بهرام پور
تندخوانی مؤسسه خانه داستان چوک

لشکرکشی خشایارشا به یونان

نویسنده:
پرفسور چارلز هینگ نت(استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد)، سی و چهار سال تمام موضوع لشگر کشی خشایارشا به یونان را در کالج هرت فورد دانشگاه آکسفورد تدریس کرد و کتاب حاضر را در دوره ی بازنشستگی و در پایان نیم قرن تحصیل و تدریس در قدیمی ترین دانشگاه جهان(با سابقه 800ساله) به نگارش در آورد. تخصص او تاریخ یونان است اما در عمل، منازعات مشهور ایران و یونان را به سبکی شاخص به گونه ای شکافت که کتابش ، مرجعی بی چون و چرا شد. وی نوشته های مورخین برجسته ی معاصر چون گروندی، مونرو،ماکان،ولز و دیگران را به نقد کشید و کاوش بر مبنای تواریخ هرودوت را به کمال خود رساند. شهرت کتاب در میان پژوهشگران غربی از آن رو است که به سان حل یک مسئله ریاضی، ثابت می کند شمار سپاهیان ایرانی در لشگر کشی به یونان حداکثر هشتاد هزار نفر بوده و ارقام نجومی ادعایی راویان هرودوت، اغراق و یا اشتباهی غیر عمد است که خود داستان جالبی دارد.
اما نوآوری عمده ی کتاب برای خواننده ی فارسی زبان، نمود بُن علمی یک کاوش تاریخی است که بی شباهت به یک تحقیق ریاضی نیست. امری که متاسفانه تا به حال در نوشته های داخلی عنایت چندانی بدان نشده است در حالی که انتظار می رفت مخاطب اصلی کتاب، ایرانیان باشند. در 25 سال گذشته تنها در مقالات دکتر شاپور شهبازی اشاراتی به آن شده است.
نوشته های هرودوت تنها یکی از مدخل های ممکن به تاریخ دوره ی هخامنشی است و قطعا موضوع را می توان از جنبه های دیگری چون هنر، کتیبه شناسی، زبان شناسی، سفال، مذهب و غیره مورد کاوش قرار داد. امید است در آینده پژوهشگران ایرانی سهم خویش را در وضوح بیش تر تاریخ میهن مان ادا کنند. که تاکنون از آن دور بوده اند.
ناشر مدت ها در برآوردن این کتاب مردد بود، چه با نگاهی به فهرست کتاب شناسی پایانی، معلوم شد تنها یک مورد(1) از انبوه کتاب و مقالات ارجاعی، به فارسی ترجمه شده که آن هم به دلایل آشکار، در معرض انتقادات بنیادی(2) و از ضعیف ترین منابع کتاب است. پس آیا کتاب به کار چه کس می آید و خواننده ی فارسی زبان بدون آشنایی با منابع، چه بهره ای از آن خواهد برد؟ اما حاصل ناگزیر چاپ کتاب، که شاید از خیال کسی بگذراند که: (( اگر هنوز ترجمه ی عمده ترین منابع تاریخ و فلسفه تاریخ را، که حداقل آن تاریخ تمدن توین بی است در دست نداریم و نخوانده ایم، پس با کدام بضاعت تاریخ می نویسیم و از تاریخ، چیزی که به کار کاوش علمی بیاید درک می کنیم؟)) همین امید ناشر را قانع کرد که این الگو را برای آشنایی با ناتوانی های خودمان فراهم کند.

کتاب حاضر قریب بیست و پنج سال پیش به راهنمایی دست نگاره های آقای دکتر شاپورشهبازی، استاد تاریخ دوره ی هخامنشی، به دانش پژوهان داخلی معرفی و براهمیت آن به عنوان مرجعی معتبر تاکید شد. مترجم همچنین در سفرهای نوروزی و تابستانی ایشان به وطن، از راهنمایی های ارزنده استاد برخوردار بوده و این ترجمه بدیشان و نیز به همت و حمایت مدیران این انتشارات بسیار مدیون است.

1. اُمستد. تاریخ شاهنشاهی هخامنشی
2. اُمستد بابل شناس بود و نظرات او در باره ی تاریخ ایران، مورد قبول بسیاری از متخصصین نیست.

حق تکثیر: ت‍ه‍ران‌: ک‍ارن‍گ‌‏‫‏، ۱۳۷۸.‬

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
تاریخ سیاسی شاهنشاهی اشکانی
شناخت دوره اشکانیان
«یوشت فریان»؛ اسطوره فراموش شده ایرانی

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 21 مگابایت
دریافت ها: 15730
تعداد صفحات: 506
4.4 / 5
با 45 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 20
۱۳۹۵/۱۱/۰۱


پاسخنگارش دیدگاه
kaydan
Member
خوب شیوه فرار به جلو به همین سبک و سیاق است که شخص بجای پاسخ دادن به سوالاتی که با نقل قول از ادعاهای خود شخص مطرح شده در نهایت با مطرح کردن دو سه سوال در نهایت بگویید که بنده به سوالات پاسخ ندارم بدهم!
اینکه شخصی کتابی را ویراستاری نموده دلیل بر این نیست که آنچه در کتاب آمده را قبول داشته باشد. ویراستاری کتاب با نویسنده یک کتاب بودن کاملا متفاوت است!(بنده نیز هر زمان تالیفات و کتابهای به قلم این شخص را اینجا آپلود نمودم آن زمان است که میتوان انتقاد کرد که چرا اقدام به نشر و توزیع تالیفات این شخص می کنم.)
به هر روی با اینهمه طرح سوالات مسلسل وار و مغلطه کردنها آنچه که درنهایت مشخص نشد این بود که کی قرار است پاسخ سوالاتی که به نقل قول از گفتار شما پرسیده شده را خواهید داد؟!به هر روی جای بسی خرسندیست که عجالتا دست از سر سلسله هخامنشی و تحریف تاریخ ایران باستان برداشتیدو حال به رژیم پهلوی گیر دادید .به شخصه بسیار خوشحالم که در همان رژیم به ادعای شما ایدئولوژی زده با همان نظام آموزشی ضعیف بزرگان تاریخ و فرهنگ و ادیبانی را به جامعه ایرانی تقدیم نمود که متاسفانه چهار دهه است که ما دیگر آثاری از پرورش آنها در جامعه ایرانی نمی بینیم که اگر هم باشند به اندازه انگشتان دست هم نیستند و یا در محضر همان بزرگان با همان نظام به ادعای شما ضعیف و ایدئولوژی زده آموزش دیده اند.(این شیوه نقدهای چپی نیز که از همان دوران تاکنون به نظام آموزشی پهلوی(که صد البت برگرفته از نظام آموزشی اروپا بوده )می گردد چندان عجیب نیست، نه اینکه تا پیش از حکومت رضا شاه آقایون در دانشگاه هاروارد و آکسفورد و ام آی تی به شیوه نظام آموزشی انگلیس و آمریکا تلمیذ می نمودن این است که اکنون این ضعف نظام آموزشی با روحیات و دانش والای آنها چندان سازگار نیست، ابتذال تفکر و فرهنگ در آنجاست که اینان چوب و فلک ملا و آخوندی و ختم 30 جزء قرآن و تدریس جامع المقدمات و چند صد حدیث به شیوه اکابری را ارجعتر از نظام آموزشی دوران پهلوی می دانند!)
بزرگانی همچون سعید نفیسی،فریدون آدمیت،هما ناطق، ژاله آموزگار، احمد تاجبخش،عبدالحسین نوایی، شاپور شهبازی،علی سامی، اقبال آشتیانی،فریدون جنیدی،ابراهیم آیتی،احمد آرام، و.... ده ها محقق و تاریخ نگار دیگر ایرانی که به دولتی همان نظام آموزشی(به ادعای شما ضعیف) پهلوی توانستند به چنین جایگاهی دست یابند. که امروزه روز در همین سایت ده ها و صدها کتاب از تحقیقات و ترجمه های آنان را برای مطالعه علاقمندانی که مایلند با قدردانی از زحمات و تلاش هایشان و بدور از تحریف تاریخ ایران و اقوام مطالعه نمایند شاید لااقل بیاموزند که کمی قدردان زحمات بی دریغ این بزرگان باشند و از همه مهمتر یادبگیرند که بیسوادی خود را هرگز به پای اینان نگذارند.
...در همین نظام آموزشی کنونی نیم بند نیز یاد داده اند که استناد به اسناد و شواهد تاریخی لازمه یک بحث تعقل گرایانه و منطقیست. حال اگر کسی آشنایی با این روش ندارد شاید دلیلش ماحصل همان اکتشافات و تحقیقات پدیدار شناختی باشد که به شیوه وحی بر او نازل گردیده!
کتاب تاریخ اندیشه سیاسی در غرب تالیف کمال پولادی را میتوانید برای درک بهتر از چگونگی پیدایش دولتشهر در یونان باستان مطالعه نمایید.برای ریفرنس نظرات پریکلس نیز پیشتر ریفرنس صفحه و نام کتاب رو ذکر نمودم کسی که ادعای تعقل و منطق می کند بهتر است بیاموزد اول به منبع مراجعه نماید بعد برای خالی نبودن عریضه ادعایی نماید(آدرس دقیقتر همان منبع انتشارات سخن،چاپ اول 1385)
در پایان اگر مایل به پاسخ دادن هستید بهتر است در کنار طرح سوالات رنگارنگ از همان جلد کتابهای مقدماتی تاریخ برای ادعاهایی که کردید ریفرینس بیاورید،از نظر بنده نیز هیچ اشکالی ندارد که این منابع چه در نظام آموزشی ضعیف پهلوی منتشر شده باشد یا در نظام آموزشی ایدئولوژی زده زمان حال.
نقل قول  
ادعای پورپیراری می کنم؟!
من که هیچ کتابی از ایشان تا به حال نخواندم ولی جالب برایم که بدانم چرا کتابی که ویراستدارش اوست را اینجا آپلود کردید؟!
به جز یونان باستان به دیگر حکومت ها دولتشهر خطاب نمی کردند؟
مگر به یونان باستان دولتشهر خطاب می کردند؟!
این جمله را بگذارید جلوی هر کسی که یک جلد کتاب مقدماتی درباره یونان باستان خوانده باشه ببینید می تواند آن را معنی کند یا نه؟!
رساله های سقراط؟!
سقراط مگر رساله نوشته بود؟
پریکلس فیلسوف بود؟!
پریکلس کورش رو به خاطر «نژادپرست» نبودن ستایش می کرد؟!
مگر پریکلس خودش با برتری نژادی مشکلی داشت که ضدش را ستایش کند؟!
آتن بعدا پایتخت سیاسی یونان شد؟!
نکند کشور موسوم به «یونان» امروز را پیش بکشید!
سقراط اصطلاح «استبداد شرقی» را به کار برد؟!

اشکال چندانی ندارد که کسی هیچ چیز از تاریخ دیگران نداند.
اشکالی ندارد که نداند که این ندانستنش باعث می شود تاریخ خود را هم نتواند که به صورت مفیدی بداند! به ویژه در مورد تمدنی که کشور ما عمیقا از آن متاثر شده است.
به هر حال این حاصل ضعف مفرط آموزش و پرورش ایدئولوژی زده ما از زمان پهلوی تا امروز است. کارکرد این آموزش و پرورش درونی کردن گفتمان های مشروع ساز برای قدرت های مسلط بر منابع جامعه است.

ولی ردیف کردن بی دلیل نام های «گُنده» اشپنگلر و هگل و توین بی و منتسکیو برای ترساندن مخاطب و «رِفرِنس» دادن اون هم خیلی «دقیق» و ترجیحا صفحات 400 به بالا «فلان کتاب جلد فلان صفحه 456» و نام بردن باستان شناسی و دیرینه شناسی[!!!] این ها رفتارهای غیرقابل تحمل و البته لااقل برای بنده کاملا آشنا هستند.
پس لطفا پیش قاضی معلق بازی نکنید!



ذهن خوانی می کنید که باعث می شود بیش از هشتاد درصد مطالبتان کوچک ترین ربطی به بحث من نداشته باشد! خب زحمت این همه تایپ خودتان را هدر می دهید برادر من. معلوم است که سوالتان بی پاسخ می ماند. من چرا باید پاسخ پرسشی را بدهم که مبنایش ربطی به مدعای من ندارد و حاصل کاوش های پدیدار شناختی هست؟!
نقل قول  
E R S
Publisher
علارغم اینکه در این مورد استثنای یونان، شکست هخامنشیان رو امری مثبت می دونم، ولی این که چشم ها رو بر دست آوردهای هخامنشیان (به اعتراف خود یونانیان و خیلی از مورخین و فلاسفه ی غربی) ببندیم هم نفرت انگیزه.

جنایت کار خواندن هخامنشیان و وحشی دانستن اون ها، رویه ای هست که امروزه دو گروه از افراد دارند: 1. اسلام گرایان 2. قوم گرایان
انگیزه های این دو گروه برای این کار مشخصه. و به شخصه از هر دو دسته بیزارم.
نقل قول  
E R S
Publisher
این مدل بحث ها که اگر فلان واقعه ی تاریخی طور دیگری پیش می رفت جهان چه وضعی پیدا میکرد؟ برای من خیلی جالبند. یک موردش همین گفت و گوی فعلی ست که مثلا اگر یونان به تسلط دائم هخامنشیان در می آمد چه میشد؟ یک مورد دیگر هم این که اگر ساسانیان از اعراب مسلمان شکست نمی خوردند ایران و دنیا در چه شرایطی قرار می گرفت؟ اگر هیتلر به شوروی حمله نمی کرد چه؟ اگر جنگ داخلی آمریکا با پیروزی جنوبی ها تمام می شد؟ اگر محمدرضا پهلوی به جای فرار می ماند و مبارزه میکرد؟ و صدها مورد دیگه...

کلا این ردیف از بحث های به اصطلاح alternative history جذاب و وسوسه کننده اند. ولی به هر حال باید در نظر داشت که چون در مورد اتفاقاتی که رخ ندادند بحث می کنیم، همه ی نظراتمان در حد حدس و گمان هست، نه بیشتر.

فکر می کنم اگر دولت شهر های یونانی در جنگ های چند دهه ای با هخامنشیان، نهایتا به طور کامل شکست می خوردند، دو پیامد فاجعه بار برای دنیا داشت:

مورد اول اینکه به احتمال بسیار زیاد دموکراسی آتنی به کلی از بین می رفت. قطعا اولین کاری که هخامنشیان بعد از سلطه ی کامل انجام می دادند، ایجاد یک یا چند ساتراپ بود که باعث میشد یونان هم به زیر فرمان شاه هخامنشتی برود. در این حالت محتمل بود خود مفهوم دموکراسی هم برای همیشه از بین می رفت. دموکراسی در آتن بنابرنظر ویل دورانت ناقص و ضعیف بود. ولی به هر حال میراثی به جا گذاشت که ما امروز شکل توسعه یافته و اصلاح شده اش رو در کشورهای با حکومت دموکراتیک میبینیم.

مورد فاجعه بار دوم (که از مورد اول هم مصیبت بارتر هست) اینه که احتمالا رشد فلسفه و روح آزاد علمی که در فرهنگ یونانیان وجود داشت از بین می رفت. اگر هخامنشیان بر یونان سلطه ی نظامی و سیاسی پیدا می کردند؛ به احتمال زیاد در پی اون سلطه فرهنگی هم به وجود می اومد، و نتیجه اش میشد رشد دین زرتشتی در یونان.
متاسفانه پیروان ادیان توحیدی و معتقد به خدای واحد، در خیلی از مقاطع تاریخ، تمایل زیادی به تنگ نظری و خشک مغزی و دگماتیسم داشته اند و بعضا هنوز هم دارند... مسیحیت، یهودیت، اسلام این اشکال رو در طول تاریخ داشتند. پیروان دین زرتشتی هم همین سابقه ی استبداد و تنگ نظری رو در بازه هایی از تاریخ داشتند. تنها دلیلی که یونانیان تا اون حد در فلسفه و علم رشد کردند، این بود که یونانیان به شکل عجیب و استثنایی و فوق العاده، روحیه علمی آزاد داشتند. مذهب و دین چند خدایی و شرک آلودی که در یونان وجود داشت نسبت به ادیان توحیدی بسیار کم تر مستبد و سرکوب گر بودند. اگر دین زرتشتی در یونان رواج پیدا می کرد به احتمال زیاد اون روحیه علمی و شجاعانه سرکوب میشد و رشد فلسفه و علم هم به تدریچ از بین میرفت.

در نتیجه فکر می کنم حفظ استقلال یونان، در نهایت به نفع نه فقط غرب، بلکه همه ی جهان شد.
نقل قول  
kaydan
Member
از دلایل دیگر نوع نگاه اعتقادی و دینی بود که اقوام هلنی و رومی و سامی و ایرانی به آن معتقد بودن که آن نیز در کل به وضعیت جغرافیایی بازمیگردد. اصولا منطقه جغرافیایی در پیدایش و شکل گیری اولیه افکار و عقاید بشری نقش بسیار مهمی ایفا می نموده. متاسفانه جامعه شرقی مستعد برای گرایش به عقاید اشراقی و توحیدی بوده است برخلاف اقوام هلنیسم که نگرشی اومانیستی و ماده گرایانه داشتن. هرچند نباید فراموش نمود که تا چندین قرن فلسفه اسکولاستیک( مدرسی) در قرون وسطا(در حدود قرن هفتم تا پانزده میلادی) در اروپا توسط قدرتهای کلیسا بر افکار ملتهای اروپایی و غربی تحمیل می گردید و اساس آن را بر نظرات سقراط بنا گشته بود و زمانی جامعه اروپایی خردگرایی و عصر خرد(آغاز قرن هجدهم میلادی) را توانست تجربه نماید که عقاید اومانیستی و انسان محوری یونان باستان باری دیگر توانست قدرت نظام عقلی را از چنگ کلیسای واتیکان خارج نماید. نوع حکومتها و خصوصا فعالیت فئودالهای بزرگ اروپایی همچون خاندان مدیچی در فلورانس ایتالیا نقش بسیار مهمی در رشد این عقلانیت و فرهنگ و هنر در دوران قرون وسطا داشته متاسفانه جوامع شرقی به دلایلی که برخی از آنها را به صورتی خلاصه بیان داشتم هرگز شاهد چنین رشدی نبود است.
نقل قول  
kaydan
Member
نقل قول از beniii:
جناب kaydan; قسمتی از جمله ی شما: " آنها نیز در طول تاریخشان مدام در جنگ و کشورگشایی و تجاوز و قتل و غارت دیگر اقوام بودن!"
با آوردن کلمه ی "نیز" در جمله ی بالا، شما این نکته را که مشرق زمین "مدام در جنگ و کشورگشایی و تجاوز و قتل و غارت دیگر اقوام بودن"، تایید تلویحی می نمایید. خوب قبول که این مساله بر ماهیت سلطه گر نوع بشر حکایت دارد ولی جدای از این ماهیت کلی، مغرب زمین بستر مناسب تری برای رشد تعقل و شکوفایی خرد مبنی بر ساختارهای منظم اجتماعی و دموکراسی مهیا ساخت.
درضمن هر فرد اهل مطالعه ای دیدگاه های مغرضانه را از دیدگاههای پژوهشی و آکادمیک تمیز می دهد و لاجرم تنگ نظری ها و تعصبات راهی جز ادبیات قهوه خانه ای با مخاطب عامی و سطحی نگر ندارند.


بله دوست گرامی مطمئنا در مشرق زمین و فلات ایران نیز همواره میان اقوام و حکومتهای محلی(ملوک الطوایف) برسر کسب زمین، نیروی کار(برده) جنگ و ستیز وجود داشته، بقای جامعه بشری و رشد تمدن ها رابطه بسیار نزدیکی به این شیوه حاکمیتها داشته،چه در یونان،چه در اروپای قرون وسطا و چه در روم باستان و چه ایران و چه چین و مصر ووو... فلسفه تاریخ هگل بخشی را به همین موضوع اختصاص داده است و او حمله اسکندر به مشرق زمین را نه تنها برای نجات تمدن غرب بلکه تداوم حیات بشری لازم دانسته و لاجرم می باید چنین میشد. همانگونه که اگر جنگ سرد و تبعات آن(ترس از یک حمله اتمی به آمریکا)نمی بود چه بسا که اکنون من و شما هرگز از نعمت این فضای مجازی و اینترنت برخوردار نمی شدیم.
نباید فراموش کرد که خروج از بحران اقتصادی در آلمان در دهه 30 میلادی به دلیل رشد اقتصادی بود که در نهایت باعث جنگ جهانی دوم گردید. در جهان باستان نیز تنها قدرت بازدارنده اقوام مهاجم و تداوم حاکمیتها تنها برتری نیروی ارتشی آماده بود. نیاز به کشتزار و مراتع و همچنین نیاز به نیروی کار(برده) خود از جمله دلایل مهمیست که باعث لشکر کشی و هجوم به کشورهای همجوار می گردید. اصولا نباید تنها با نگاهی اخلاقی تاریخ و اقوام گذشته را مورد ارزیابی قرار داد،چون لازمه یک نتیجه گیری علمی همانا برخورداری از یک نگاه بی طرفانه و بازگشت به همان تاریخ گذشته است نه با معیار و ملاک های امروزی به نقد و برسی تاریخ گذشته نشست.
یکی از دلایل مهم عقب ماندگی جامعه شرقی نوع حاکمیتی است که سقراط و مونتسکیو آن را استبداد شرقی می نامد(تجلی و نکامل این نظریه را می توان در نظرات مارکس و ویتفوگل و کتاب استبداد شرقی جستجو نمود.) نبود سرزمین های قابل کشت و وجود سرزمین های بایر و پهناور و دوری شهرها و جوامع که در دوران باستان نیروی کار قلمداد میشدن، یکی از جمله عواملی بود که از پیدایش نظام فئودالی در مشرق زمین جلوگیری نمود. پتروشفسکی یکی از دلایل مهم لشکر کشی و جنگ میان حکومت ساسانیان و رومیان را نه تنها فتح شهرها و دست یابی به غنائم بلکه دست یابی به نیروی کار(برده ها) می دانسته(مراجعه شود به سه مقاله در باره برده داری از همین محقق روسی.) نبود یک نظام برده داری مدرن(همچون روم و یونان) در مشرق زمین به صورت یک کاست مشخص خود یکی از دلایلی بود که باعث عقب ماندگی جوامع شرقی و خاورمیانه گردید.
نقل قول  
kaydan
Member
برای رد این ادعا کافیست نگاهی به نظرات یکی از فلاسفه یونان پریکلس داشته باشیم.
پریکلس بارها پارسیان را به خاطر قانونمندی و فرهنگ پیشرفته شان ستوده است. او پیوسته از زمان داران پارسی(هخامنشی) به عنوان سرمشق و سرمایه ملک و ملت مورد تحسین قرار داده است. وی از پارسیان به ویژه از کورش به خاطر عدم پای بندی این زمامدار به نژاد پرستی، سخن به زبان رانده است.(همانگونه که گزونفن یونانی کورش را نمادی از یک پادشاه خردمند در کتاب سیروپدیای خود آورده.) پریکلس نیز همانند کورش همه انسانها را برابر دانسته و ملاک برتری را شایستگی در ابعاد علمی، هنری و فکری معرفی کرده است. او بی دانشان را از هر بیماری و هر فسادی برای جامعه بشری و به ویژه آتن خطرناک تر و ویرانگر نام برده است.(تاریخ یونان باستان،جلد اول صفحه 497، دکتر اردشیر خدادادیان)

آنچه که در تمدن و هنر و فرهنگ هخامنشیان شاهد هستیم شاید از نگاه شما پاسارگاد و کاخ های پارسه بجز قدمت تاریخی هیچ اهمیت دیگری نداشته باشند که خود نشان دهنده نگاهی سطحی نگرانه و نبودشناخت کافی از علم باستان شناسی و دیرینه شناسی می باشد و اصولا اگر قرار بر این باشد به این شیوه به آثار باستانی برخورد نماییم باید همین ادعا را برای معبد آپولوس،آرتیمیزیوم، معبد پارتنون، و کلیسیوم روم و اهرام ثلاثه و... هزاران آثار باستانی دیگر نیز داشته باشیم ولی نباید فراموش کرد پیشرفت علم و هنر و فرهنگ رابطه بسیار نزدیک و مهمی با بازخوانی و تحقیق و مطالعه در این آثار برجای مانده تاریخی دارد که اگر اینگونه نمی بود چه بسا قله اورست تاریخی بسیار بیشتر از اهرام ثلاثه مصر باستان می داشت و می باید ارزش تاریخی این کوه را بیشتر از دیگر آثار تاریخی می دانستیم! تحقیق در آثار و ابنیه های تاریخی در حقیقت سیر نطور و چگونگی پیدایش و رشد تمدنهای بشری را به ما نشان می دهد، تنها به منزله چهار تکه سنگ نیست بلکه ساخته دست بشری در هزاره های پیش است. با برسی این اسناد و شواهد برجای مانده تاریخیست که اکنون می توانیم از رشد فرهنگ و تمدن یونانی و فلات ایران و بین النهرین و... دیگر تمدنها سخن بگوییم.
و اما آتن: این دولتشهر حتی پیش از آنکه آنکه از نظر سیاسی پایتخت یونان معرفی گردد همواره پایتخت و نماد فرهنگ و هنر و مرکز علوم و فلسفه در یونان باستان بوده است. یکی از دلایل مهم جنگهای پلوپنزه(که البته جای تعجب نیست که دلیل این جنگها را نیز از چشم هخامنشیان دیدید چون اصولا می باید نام این سلسله با غارت و چپاول و دسیسه و کشتار همراه باشد!) به دلیل رقابت سیاسی، فرهنگی و هنری بود که دهه ها با دولتشهر اسپارت داشته است که پرداختن به آن از حوصله این بحث خارج است.
و در پایان اینگونه آوردید:
((کوروش در تسخیر لیدیه نهایت خشونت را به کار برد. غیر از این هرچه گفتند داستان است. و اساسا مجوزی هم برای کشورگشایی نداشت.))
منطقا ادعای بدون ذکر اسناد و شواهد تاریخی چیزی جز تحریف تاریخ نیست و عقلانا کمترین اعتباری برای آن وجود ندارد، حال حتی اگر با قوه تحکیمی همچون(هرکه هرچه جز اینکه من می گویم بگوید داستان است!) همراه باشد، این شیوه تاریخنگری هرچند در جامعه ایرانی بسیار رواج دارد ولی بیان چنین ادعایی دلیلی بر درستی آن نخواهد بود تازمانی که اسناد و شواهدی دال بر درستی آن ارائه گردد.
(احتمالا شما فتح سارد(لیدیه) را با فتح بابل و فتح شهر آپیس اشتباه گرفتید که البته اسناد و شواهدی دال بر به آتش کشیدن این شهر به فرمان کورش وجود ندارد.)



نقل قول  
kaydan
Member
برخلاف شما بنده (دقیقا)به آنچه که از ذهن شما می گذرد پاسخ میدهم چون منطقا و اصولا آنچه که از قلم یا زبان یک شخص ساطح می گردد می باید در آغاز در ذهن او خطور کرده و سپس برزبان و قلم جاری شود. بجز اینکه صاحب آن ذهنیت ، افکار و کلامش به شکل تقیه با یکدیگر همسو نباشد که خوب پاسخی برای آن نخواهد بود تا زمانی که صحت و سقم آنچه که در ذهن پرورانده شده و سپس به قلم و زبان روان شده باشد، مشخص نگردد!
اشاره به لشکر کشی اسکندر و رومیان و همچنین کشورهای غربی(در عصر استعمار) به مشرق زمین در پاسخ به ادعای(مغرضانه ای) بود که از آغاز با وسط گذاشتن سلسله هخامنشیان(آنهم به شکل پورپیرایی!) خواستید نشان دهید نابودی تمامی تمدنها از ریز و درشت(بابلیان،ایلامیان،مصریان،اورارتوها ،آشوریان و....) درکل هرکجا که این سلسله لشکر کشی نمودن(چه بسا که فردا روز مشخص شود نابودی قول مایا و سرخپوستان پرو و آزتک و اینکا در آمریکا و بومیان استرالیا و جزایر سلیمان و پلونزی و مالنزی و قبایل آفریقا ووو...) جملگی تباهی و نابودی تمدن و فرهنگ خود را می باید از چشم اقوام پارسی(خصوصا یکی از اقوام دهگانه پارس هخامنشیان) بدوی ببینند! به هر روی پاسخی هنوز به این سوال داده نشده که چگونه لشکر کشی این قوم بدوی می تواند باعث تباهی و نابودی یک یا چندین تمدن گردد ولی لشکر کشی یونانیان و مقدونی ها و رومیان هیچکدام باعث تباهی و نابودی هیچکدام از تمدنها(خصوصا تمدن نجد و فلات ایران و مصر و بین النهرین نگردید؟) امیدوارم که باز با وسط کشیدن پای آمریکا و روس و انگلیس این سوال بی پاسخ نماند.
و اما ادعای تباه و نابودی تمدن های بین النهرین که اینگونه از آن نام بردید:
((دولتشهرهای آسیای کوچک و تمدن های کم و بیش زاینده ای مثل بابل که عرصه تاخت و تاز پادشاهان مستبد و با ذهنیت بدوی هخامنشی قرار گرفتند زایندگی خودشان را به کل از دست دادند.))
لازم است اول به این مهم اشاره گردد بنا به شواهد تاریخی بجز یونان باستان به دیگر حکومتها دولتشهر خطاب نمی کردن(آسیای صغیر جزوی از دولتشهر محسوب نمی گردید که حال بدست هخامنشیان از بین رفته باشد!) واژه دولتشهر به دلیل نوع ساختار حکومتی و سیاستی بود که در یونان (تا پیش از حمله اسکندر و کشورگشایی او) بر شهرهای یونانی اعمال میشد در زندگی دولت شهری نگاه یونانی به دولت مبتنی بر رابطه فرد و جماعت بود نه رابطه بین مردم و حاکم یا زمام دار،در ساختار حکومت و پادشاهی کشورهای مشرق زمین چنین شیوه حکومتی را بر نمی تابید،نمونه کاملی از دولتشهر (مدینه فاضله)را میتوان در کتاب جمهوری افلاطون و رساله های سقراط مشاهده نمود. ولی این ادعاکه هرکجا که هخامنشیان پای گذاشتن باعث تباهی و نابودی تمدنها گردیدند(از همان نوع ادعاهای پورپیرایی) اصولا یک ادعای ساده انگارانه و بی اعتبار است، نه هخامنشیان بلکه حمله آشوربنی پال،چنگیز خان مغول و آتیلا و اعراب.... نیز هرگز نتوانسته باعث تباهی یک تمدن گردند،آنگونه که اشپینگلر و توین بی تمدن های قدیم(تمدن های مرده) را بازخوانی می کنند،هیچ تمدنی و فرهنگی تباه و نابود نمی شود، بلکه با ادغام در دیگر تمدنهای نو که توسط اقوام سلطه گر تحمیل می شود به شکلی کاملتر تجلی می باید....
نقل قول  
beniii
Member
جناب kaydan; قسمتی از جمله ی شما: " آنها نیز در طول تاریخشان مدام در جنگ و کشورگشایی و تجاوز و قتل و غارت دیگر اقوام بودن!"
با آوردن کلمه ی "نیز" در جمله ی بالا، شما این نکته را که مشرق زمین "مدام در جنگ و کشورگشایی و تجاوز و قتل و غارت دیگر اقوام بودن"، تایید تلویحی می نمایید. خوب قبول که این مساله بر ماهیت سلطه گر نوع بشر حکایت دارد ولی جدای از این ماهیت کلی، مغرب زمین بستر مناسب تری برای رشد تعقل و شکوفایی خرد مبنی بر ساختارهای منظم اجتماعی و دموکراسی مهیا ساخت.
درضمن هر فرد اهل مطالعه اي ديدگاه هاي مغرضانه را از ديدگاههاي پژوهشي و آكادميك تميز مي دهد و لاجرم تنگ نظري ها و تعصبات راهي جز ادبيات قهوه خانه اي با مخاطب عامي و سطحي نگر ندارند.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You