Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

کوزه بشکسته

نویسنده:
.
کوزه بشکسته، زندگی دخترکی انگلیسی به نام آلیس است که محمدرضا پهلوی برای ادامه تحصیل مدتی را در خانه آنها سپری می کند. دخترکی که برخلاف جسته ظریفش روزگار نقشی برایش رقم می زند و سال ها بعد او را در وزارت امور خارجه انگلیس سمتی می بخشد که ....
داستان به اواخر حکومت رضا شاه(پهلوی اول )باز می گردد و در نهایت در پایان با سرعت و شتابی عجیب بدون گذر از بستر تاریخ به زمان حال (پایان قرن بیستم میلادی)می رسد ...
کوزه ی بشکسته در اصل روایتی است از: :"محمدرضا پهلوی"، "مهرپور تیمورتاش"، "حسین فردوست" و دختری به نام "آلیس". "آلیس" دختر "کلنل گلن وایت" از نظامیان با سابقه انگلیسی در جنگ هند و "لیدی شارلوت" است. داستان به اواخر سلطنت رضا شاه برمیگردد. ولیعهد به همراه سه نفر، از طرف رضا شاه برای تحصیل به سوئیس اعزام میشود. همراهان حسین فردوست است و دو دیگر مهرپور و هوشنگ، دو فرزند تیمورتاش. هوشنگ تیمورتاش در نیمه راه سفر، مسیرش را جدا میکند، و برای تحصیل به آلمان میرود، و آن دیگران مهرپور، فردوست، و ولیعهد، برای تحصیل به سوئیس میروند. آلیس در همان خانه زندگی میکند که این سه دانشجو اقامت دارند...
"گفت پیرزنی چینی هر روز به سرچشمه می رفت و دو کوزه خود را می برد که آب مصرفی خانواده را تامین کند. اما یکی از این کوزه ها شکسته بود و ترک خوره و در فاصله چشمه تا کلبه پیرزن بیشتر آبش به زمین می ریخت و هدر می شد. پیرزن این می دانست و کاری برای تعمیر یا تعویض کوزه شکسته نمی کرد و چنین بود ماه ها و فصل ها.
روزی کوزه بشکسته به پیرزن گفت چرا مرا نمی شکنی و از زحمت نجات نمی یابی. کوزه ای نو چرا نمی گیری که آبش هدر نرود و به خانه برسد.پیرزن دسته کوزه را گرفت و برد کنار جاده ای که هر روز از آن می رفت و می آمد، از چشمه به کلبه. نشانش داد که یک طرف جاده غرق گل بود. گفت می دانی این ها از اثر شکستگی تست.این همان آبی است که هر روز از ترک تو ریخته شده.من در راه دانه هایی کاشتم و تو آبشان دادی و اینک باغچه ای پر گل داریم.حالا کوزه سالم به تو حسد می برد.منت تو بر سر من و گل هاست./ برگرفته از کتاب کوزه بشکسته اثر مسعود بهنود."
بهنود درباره این اثر می گوید: آلیس تمام شد. پنج سال کار کردم و تمام شد. و انگار تمام شدم. در حدود سی قصه نوشته ام کوتاه و بلند. هیچ یک مانند آلیس انرژی نگرفت. حالا می شود کتابی و دیگر مال من نخواهد بود و متعلق است به تمام کسانی که آن را می خوانند. همان طور که خانوم دیگر مال من نیست و امینه هم و دیگران.
دیروز که تمام شد و دیدم که نامش را دادم کوزه بشکسته . در دفتر برای خودم نوشتم :
هیچ کس بی سئوال نمی رود از این جهان. همه کس کوزه ای لبریز سئوال بر بالای سر دارد وقت رفتن . مانند همان کوزه که بر کنار مومیائی فرعونان مصر بود، وقتی کاوشگران اوایل قرن بیستم اهرام را گشودند و به درون رفتند بعد از هزاران. هیچ زندگی هم به تمامی پایان نمی گیرد. زندگی همه نقطه های خالی، نقطه چین دارند، نقطه چین هائی که هیچ گاه پر نشدند گوئی از ارزوها می گویم. آرزو که سلسله اقبال ناممکن است. آلیس هم آیا آرزوئی داشت. آری به باورم ارزوئی محال داشت، اما از آن یک آرزو که بگذری به همه آرزوهای خود رسید. از همین رو بود که در کهن سالگی هم در پشت لبخندهمواره اش، شادمانی ظریفی بود. انگار با گام های مطمئن به سوی خانه آخر رفت. فصه زندگی هیچ کس تنها زندگی نمی کند. آدمی با آدمی قصه حیات را می نویسد. در برخورد با آدمی دیگر، در عشق و کینه به او. در کشمکش با او. قصه آلیس هم تنها قصه او نبود. آیا آلیس که کبرا شد همان سرورالسلطنه بود. آیا سرورالسلطنه آلیس بود.
حالا که قصه را تمام کردم از خود می پرسم آیا می شد بهترش گفت و نوشت. و مطمئن هستم که می شد. سهم من اما این بود. آلیس و سرورالسلطنه، همچون خانم، اول در واقعیت بودند از عالم واقع بیرونشان کشیدم، و به شهر قصه بردمش . ساختمشان از جنس آرزوهای خودم ساختم. وقتی درد کشیدند با هر دو درد کشیدم، وقتی سرورالسلطنه از سردار خواست به او تجاوز کند، دلم برایش لرزید. وقتی حاصل آن تجاوز را به جان بست دانستم چرا. وقتی به الیس گفت من مهرپور را با نفرت خواستم و با مهر پروریدم. جز خودم کسی ندانست چرا می گوید. و آلیس بود که مهر آن زن در دلش افتاد و سرورالسلطنه بود که از دخترک انگلیسی کبرا ساخت و او را همچون خیال خود کرد.
حالا من کتاب را تمام کرده ام اما اگر عمرم باشد باید الیس را ادامه بدهم. آلیس تمام نیست.
فقط وقتی به خود گفتم باز هم ترا خواهم نوشت دلم آمد که نقطه ای بگذارم و کتاب را به خزر واگذارم تا نگاهش کند. من در روزهای آخر انگار نمی توانستم غلط ننویسم. انگشتانم دنبال واژه های دیگری می گشت روی صفحه کلید ها و در پی درستی و نادرستی اش نبود. این کار به گردن خزر افتاد. که گفت اشک ریختم و خواندم. و گفت...بماند.
اما حالا گذاشته ام یک ماهی استراحت کنم و بازگردم به دنیا. آن وقت قصه دوم را چه نام می نهم. هنوز نمی دانم . /
مسعود بهنود ، شب نوشته ها

قسمت های زیبایی از کتاب:

انسان عاشق تر است چون تنها حیوانی است که می تواند در چشم معشوقش نگاه کند و دروغ بگوید .

دستم رنگ آلیس گرفت . مویم ، قلبم ، بالم همه آلیسی شد . چنین بود که دیگر نگاهم را از او برنگرفتم .

آلیس با چشمانی دریایی، سپیدرو، با موهایی به رنگ طلا، همان است که قصه سه پسر ایرانی، بی حضورش رنگ نمیگیرد، شکل نمی پذیرد، از عشق خالی میماند و از مهر و کین پاک نمیشود .

حق تکثیر: انتشارات علم
چاپ سوم : 1388

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
نخواهم گفت کیست
نوروز 50 سال پیش از این
زاد روز محمد علی و سالمرگ تختی

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 12 مگابایت
دریافت ها: 15117
تعداد صفحات: 404
4.4 / 5
با 41 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 2
۱۳۹۲/۰۶/۱۲


پاسخنگارش دیدگاه
rain_rainy71
Pro Member


با تشکر از آپلود و توضیحاتتون دوست گرامی noir

آقای بهنود مثال زیبائی از پیرزن چینی زده است !

نقل قول  
ممنون.اگه میشه کتاب های سعید حجاریان رو هم بزارید
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You