آکادمی زبان صمیمی
دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

وضعیت حق‌تکثیر و مالکیت حقوقی این کتاب مشخص نیست، بنابراین امکان دانلود آن وجود ندارد؛ اگر در این باره اطلاعاتی دارید با ما تماس بگیرید. همچنین در صورتی که شما نسبت به این ثر محق هستید می‌توانید اجازه انتشار رایگان نسخه الکترونیکی تمام یا بخشی از آن‌را به ما بدهید یا آن‌را از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «فروش کتاب الکترونیکی» را در ویکی کتابناک مطالعه کنید.

از آینه های ناگهان (دفتر اول)

از آینه های ناگهان (دفتر اول)

نویسنده:

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
دستور زبان عشق
از آینه های ناگهان (دفتر دوم)
به قول پرستو

آگهی
نسخه ها
4.6 / 5
با 1023 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 59
۱۳۸۷/۰۱/۲۱


پاسخنگارش دیدگاه
sootehdel
Member



"روز نـــاگـــزیـــر"



این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

آن روز

پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را

امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوقهای پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش ، کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند :

" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند

لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها

آن روز

بی چشمداشت بودن ِ لبخند

قانون مهربانی است

روزی که شاعران

ناچار نیستند

در حجره های تنگ قوافی

لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس

مثل لباس

صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده ، آن روز

از لای برگ های کتاب شعر

پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسلها

خمیازه می کشد

و کفشهای کهنه ی سربازی

در کنج موزه های قدیمی

با تار عنکبوت گره می خورند

در دست کودکان

از باد پر شوند

روزی که سبز ، زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند

بشکنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

آن روز

دیوار باغ و مدرسه کوتاه است

تنها

پرچینی از خیال

در دوردست حاشیه ی باغ می کشند

که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب ، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی

محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه !

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !

ای روز آفتابی !

ای مثل چشم های خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

اما

.
.
.

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟




نقل قول  
vadedad
Member
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه مهر،ماهِ مهربان بوی خورشید پگاهِ مدرسه
از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم زشوق بچه ها اشتیاقی در نگاهِ مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط خنده های قاه قاه مدرسه
باز هم بوی باغ را خواهم شنید از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید سرخ بر تخته سیاه مدرسه
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
نقل قول  
sahar nazi
Member
بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و بعضی از آدمها
را باید نخوانده دور انداخت،بعضی آدمها جلد زرکوب دارند ٬ بعضی جلد ضخیم
بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند! بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا
مرغوب چاپ می شوند وبعضی با کاغذخارجی بعضی آدمها ترجمه شده
اند وبعضی تفسیر می شوند ، بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند ! بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه
وسفید اند وبعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند...
بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند و بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف
به فروش میرسند !
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند بعضی ازآدمها را باید
جلد گرفت ، بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی
کیف،بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند ،
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی ...
بعضی ازآدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط های
چاپی فراوان! ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها
باید جریمه نوشت!!!
- به راستی من وشما کدامیم ؟!
نقل قول  
“وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمـری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم: باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می‌داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها

هر روز بی‌تو
روز مباداست”
― قیصر امین‌پور, آینه‌های ناگهان
نقل قول  
simin
Publisher VIP
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی! ...

انگار این سالهاست که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک ر وز
دیوانه می شوم!

****************

امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابلای خاطره ها گم شد
آنجا که یک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور ، لبخند او چقدر شبیه من است
آه ، ای شباهت دور !
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم
بگذار ...
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است!
نقل قول  
aftabmoon
Member
کتاب های قیصر امین پور خیلی سخت گیر میاد
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member VIP

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند
نقل قول  
al2ezoo
Member
"نامی از هزار نام"


ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟

نقل قول  
al2ezoo
Member
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن درآورم
‹‹چامه وچکامه›› نیستند
تا به ‹‹رشته سخن›› درآورم
نعره نیستند
تا ز ‹‹نای جان›› برآورم
دردهای من نهفتنی
دردهای من نگفتنی
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟...

نقل قول  
یکی از بهترین شاعرای بعد انقلاب!!! آه ای دریغ و حسرت همیشگی...
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You