Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

جهت گیری طبقاتی اسلام

نویسنده:
.
جهت گیری طبقاتی اسلام جلد 10 از مجلد آثار مرحوم دکتر علی شریعتی است. شریعتی در این کتاب در سه دفتر و چند ضمیمه به تشریح مطالب خویش می پردازد.
جبهه ﮔﯿﺮی ﺣﻀﺮت اﻣﯿﺮ در اﻋﺮاض از دﻧﯿﺎ و ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ دﻧﯿﺎﮔﺮاﯾﯽ، و ﻧﯿﺰ ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ﺗﺠﻤﻞ، اﺷﺮاﻓﯿﺖ، ﭘﻮل ﭘﺮﺳﺘﯽ، ﮐﻨﺰ و... ﮐﻪ اﺑﻮذر آن ﻫﻤﻪ ﺑﺮ آن ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ زﻣﺎن ﻋﺜﻤﺎن اﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ اﺻﺤﺎب ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه اﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻃﺒﻘﻪ ﺟﺪﯾﺪ- ﻫﻤﺎن ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﻣﺎ اﻣﺮوز ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮب ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﻢ - ﻃﺒﻘﻪ ﺟﺪﯾﺪی ﮐﻪ از ﭘﻮﻟﻬﺎی ﺑﺎرآورده و ﺑﺎدآورده ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺟﻬﺎد و زﮐﺎت و ﻓﯽء و اﻧﻔﺎل و... زﯾﺮ دﺳﺖ و ﭘﺎی دوﻟﺖ و دوﻟﺘﯽ ﻫﺎ رﯾﺨﺘﻪ و از ﭘﺴﺖ ﻫﺎی ﮔﺮدن ﮐﻠﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ اﺻﺤﺎب ﻋﺮﺿﻪ ﺷﺪه، ﺑﺮﺧﻮردار ﺷﺪه اﺳﺖ: ﮐﺴﯽ ﮐﻪ در ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺧﯿﻤﻪ ای داﺷﺘﻪ، اﮐﻨﻮن ﺣﺎﮐﻢ ری، ﺣﺎﮐﻢ ﻃﻮس، ﺣﺎﮐﻢ ﻗﺎﻫﺮه و ﻓﺴﻄﺎط ﺷﺪه اﺳﺖ، و ﻣﻌﻠﻮم اﺳﺖ ﮐﻪ در ﻫﻤﺎن ﮐﺎخ ﻫﺎ و دم و دﺳﺘﮕﺎه ﻫﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﻫﻤﺎن آﺷﭙﺰی ﮐﻪ ﺑﺮای ﻓﻼن ﮐﻨﺴﯿﻞ روﻣﯽ در ﻓﺴﻄﺎط ﻏﺬا درﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮده، اﮐﻨﻮن ﻣﺜﻼً ﺑﺮای ﻋﻤﺮوﻋﺎص ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﻋﻤﺮوﻋﺎﺻﯽ ﮐﻪ در ﻣﺪﯾﻨﻪ، در زﻣﺎن ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ، آش ﺟﻮ ﻣﯽ ﺧﻮرده، اﻣﺮوز در ﺳﻔﺮه ﮐﻨﺴﯿﻞ روﻣﯽ ﻏﺬا ﻣﯽ ﺧﻮرد. در اﯾﺮان ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر، در ﺳﻔﺮه ﻫﺎی ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ ﻏﺬا ﻣﯽ ﺧﻮرﻧﺪ. ﭼﻨﯿﻦ ﮔﺮاﯾﺸﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﯾﺎدﻫﺎی ﻋﻠﯽ را ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻪ دﻋﻮت ﻫﺎی ﺣﺴﯿﻦ را ﻧﯿﺰ ﺑﯽ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﺬاﺷﺘﻪ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻬﺎ روی »ﺑﺨﻮر« و »ﺑﺰن« و بچاپ ﭼﻬﺎر اﺳﺒﻪ ﻣﯽ ﺗﺎﺧﺘﻨﺪ، آﻧﻬﻢ ﺗﺤﺖ ﻧﺎم و ﺗﻮﺟﯿﻪ دﯾﻨﯽ: »ﺟﻬﺎد ﮐﺮدﯾﻢ، ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺑﻪ دﺳﺖ آوردﯾﻢ و ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺮﮐﺖ داد. »
زﻫﺪی ﮐﻪ ﺣﻀﺮت اﻣﯿﺮ ﺑﺮ آن ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﯾﮏ زﻫﺪ ﺻﻮﻓﯿﺎﻧﻪ و راﻫﺒﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺎن ﻣﻌﻨﺎی زﻫﺪ اﻣﺮوزی اﺳﺖ ﮐﻪ روﺷﻨﻔﮑﺮ ﻣﺴﺌﻮل آﮔﺎه اﻧﻘﻼﺑﯽ در ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺮ آن ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﯾﻌﻨﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان اﯾﻨﮑﻪ ﻣﺜﻼً از ﻏﺬای ﺧﻮب ﺑﺪم ﻣﯽ آﯾﺪ و ﮔﻨﺎه دارد، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﺳﺒﮑﺒﺎر و ﺳﺒﮏ ﺳﯿﺮﺗﺮ و آزادﺗﺮ و ﺑﯽ واﺑﺴﺘﮕﯽ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻢ و ﺑﻤﺎﻧﻢ، ﺗﺎ وﺟﻮدم ﺑﯿﺸﺘﺮ در ﺧﺪﻣﺖ آرﻣﺎﻧﻢ ﺑﺎﺷﺪ، و اﮔﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻮرم، ﺑﻬﺘﺮ اﺳﺖ! ﻫﺮ اﻻﻏﯽ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﻟﺒﺎس ﺧﺰ ﺑﻬﺘﺮ از ﻟﺒﺎس ﮐﺮﺑﺎس اﺳﺖ، اﯾﻦ دﯾﮕﺮ اﺳﺘﺪﻻل ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻫﺪ! وﻟﯽ ﺣﻀﺮت اﻣﯿﺮ ﮐﻪ روی رﯾﺎﺿﺖ و ﻗﻨﺎﻋﺖ و اﻋﺮاض از دﻧﯿﺎ، در راه ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎ ﮐﻨﺰ ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﺮده، ﯾﮏ ﭘﺎﯾﮕﺎه ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ.اﯾﻦ ﭼﯿﺰی ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﺎزه از ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﺖ ﻫﺎ ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎشیم . . .

فهرست مطالب:
دفتر اول
دفتر دوم
دفتر سوم
ضمیمه ها

حق تکثیر:
بیش از ۳۰ سال از فوت نویسنده می گذرد

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
آشنایی با فرق تشیع
معاد شناسی (جلد ششم)
ایضاح الکفایة: درس های متن کفایة الاصول محمد فاضل موحدی لنکرانی (جلد پنجم)

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 1 مگابایت
دریافت ها: 8625
تعداد صفحات: 204
4.5 / 5
با 37 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 26
۱۳۹۲/۰۹/۰۱


پاسخنگارش دیدگاه
bina88
Member
نمیدانم چه تفکری میتواند تعابیری همچون فاشیسم و توالیتاریسم را به این تفکر بدهد در حالیکه کتابی که دارد در ذیلش نقد مینویسد را اگر آنارشیست
بخواند نظرش کاملا مخالف نظر گروه اول است. مگر اینکه بگوئیم که در تعریف یک قشر یا گروه یا جامعه عقیدتی و فکری موازینی تعریف میشود و چون این موازین وجود دارد و طبعا و خواه ناخواه غیر آن هم بوجود می آید و تعری میشود آنها فاشیست هستند ؛ که در این صورت هیچ شحص یا گروهی از این انگ مبری نیست.
نقل قول  
alizanjanii
Member
برای مهرپویا.
سلام. دوست عزیز من صحبت تازه ای ندارم ولی میخواهم خلاصه ای از ایرادم به نوشته های شما را دوباره با نظم بیشتری بنویسم و مساله را دوباره از این منظر طرح کنم:
به دیدگاه شما درباره شریعتی( و در کل به شخصیتهای تاریخی کما اینکه در بحث ناتمام نادرشاه نیز گفتم) یک ایراد "روش شناسی نقد" وجود دارد.و فارغ از اینکه محتوای نقد شما چه باشد،بیشتر روش نقد شما ایراد دارد(یا دست کم من آن یک ایراد میبینم) از طرفی شما میگویید با بند اول کامنت قبلی من(مبنی بر درک تاریخی شخصیتها و رخدادها و اندیشه ها و سپس قضاوت و نقد از دریچه زمان خودش)مشکلی ندارید ولی باز در ادامه میگویید: "ما هم نسبت به شرایط امروز خود اندیشه ها را نقد می کنیم " یا اندیشه های شریعتی و مطهری را "فاشیستی و توتالیتاریستی" میخوانید همین است که شاید ناخود آگاه با قیاس به حال،میگویید نظرات او "ارزشی ندارد" یا مثلا آل احمد "عامی "بوده یا روسو"آزادی را به نام آزادی از انسان سلب کرده" و.... این دو به نظرم قابل جمع نیستند. در نظر داشته باشید که دنیای اندیشه ها،علوم و...."تاریخی" هستند و ای بسا اگر آن را از تاریخ و جغرافیای خود جدا کنیم و با نگاهی امروزی بدان نگاه کنیم،معنای آن را در نمی یابیم و حکم به بلاهت گذشتگان خواهیم داد.فرض کنید ما شاهنامه فردوسی را در ترازوی نقد بگذاریم و با نگاهی امروزی،کلمات اشعار آن را نه با معنای هزار سال پیش آن بلکه با معنای کنونی آن معنا کنیم،هر کلمه ای در زمان امروز برایمان غریب است را در اثرش ببینیم،بی معنا بدانیم چون برای امروزمان بی معناست و منسوخ.بعد بخاطر اینکه فردوسی آن را به محمود غزنوی تقدیم کرده،ملامتش کنیم و سپس با نگاه امروزی حکم بدهیم او سلطنت طلب بوده و طرفدار توتالیتاریسم چون ستایش شاهان میکرده!!!!!! آیا از این روش نقد ادبی چیزی حاصل میشود؟؟؟در مقابل ما در روشی بهتر میتوانیم شاهنامه را با آثار زمان خودش بسنجیم و آن را مورد نقد هم قرار دهیم.ببینیم شاهنامه ادبیات فارسی و حتی اندیشه را از چه به چه تبدیل کرده و آیا در کل در زمان خود چه تاثیر منفی یا مثبتی داشته است و با درک این نکات، میراث او برای ما چه بوده است؟من چند بار گفتم نباید اندیشه ها را از خاستگاه جغرافیایی و تاریخی آن تهی کنیم چون در این صورت قادر به درک آنها نخواهیم بود.درباره شریعتی نیز باید این چنین اندیشید،من و شما اگر در دهه شریعتی بودیم احتمالا جزء همان طرفداران او بودیم.آیا باید به آیندگان حق داد که توافق اخیر هسته ای را از دیدگاه و زمان خود و بدون توجه به شرایط امروز مملکتمان به نقد بگذارند؟
نکته:باز تاکید میکنم،غرض من از این نوشته ها توجیه تاریخ نیست بلکه درک پدیده ها و سپس نقد آن است.
یک نکته هم درباره موضوع مورد تاکید شما بگویم، به نظر من قضاوت و نقد اگر مترداف هم نباشند،فاصله معنایی چندانی از هم ندارند و نقد (به معنای عام و درست آن) پایه قضاوتهای ما را میسازد و اینکه میگویید قصد قضاوت ندارم ولی نقد میکنم برایم مبهم است.
درباره معنای غرب و غرب زدگی و غرب ستیزی و تاثیر اندیشه های مارکسیستی بر شریعتی و اصلا لزوم یا عدم لزوم نگاه بیرونی به دین و ایدئولوژیک ساختن آن او اینکه آیا شرایط امروزی ما حتی وقوع انقلاب محصول اندیشه های شریعتی است یانه حرف بسیار است که بیشتر نقدی محتوایی را میطلبد.
نقل قول  
نقل قول از alizanjanii:

1- اول اینکه شریعتی چندان هم غرب ستیز نبود او سنتها و نیز غرب را به نقد میکشید نقد او بر روحانیت سنتی بسیار مشهور است.

دوست عزیز بپذیرید که شریعتی به شدت غرب ستیز بود . در این مورد چند نقل قول از او در ذهن دارم که الان فرصت ندارم اما همین جا نشان می دهم که غرب ستیزی را همراه با توهم توطئه داشت. البته باز هم تکرار می کنم این غرب ستیزی نه منحصر به او بود و نه اینکه پایه گذار آن شریعتی بود. مثلا خود محمدرضاشاه هم فرد به شدت غرب ستیز و متوهمی بود.
نقل قول از alizanjanii:

2-به فرض که که او غرب ستیز بود(گرچه من صراحتا در این باره چیزی از او به یاد ندارم)چرا تنها معیارتان برای نقد شریعتی غرب ستیزی اوست؟مگر ابعاد دیگری در نظریات او وجود ندارد؟

بعد فاشیسم(امت و امامت , شیعه یک حزب تمام) و بعد تئوری توطئه و بعد تحلیل های مارکسیستی از قرآن و اسلام را از قلم نینداختم.این آخری را حتی امروز خود دکتر سروش هم بدان اذعان دارد ؛ برای نمونه در سخنرانی "از غدیر تا کربلا" به آن اشاره کرده است. در گذشته هم مطهری این موضوع را عنوان می کرد.
نقل قول از alizanjanii:

3- در زمانی که شریعتی زندگی میکردٰ نوع نگاه بسیاری از روشنفکران شاه ستیز تا اندازه ای ضد غربی بود و گاهی برای اعلام ضدیت با شاه ِشت غرب ستیزی به خود میگرفتند و تا اندازه ای قابل درک است.

کاملا درست است.
نقل قول از alizanjanii:

4- گمان میکنم نگاه ما به غرب و غرب زدگی و غرب ستیزی و....باید تعریف شود شک ندارم که نقل قول من از شما در کامنت قبلی درباره نقد روسو و هگل و لحن آن به نظر عده ای لحن غرب ستیزی خواهد داد.

صحبت من درباره ی روسو و به ویژه هگل نخست اینکه اصلا حرف من نیست حرف بخشی از غربی هاست. درباره ی هگل شما را ارجاع می دهم به کتاب جامعه ی باز کارل پوپر. و یا کتاب خیانت به آزادی آیزیا برلین. هگل سخنان بیهوده را در قالب الفاظ مبهم و پیچیده ارائه می کرد که مبادا مشتش باز شود.
درباب اینکه روسو در اواخر عمر دچار بیماری روانی شد شما را ارجاع می دهم به بخش دوم اعترافات خودش! همان طور که عرض کردم من بنا به دلایل شخصی که محل بازگو کردن آن اینجا نیست به روسو علاقه پیدا کرده ام اما به نظرم هر کس بخش های آخر اعترافات روسو را بخواند علائم بیاری روانی را تشخیص می دهد. البته این مشکل بر روی اندیشه هایش خیلی تاثیر نگذاشت اما زندگی شخصی خود و دیگران را تحت تاثیر قرار داد.

اما مطلب مهمی که بدان اشاره کردید که ممکن است این سخنان را به عنوان غرب ستیزی تعبیر کنند. پاسخ این است که خطای ما (از جمله مرحوم شریعتی) همین است که تصور می کنیم غرب یک مفهوم واحد و یک صدای واحد است. در غرب بیش از آنچه ما فکر می کنیم تنوع و گرایش های کاملا متضاد وجود دارد. اینکه ما فلان متفکر غربی را نقد کنیم نامش غرب ستیزی نیست. و به طور مشابه اینکه از یک متفکر غربی متاثر باشیم نامش غرب زدگی نیست.
نقل قول از alizanjanii:

5- آری شریعتی دین را ایدئولوِیک کرد و این یعنی ورود فکر مدرنیته غربی به دین.

و این کاملا خطا بود و نتیجه ی این خطا را پس از 35 سال حس می کنیم و در رفتارهای غیرعقلانی سازمان مجاهدین هم می بینیم.
نقل قول  
نقل قول از alizanjanii:

دوست عزیز بگذارید کمی از آواتارتان دفاع کنم به نظرم حتی اگر روسو روبسپیر را هم میدید باز چارچوب نظریاتش سر جایش بود ممکن بود او آفتهای نظریاتش را بیشتر تشریح میکرد و دیگران را از آن پرهیز میداد. به نظرم نگاه شما به متفکران تاریخ اشتباه است.چرا؟چون شما مفاهیم را از مکان و زمان تولد آن تهی میکنید و با معیار تجربه پسینی خودمان به آن مینگرید.این کنده شدن از تاریخ و جغرافیا باعث میشود ما اصلا درک درستی از مفاهیم نداشته باشیم چه برسد که آنها را مورد نقد هم قرار دهیم.(این هم شاید از آفتهای مثل افلاطونی باشد)ما بدون فهم دوران قبل از روسو،بدون فهم شرایط قبل از انقلاب،بدون فهم موسیقی کلاسیک نمیتوانیم درک درستی از روسو و کار او،انقلاب یا موسیقی پاپ داشته باشیم.بارها به متاهلانی برخورده ام که نفس ازدواج را مضحک میدانند ولی میدانم که اگر با همین ذهنیت باز به دوران تجرد بازگردند،ازدواج خواهند کرد. در واقع فهم مفهوم "ازدواج" بیشتر به تجرد باز میگردد تا تجربه پسینی آنها از تاهل.بخاطر همین است که مفاهیم گاها متضاد میتواند در زمان و مکانهای مختلف همه درست باشند و بالعکس.یعنی برای شرایط پس از جنگ جهانی دوم اقتصاد کینزی یک درمان بود ولی برای 50 سال بعدش یک سم.این دلیل نمی شود با نگاه امروزی کینز را به تمسخر بگیریم.
نکته:البنه مقصود این نیست که هر چه در تاریخ زاده شده است را توجیه کنیم بلکه مقصود درک رخدادهای تاریخ و بعد نقد آن است.

من با هیچ جمله ای از این بند مشکل ندارم و برای همین هم درباره ی مرحوم شریعتی قضاوت ارزشی نکردم. هنگامی که می گوییم که اندیشه ی روشن فکرانی مثل شریعتی آل احمد مطهری و حتی پیش از این ها کسروی , منتهی به فاشیسم و توتالیتریسم می شد(که شد) منظورم این نیست که اینان از قصد و غرض و از روی بدذاتی و پلیدی می خواستند کشور را به این روز سیاه بنشانند. دربار ی روسو و مارکس هم چنین است.
به عنوان یک مثال ببینید که ما خیلی راحت در مورد افراد از واژه ی «خائن» استفاده می کنیم. هر فعال سیاسی یا اندیشمندی که مانند ما فکر نمی کند یا نمی کرد «خائن» است. احسان طبری , فرخ نگهدار , سروش , کسروی , شریعتی , ملکم خان , آقاخان کرمانی , مطهری , خلیل ملکی و... هر کدام در مقاطع گوناگون و توسط گروه های سیاسی به عنوان «خائنین به میهن» و «مزدور» معرفی شده اند و می شوند.

فکر می کنم به همین خاطر است که وقتی می گویم نظریه ی سیاسی شریعتی در "امت و امامت" همان فاشیسم است منظور این نیست که از روی قصد و غرض به ترویج فاشیسم می پرداخت. چه فکر کنم اگر شریعتی چند سال بیشتر زنده می ماند خود قربانی همین فاشیسم می شد و یا مجبور بود از کشور متواری شود و مانند بسیاری دیگر تا به امروز در غربت زندگی کند(اگر ترورش نمی کردند) یا اینکه همانند طبری و کیانوری مجبور می شد «ابراز ندامت» کند و یا... .
اما این ها هیچ کدام دلیلی نمی شود که جلوی نقد را بگیریم. باب نقد و بررسی همیشه باز است و ما هم نسبت به شرایط امروز خود اندیشه ها را نقد می کنیم. این هم که می گویید ممکن است مثلا 50 سال دیگر معلوم شود که اتفاقا شریعتی درست می گفت , من انکار نمی کنم. اما ما در 50 سال دیگر نیستیم ما امروز داریم زندگی می کنیم.
نقل قول  
amitab
Member
ادامه از کامنت قبلی: شریعتی بخش چهارم
منتقدان شریعتی یک پرسش اصلی داشتند: چرا شریعتی فکر می کند که دین می تواند نجات بخش باشد؟ در پاسخ به این چرا برنامه فکری دیگری اغاز شد . شریعتی پاسخ می داد که در طول تاریخ وضعیت استبداد همیشه ثابت بوده و تنها شکل آن عوض شده. برده و ارباب تبدیل به کارگر و کارفرما شده اند و بنابراین دین در طول تاریخ همیشه نجات بخش برده گان بوده و اکنون نیز می تواند نجات بخش کارگران باشد. بنابراین شریعتی به تفسیر دوباره تاریخ دست زد. تاریخی که در آن همیشه مذهب علیه مذهب می جنگید و برادرانِ هم بودند چه آنها که در ساخت اهرام مصر کشته می شدند، چه آنها که در جنگ شکر در کوبا تار و مار شدند. تاریخ در سیر تکامل خود به سوی آزادی بردگان قدم بر می داشت و دین بود که آن ها را نجات می داد.

سوال بعدی منتقدان این بود: چگونه دین هزار سال پیش می تواند دنیای امروز را مدیریت کند؟ و پاسخ شریعتی برنامه فکری دیگر او را سامان می داد. دین اگر به زبان امروز بیان شود همه خاهند دید که چه نیروی عظیمی دارد و چگونه می تواند توده ها را به حرکت درآورد و هرچه تیرگی را بشوید. بنابراین او دست به تعریف دوباره همه مفاهیم دینی زد. در این تعریف های دوباره بود که از همه اندیشه های اجتماعی معاصر بهره گرفت و قدم هایی به سوی مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم و ایسم ها و آدم های غربی و غریبه برداشت و باعث آشفتن خاب سنت گرایان شد. شیعه یک حزب تمام شد و انتظار مذهب اعتراض شد و حج کنگره پیام اسلامی و مسوولیت شیعه بودن حتی از مسوولیت عضویت در احزاب راست و چپ هم بیشتر شد.

امروزه میراث فکری شریعتی هم در ایران مورد بحث است و هم در اغلب کشورهای اسلامی. موارد چندگانه ای که با شماره ها در بخش سوم (کامنت های قبلی) مشخص کرده ام سوال هایی بودند که شریعتی یافته بود و برای آنها در جستجوی پاسخ مناسب بود. امروزه نیز سوال های او را اندیشمندان دیگری دوباره مطرح می کنند و می کوشند پاسخ های تازه ای برای آنها پیدا کنند. اگر چه اغلب پاسخ هایی که داده می شود با پاسخ شریعتی متفاوت است ولی هنوز هم پاسخ های او به عنوان اولین رویارویی با امری هراس آور (دنیای جدید) تکیه گاه اندیشمندان اسلامی است.
نقل قول  
amitab
Member
نقل قول:
از cleauoum :
منظورتان از پروژه چیست؟ این پروژه قرار بوده به چه چیزی برسد و اکنون در چه مرحله ای است؟
دوم- آیا به نظر شما می شود گفت فعالیت و نوشته های دکتر شریعتی در جهت عرفی کردن دین نقش داشته؟ مثلا با تشبیه شیعه به یک حزب؟

درباره دکتر شریعتی: بخش چهارم
با سلام خدمت دوستان
درباره دکتر شریعتی: بخش چهارم
منظور من از پروژه در این جا برنامه یا جهت گیری فکری است. و از این به بعد هم از همین وازه برنامه استفاده می کنم. برنامه فکری شریعتی یک جهت اصلی داشت و ان اندیشیدن برای نجات جامعه ایران از دست « استبداد و استعمار و استحمار » بود.
و اندیشه اصلی او چند محوری جنبی داشت: با کدام بنیان فکری، یا فلسفه یا ایدئولوژی باید به آن هدف دست یابیم؟ پاسخ او این بود برای جامعه ایران از دین باید برای دست یابی به این هدف استفاده کنیم. او معتقد بود دین برای مدیریت دنیای جدید توانایی دارد ولی اگر پیراسته شود و جلوه گری تازه ای آغاز کند. ( این اندیشه نقطه مشترک او با متفکرانی مثل بازرگان، مطهری، اقبال و ... بود. من فکر می کنم که همه این افراد در اتخاذ چنین اندیشه ای دنباله رو سیدجمال الدین اسدآبادی هستند. چون همین اندیشه در دنیای عرب نیز رواج یافته بود که منشاء آن شاگردان سید جمال الدین مثل عبده و رشید رضا و ... بودند. در این مورد کتاب سیری در اندیشه سیاسی عرب از دکتر حمید عنایت – روی سایت هم هست. – ) بنابراین برنامه او به نوسازی دین هم کشیده شد و کتاب های زیادی نوشت با این هدف که مفاهیم دینی را به شیوه دیگری تحلیل کند و که برای انسان امروز قابل درک و دریافت باشد. و چون از میان بردن استبداد و استعمار و ... در عصر شریعتی تنها با انقلاب ممکن بود، (یا می پنداشتند که با انقلاب ممکن است) بنابراین او از دین یک ایدئولوژی انقلابی ساخت. یک سلاح برنده. – والبته سال ها طول کشید تا ما دریابیم که سلاح برنده شریعتی ممکن است بسیاری چیزهای دیگر را نیز - که نه او می خاست و نه ما می خاهیم – ببرد. بنابراین کند کردن شمشیری که شریعتی تیز کرده بود، برنامه بعدی بود. برنامه ای که هم سیاستمداران به آن علاقمند بودند و هم روشنفکران.

نقل قول  
amitab
Member
مقدمه بخش چهارم:

( یادآوری دو نکته را ضروری میدانم: یک – اگر در این یادداشت ها از کتاب های شریعتی کمتر نام برده ام، به این دلیل است که مسیرهای کلی فکر شریعتی مورد نظرم بوده و این مسیرها در اغلب کتاب های دکتر شریعتی طرح می گردد با توضیحات متفاوت یا مباحث گوناگون جدید یا تکرار بحث های قدیم.
دو - چنان که همه عالم و ادم می دانند، استالینیسم، مارکسیسم، خاهران چماقدار، فاشیسم، روسو، روبسپیر، انقلاب فرانسه . انرزی هسته ای و مخصوصن هگل مسایل و افرادی هستند، که این بنده حقیر تبحر و دانش خاصی در مورد آن ها دارم و زیر کتاب ها و موضوعات مربوطه سخنان گهرباری – اگر نگفته باشم – خاهم گفت. ولی در بحثهای زیر این کتاب بحث من فقط در مورد دکتر شریعتی خودمان است. )
نقل قول  
alizanjanii
Member
نقل قول از مهرپویا1370:

این که شریعتی تفکرات را از چه به چه تغییر داد باید بگویم غرب ستیزی و تئوری توطئه میراث شخص شریعتی نبود. می توان گفت این دو تا حد زیادی حاصل اقدامات خود غربی ها بود و تا حدی هم تبلیغات چپی ها و هایدگری ها در ایران. شریعتی از این نظر قابل نقد است که چرا تلاشی برای تغییر این نگرش نکرد و بعکس آن ها را تقویت هم کرد.اما شریعتی نقش مهمی در ایدئولوژیک کردن دین داشت..

نسبت به این دیدگاه شما نکاتی دارم:
1- اول اینکه شریعتی چندان هم غرب ستیز نبود او سنتها و نیز غرب را به نقد میکشید نقد او بر روحانیت سنتی بسیار مشهور است.
2-به فرض که که او غرب ستیز بود(گرچه من صراحتا در این باره چیزی از او به یاد ندارم)چرا تنها معیارتان برای نقد شریعتی غرب ستیزی اوست؟مگر ابعاد دیگری در نظریات او وجود ندارد؟
3- در زمانی که شریعتی زندگی میکردٰ نوع نگاه بسیاری از روشنفکران شاه ستیز تا اندازه ای ضد غربی بود و گاهی برای اعلام ضدیت با شاه ِشت غرب ستیزی به خود میگرفتند و تا اندازه ای قابل درک است.
4- گمان میکنم نگاه ما به غرب و غرب زدگی و غرب ستیزی و....باید تعریف شود شک ندارم که نقل قول من از شما در کامنت قبلی درباره نقد روسو و هگل و لحن آن به نظر عده ای لحن غرب ستیزی خواهد داد.
5- آری شریعتی دین را ایدئولوِیک کرد و این یعنی ورود فکر مدرنیته غربی به دین.
نقل قول  
alizanjanii
Member
نقل قول از مهرپویا1370:
این مانعی نمی شود که بگویم روسو در دهه ی پایانی عمرش دچار بیماری روانی شده بود و زمین و زمان را در حال توطئه علیه خودش می دید و باعث رنجیدگی خاطر بهترین دوستانش شد (دیدرو ولتر و زنان اشرافی که او را حمایت می کردند) .اندیشه ی سیاسی روسو به نام آزادی , آزادی را از انسان سلب می کند. هگل که یکی از دشمنان قسم خورده ی آزادی بشر و پدر فاشیسم و بنیانگذار مبهم گویی و چرت گویی در فلسفه بود نسبت به نظریه ی سیاسی روسو دین دارد.بله اگر روسو که انسان حساسی بود جنایات روبسپیر را می دید به بلاهت خودش می خندید.البته راسل در تاریخ فلسفه ی غربش نوشته است که انقلابیون فرانسه چندان اطلاعی از محتویات اندیشه های روسو و ولتر نداشتند..

دوست عزیز بگذارید کمی از آواتارتان دفاع کنم به نظرم حتی اگر روسو روبسپیر را هم میدید باز چارچوب نظریاتش سر جایش بود ممکن بود او آفتهای نظریاتش را بیشتر تشریح میکرد و دیگران را از آن پرهیز میداد. به نظرم نگاه شما به متفکران تاریخ اشتباه است.چرا؟چون شما مفاهیم را از مکان و زمان تولد آن تهی میکنید و با معیار تجربه پسینی خودمان به آن مینگرید.این کنده شدن از تاریخ و جغرافیا باعث میشود ما اصلا درک درستی از مفاهیم نداشته باشیم چه برسد که آنها را مورد نقد هم قرار دهیم.(این هم شاید از آفتهای مثل افلاطونی باشد)ما بدون فهم دوران قبل از روسو،بدون فهم شرایط قبل از انقلاب،بدون فهم موسیقی کلاسیک نمیتوانیم درک درستی از روسو و کار او،انقلاب یا موسیقی پاپ داشته باشیم.بارها به متاهلانی برخورده ام که نفس ازدواج را مضحک میدانند ولی میدانم که اگر با همین ذهنیت باز به دوران تجرد بازگردند،ازدواج خواهند کرد. در واقع فهم مفهوم "ازدواج" بیشتر به تجرد باز میگردد تا تجربه پسینی آنها از تاهل.بخاطر همین است که مفاهیم گاها متضاد میتواند در زمان و مکانهای مختلف همه درست باشند و بالعکس.یعنی برای شرایط پس از جنگ جهانی دوم اقتصاد کینزی یک درمان بود ولی برای 50 سال بعدش یک سم.این دلیل نمی شود با نگاه امروزی کینز را به تمسخر بگیریم.
نکته:البنه مقصود این نیست که هر چه در تاریخ زاده شده است را توجیه کنیم بلکه مقصود درک رخدادهای تاریخ و بعد نقد آن است.
نقل قول  
سلام
نقل قول از alizanjanii:

آواتار شما تصویر روسو است آیا با همان منطق می توان گفت اگر روسو چند دهه دیگر زنده میماند و میدید یکی از پیروان سینه چاکش "روبسپیر" با همان تئوری اراده ملی وی "دوران وحشت " را در فرانسه رقم زده است و اکثر عقلای فرانسه را به تیغ گیوتین سپرده است، به بلاهت خودش میخندید؟

اینکه آواتارم را روسو گذاشته بودم و علاقه ام به روسو تنها یک دلیل احساسی دارد که به مسائلی در زندگی شخصیم بر می گردد. این مانعی نمی شود که بگویم روسو در دهه ی پایانی عمرش دچار بیماری روانی شده بود و زمین و زمان را در حال توطئه علیه خودش می دید و باعث رنجیدگی خاطر بهترین دوستانش شد (دیدرو ولتر و زنان اشرافی که او را حمایت می کردند) .
اندیشه ی سیاسی روسو به نام آزادی , آزادی را از انسان سلب می کند. هگل که یکی از دشمنان قسم خورده ی آزادی بشر و پدر فاشیسم و بنیانگذار مبهم گویی و چرت گویی در فلسفه بود نسبت به نظریه ی سیاسی روسو دین دارد.
بله اگر روسو که انسان حساسی بود جنایات روبسپیر را می دید به بلاهت خودش می خندید.
البته راسل در تاریخ فلسفه ی غربش نوشته است که انقلابیون فرانسه چندان اطلاعی از محتویات اندیشه های روسو و ولتر نداشتند.
نقل قول از alizanjanii:

ما میتوانیم "شخصیت و عملکرد شخصی شریعتی" "تفکرات او در زمان خودش" و "میراث او برای امروزمان" را با شیوه های مختلف نقد کنیم و بهتر است تا اندازه ای این سه مبحث جداگانه بحث شود. نقد "تفکرات او"بدون فهم بستر زمانی و مکانی اندیشه او(چنان که خود نیز تاکید داشتید)، کار بیهوده ای است. شاید پرسش بهتر این باشد شریعتی تفکرات را از چه چیز به چه چیز تغییر داد؟ چه تحویل گرفته و چه تحویل داد؟آیا در زمان خود توانست تاثیر مثبتی بگذارد یا نه؟

شخصیت شریعتی اگر منظور زندگی شخصی او باشد که به ما ارتباطی ندارد. ما که نمی خواهیم مقلد او باشیم.
این که شریعتی تفکرات را از چه به چه تغییر داد باید بگویم غرب ستیزی و تئوری توطئه میراث شخص شریعتی نبود. می توان گفت این دو تا حد زیادی حاصل اقدامات خود غربی ها بود و تا حدی هم تبلیغات چپی ها و هایدگری ها در ایران. شریعتی از این نظر قابل نقد است که چرا تلاشی برای تغییر این نگرش نکرد و بعکس آن ها را تقویت هم کرد.اما شریعتی نقش مهمی در ایدئولوژیک کردن دین داشت.

«آیا در زمان خود توانست تاثیر مثبتی بگذارد یا نه؟»

شریعتی نقش مهمی در برپایی انقلاب و سرنگونی رژیم ستمشاهی داشت و می توان گفت نظریه پرداز انقلاب بود.یعنی همان نقشی که روسو و ولتر در انقلاب فرانسه داشتند و مارکس و انگلس در انقلاب روسیه(و اتفاقا هیچ کدام هم این انقلاب ها را ندیدند) . به هر حال ما پس از 35 قضاوتی از این انقلاب می کنیم که بنیانگذاران آن نمی توانستند بکنند برای همین هم حق قضاوت ارزشی نداریم اما می توانیم و وظیفه داریم که اندیشه ها را نقد و بررسی و وقایع پیش آمده را ریشه یابی بکنیم.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You