Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

سهراب

نویسنده:
زندگی نامه و اشعار

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
مرگ رنگ
ما هیچ،ما نگاه
صدای پای آب

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 361 کیلوبایت
دریافت ها: 2380
تعداد صفحات: 75
MP3
نسخه صوتی بررسی اشعار سهراب  توسط toranj61
MP3
نسخه صوتی بررسی اشعار سهراب2  توسط toranj61
نقدها

4.5 / 5
با 495 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 21
۱۳۸۸/۰۷/۱۳


پاسخنگارش دیدگاه
اشی مشی
Member
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.....
نقل قول  
گلبرگ 68
Member
جه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبیست ، کبوتر زیباست..
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه از لاله قرمز کم دارد؟
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید....
نقل قول  
i_love_god
Member
چشم ها را باید شست جور دیگری باید دید
نقل قول  
مری بلا
Member
فهمیدن عشق را چ مشکل کردند
ما را ز درون خویش غافل کردند
انگار کسی ب فکر ماهی ها نیست
سهراب بیا ک آب را گل کردند
نقل قول  
i_love_god
Member
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
کوتاه شود

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند






پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
کوتاه شود





خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
نقل قول  
ghonut
Member
و اسب
یادت هست؟
سپید بود
و مثل واژه ی پاکی
سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد...
نقل قول  
یکی از دوستان سهراب سپهری تعریف میکرد که روزی سوار بر جیپ سهراب در حوالی کاشان میرفتیم ، دست در داشبورت کردم و چند بسته سیگار و کبریت دیدم . با حیرت از سهراب پرسیدم : تو که سیگار نمیکشی !

روز ی در اطراف دشت های نطنز میرفتم ، از دور کشاورزی را دیدم که زیر تیغ آفتاب مشغول کار بود ، به فکر افتادم مقداری میوه که با خود داشتم برای مرد کشاورز ببرم ماشین را کنار جاده گذاشتم و مسیری را که نسبتا طولانی بود پیمودم تا به کنار پیرمرد کشاورز رسیدم . بعد از احوالپرسی میوه تعارف کردم ولی کشاورز نگاهی کرد و گفت :«سیگار داری ؟» با شرمندگی گفتم :« نه ، ولی میوه هست » کشاورز گفت :« نه ، دستت درد نکند ، خیلی خسته ام ، دلم سیگار میخواست .» خیلی متاسفم شدم .

از آن روز سهراب همیشه چند بسته سیگار و کبریت تووی داشبورد ماشین داشت؛ با خود می‌گفت شاید بشود جبران گذشته کرد، روزی.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم .
نقل قول  
tankamanee
Member

این شعری هست که مشیری برای سهراب سپهری سروده:
ای دوست چه پرسی تو که
سهراب کجا رفت ؟

سهراب « سپهری » شد و سر وقت خدا رفت
او نور سحر بود کزین دشت سفر کرد
او روح چمن بود که با باد صبا رفت
همراه فلق در افق تیره این شهر
تایید و به آنجا که قدر گفت و قضا
رفت

ناگاه چو پروانه سبک خیز و سبکبال
پیدا شد و چرخی زد و گل گفت و هوا رفت
ای جامه شعرت نخ آواز قناری
رفتی تو و از باغ و چمن نور و نوا رفت
نقل قول  
sayeh_a
Member
ممنون ازتون به خاطره اینکار بزرگتون.مرررررررررررررررررررررررررررسی
نقل قول  
farzaneh65
Member
بی نهایت سپاسگذارم، همه چیز خوب و فوق العادست
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You