مسیحی و یهودی.......به دنبال تابوت او روانه و سرا پا اندوه و غم بودند.

مولای رومی کسی است که در باره اش می گویند: زنجیری است که حلقه ایی گمشده ایی دارد که اگر آن حلقه پیدا شود شرق غرب را به پیوند می دهد!!!!

نقل قول  
KHZAATI
Member
از مطالب آموزنده تان متشکرم. امااین حرفها توجیه برای مولوی نخواهد بود که در آن زمانه پرآشوب در بر خود بست و بی اعتنا از کنار حوادث زمانه اش گذشت.
نقل قول  
edrishoseini
Member
دوست عزیز! فردوسی، شاهنامه را حدود سال ۳۷۸ هجری خورشیدی به پایان برد. حدود ۱۰ سال بعد فردوسی که فقیر شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، تصمیم گرفت که کتابش را به سلطان محمود غزنوی تقدیم کند. ازاین رو تدوین جدیدی از شاهنامه را شروع کرد و اشاره‌هایی را که به حامیان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافیانش جایگزین کرد. تدوین دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت (به حدس تقی‌زاده در سال ۳۸۹) که بین پنجاه هزار و شصت هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت جلد برای سلطان محمود فرستاد. به گفتهٔ خود فردوسی سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد.
به هر حال مردانی در هر زمانی و دوره ای هستند که فراتر از زمان و دوره خود می اندیشند و زندگی می کنند. بالفرض که مولوی با اشعارش به جنگ مغول میرفت چه سودی حاصل میشد؟
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You