آکادمی زبان صمیمی
دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

این کتاب شامل سه بخش : باران رویای پاییز ، پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد و پایان باران رویا است که می توان عاشقانه ترین بخش آن را باران رویای پاییز دانست.
این کتاب در کنار کتاب " یک عاشقانه آرام " از زمره عاشقانه ترین کتاب های نادر ابراهیمی است که با توجه به حجم کمی (110صفحه) که دارد از تاثیرگذاری چشمگیری برخوردار است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود.به شهری که دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
هر چند مضمون این کتاب دست مایه فیلم های فارسی و داستان های بیشماری بوده است ، با این همه این بار نادر ابراهیمی با نثری متفاوت ، لطیف و سرشار از احساس آن را به رشته تحریر درآورده است.
این کتاب کوچک ، تنها داستان گلایه ها و واگویه های مرد عاشقی نیست که محبوبش رهایش کرده...نویسنده با دقت و ظرافت در پس پرده دلتنگی عاشقی تنها ، بسیاری از عادات ، معضلات و نکات اجتماعی و حتی سیاسی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.
نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکی را به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت...در آن به دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بود...بازمی گردد ، هر چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تار عنکبوتی ، هر زنده و جانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها هنوز پابرجا مانده است.
هر چند داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، انباری از جملاتی لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ، یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود.

حق تکثیر:
تهران; روزبهان , ۱۳۸۹

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
باران آفتاب و کاشی
وسعت معنای انتظار
آتش بدون دود - جلد سوم ( اتحاد بزرگ )

آگهی
نسخه ها
نقدها
4.5 / 5
با 1303 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 214
۱۳۸۸/۰۶/۲۲


پاسخنگارش دیدگاه
ROHAM44
Member
خواندنی و زیبا.بخوانید.ضرری ندارد.
نقل قول  
mosafer 17
Member

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست
که انسان را به فریاد وا میدارد...!
وانسانها فقط به فریاد هم میرسند
ن به سکوت هم...!

دوباره فصل قاصدک ها... بی قرارتم
نقل قول  
vadedad
Member
پدربدان هیچکس بی دلیل شهری را دوست نخواهد داشت،شهر آواز نیست که رهگذری بیایدبیاردش وبخواند وبعد فراموش شود

داستان شهری است وشاید فسیح تر از یک شهر ،داستان زندگی است سرشاراز عطروطمع بهارنارنج وانارهای ترش وتصویرها وطربهای کودکانه وباباغ های الوچه وهزارن رنگ درخرمن ها وآوازهایی که به شهر رنگ میدهندوهلیا مخاطب تمام دلتنگی ها وعاشقانه ها ومعناها.چیزی به مثابه ناتاناییل درمائدهای زمینی .

هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه راو برای عاشقِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را

شهری که درآن با گذشت زمان رنگها دراسارت دیوارها می آمیزند وبه زنگ گوش میدهندحجم هر صفحه از کتاب به اندازه ذهن واندیشه خواننده وسعت می یابد

خواننده مسحورو شیفته خلاقیت وهوش نویسنده درآرایش واذین بندی کلمات وحس های زیبا وملیح می شود
نقل قول  
mosafer 17
Member
سه گانه ها
زنبق گل کاملی است و در تمام رنگها موجود
گل زنبق نشانه ی مرتبه ای از عرفان و نمادی از عشق صوفیانه است
گل زنبق در متون کهن ایرانی، نماد جشن امردادگان است
گل زنبق به خاطر سه پر بودن در قدیم به نشانه تثلیث و سه گانگی مقدس بوده
سه گانگی در بسیار از متون به کار گرفته شده

در قران = ظلمات سه گانه که فرزند آدمی در ان قرار داشته
تاریکی شکم، تاریکی رحم، تاریکی زهدان ( سوره زمر)

مسیحیت = خدای پدر، خدای پسر، خدای روح القدس

گریه = گریه طرب، گریه کرب، گریه طلب

ارامش (سکینه) = سکینه توحید، سکینه در خدمت حق و مردم، سکینه یقین

تجرید ( قطع تعلیقات دنیوی) = تجرید ظاهر، تجرید باطن، تجرید از تجرید

تجرید در تجرید = تجرید نفس، تجرید دل، تجرید سّر

در سماع برای ترویج قلوب به سه چیز محتاج است = روایح طیبه ( بوهای نیکو)، وجه صبیح ( صورت سپید) ، صورت ملیح

حرکت در سماع سه شکل است = غیبت از خود، برجستن، بانگ زدن

ساحت وجود انسانی = روح، جان، جسم

سه پایه فلسفه هگل = هستی، نیستی، گردیدن

سه برادر = حُسن، عشق ، حزن

سه گانه های معرفت =
شریعت، طریقت، حقیقت
اسلام، ایمان، ایقان ( به یقین دانستن)
وحی، الهام، کشف


الا اخر

زنبق گل کاملی است

خواب..خواب زنبق های سپید...
نقل قول  
mosafer 17
Member
با رسیدن سالگرد آخرین دیدار و آن کوچ کودکی تو را بهانه دارم عمو

عمو جانم خاطرت هست خطاب به پدر در آن شب اثیری که آسمان را نفرین شد

گفتی که ''نفرین پیام آور درماندگی است '' و پدر نالید که درماندگی بهانه است

بهترین بهانه برای زندگی....

به یاد تو و مومن به پدر

این همه فاصله را نفرین میشوم.

نقل قول  
mosafer 17
Member
کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو

من سخت را زبان تو باید ، به این زخم ها دست تو شاید ، باشد مرحمی
باشد مرحمی
جهان در جدال وحال منو اشک های نیمه شب
و تسکین این بغض با یاد تو ، شاید کمی
کسی جز تو از دردها درون من آگاه نیست
کسی جز تو چون تو برای زمانه بزنگاه نیست
تو باشی پریشانم پیش تو
تو نفی حجابی عریانم پیش تو


کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو

تو شور شعور غرور حضور عمیق و باوری
تو به شکلی عجیب و غریبانه در مسلخ من یاوری
تو به اندازه بودن منی
تو حس ناب شعر خواندنی
تو توانایی ساده بودنی
تو دلیل محکم خوب مردنی

کجاست ای یار آغوش تو / کجاست ای یار آغوش تو
نقل قول  
mosafer 17
Member
نیمه شب در مهتاب ،
باغ و پاییز قماری کردند . . .
آن یکی بر سر برگ
وآن یکی بهر رهایی از مرگ ،
صبحدم بود که مرغان چمن می گفتند :
بازهم باغ به تک خال بلاگستر باد
برگهایش را باخت
"لمس پاییز بخیر"
نقل قول  
mosafer 17
Member
قاصدک، هان چه خبر آوردی..؟..!
نقل قول  
hosein727272
Member
عالی بود
عالییییییی
نقل قول  
mosafer 17
Member
بیهوده نیست
هر لحظه
هر دقیقه
بیاد تو بودن
بیهوده نیست
هر غروب حسی غریب بر دلم آوار میشود
احساس میکنم در شهر خود غریبه ام بی تو
...
بیهوده نیست
این آه و فریاد بی صدا
این حسرت و فغان دل بی نوا
این خیسی و نمناکی
بر دیدگانم روا
این عشق بیهوده نیست.
نقل قول  
mosafer 17
Member
جز عشق که اسباب سرافرازی بود
آزمودیم همه کار جهان بازی بود
نقل قول  
mosafer 17
Member
عشق انسان را داغ می کند و دوست داشتن انسان را پخته...
هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.
...
اندر دل من مها دل‌افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و بعید

عید من و نوروز من امروز توئی
...
نقل قول  
mosafer 17
Member
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﺎﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ میﺗﺮﺳﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯِ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﻭﺍﺳﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ...!



"محمود صانع"


از کتاب: کبوتر با کبوتر باز تنهاست
نقل قول  
mosafer 17
Member
هربار که فکر می کنم

تو پشت در ایستاده ای

ساعتم را می خوابانم

به هفت سینی که هر سال

سین سیب و سکوت را گاز می زند

و زغالی که هر شب

آمدنت را

بر دیوار مه گرفته ی اتاقم

بالا می کشد.



سی سال و اندی

از اول فروردین می گذرد

و هر سال

سکوت،

سهمِ من و ماهی سرخی ست

که با زنگ ناگهانی ساعت

بی حال می شود!



هر بار که فکر می کنم

تو پشت در ایستاده ای

پابرهنه تر از ماه و ماهی

لیز می خورم روی شکوفه هایی

که از کناره های دامنم می ریزند
و هر بار که به بهانه ای
از لحظه هایم می زنم

فکر می کنم به کفش دوزکی

که هیچ فاصله ای

با پاهای تو ندارد...

می ترسم نکند بیایی

و هیچ خطی روی دیوار نباشد! ...



"سلبی ناز رستمی"
نقل قول  
mosafer 17
Member
جملگی در حکم سه پروانه ایم

در جهان عاشقان افسانه ایم

اولی خود را به شمع نزدیک کرد

گفت حال من یافتم معنای عشق ؛

دومی نزدیک شعله بال زد

گفت حال من سوختم در سوز عشق ،

سومی خود داخل آتش فکند

آری آری این بود معنای عشق ....
نقل قول  
sahar2150
Member
این کتاب ازیک عشق ساده وواقعی سخن می گوید که این روزها دیگربه سختی می شود پیدا کرد
نقل قول  
mosafer 17
Member
تقدیم به همه آنهایی که دهه سوم عمرشان را میگذرانند:

نوشته ای از اوریانا فالاچی در وصف سی سالگی:

من از اینکه سی ساله هستم حظ می کنم.

سی سال زندگیم را مثل مشروب خوشمزه می نوشم.

سی سالگی سن زیبایی است، سی و یک سال و سی و دو سال و سی سه و چهار و پنج همه زیبا هستند.

برای اینکه آدم احساس آزادی می کند.احساس می کند یاغی شده است، برای اینکه اضطراب انتظار تمام شده، غم سراشیبی هم هنوز شروع نشده. احساس روشنی می کنیم.

عاقبت در سی سالگی حس می کنیم که مغزمان کار می کند.

اگر در آن سن، مذهبی هستیم، دیگر مذهبی هستیم. اگر به خدا اعتقاد نداریم، نداریم. اگر شک و تردید داریم بدون خجالت شک و تردید داریم.

از تمسخر جوانها واهمه نداریم چون ما هم جوان هستیم.

از سرزنش بزرگها وحشت نداریم چون ماهم آدم بزرگ هستیم.

از گناه نمی ترسیم چون درک کرده ایم که گناه فقط یک نقطه نظر است.از اطاعت نکردن وحشت نداریم برای اینکه فهمیده ایم اطاعت کردن کار احمقانه ای است.

از تنبیه نمی ترسیم چون به این نتیجه رسیده ایم که دوست داشتن عیب نیست. وقتی قرار است عاشق شویم می شویم، وقتی از هم جدا می شویم، آنرا با منطق قبول می کنیم.
نقل قول  
mosafer 17
Member
"نامه چهارم، چهارده روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"



هلیا!

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌یی بیافرینم؛

باور کن!

من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.

آن لحظه‌یی که تو را به نام می‌نامیدم.

آن لحظه‌یی که خاکستری ِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه‌یی که در باطل ِ اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه‌یی می‌چرخید.

لحظه‌ی رنگین ِ زنان چای چین

لحظه‌ی فروتن ِ چای خانه‌های گرم، در گذرگاه شب.

لحظه‌ی دست باد بر گیسوان تو

لحظه‌ی نظارت ِ سرسختانه‌ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می‌خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم

من آواز را برای پر کردن لحظه‌‌های سکوت می‌خواستم.

من هرگز نمی‌خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه‌آلود و غمناک با پنجره‌های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده‌ترین جامه‌ی کامل عید کودکان می‌شناختم.

هلیا!

تو زیستن در لحظه‌ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه‌توز بطالت را میافرین!

...

نقل قول  
mosafer 17
Member
"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"

"نامه سوم، نه روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"



هلیای من!
آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟
آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟
آیا هنوز از صدای لیوان ها که به هم می خورند

و از آنکه ظرف های شسته را با دستمال زبر سپید خشک کنی شادمان می شوی؟
پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام "ما" در اندیشه هایت پر نمی گرفتند کجا رفتند؟
هلیا! مگر نمی گفتی که "ما" با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست ؟
که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم - و افسوس، بماند برای دیگران ؟

...

هلیا! من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت .

زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت .
ایمان من به تو ایمان من به خاک است .
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است .
تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون یادها از من جدا نخواهی شد .


هلیا به من بازگرد!
و مرا در محبس بازوانت نگهدار
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید .
و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.


هلیا... هلیا به من باز گرد.
نقل قول  
mosafer 17
Member
"نامه دوم، سه روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"




هلیای من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه‌ی بازیست.

من خوب می‌دانم.

اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست‌خوردگی مکشان!

به همه‌ سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می‌خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه‌باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه‌ای را برنمی‌گرداند.

...
نقل قول  
mosafer 17
Member
"نامه نخستین، یک روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"



هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسدارانِ بستگی.

هر لحظه‌ئی که در تسلیم بگذرد لحظه‌ئی‌ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه‌ئی‌ست متعلق به گذشتگان که در حال زخنه کرده است.

لحظه‌ئی‌ست اندوه بار و توان فرسا.

اینک، گسستنِ لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد، اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات می کند.

من ایمان دارم که عشق تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.

انحلال کامل فردیت است در جمع.

عشق، مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه پایان آن جدائی ست.

...
نقل قول  
mosafer 17
Member
آن‌گاه که با من چون شبح رفتار می‌کنی

شبح می‌شوم

و غم‌های تو از من عبور می‌کنند

همچون اتومبیلی که از سایه می‌گذرد

آن را می‌درد و ترکش می‌کند

بی‌آنکه ردّی بر جای بگذارد

یا خاطره‌ای..

پایان‌ها اینچنین خویشتن را می‌نویسند

در قصه‌های عشق من



دل من میخی بر دیوار نیست

که کاغذپاره‌های عشق را بر آن بیاویزی

و چون دلت خواست آن را جدا کنی

ای دوست! خاطره در برابر خاطره

نسیان در برابر نسیان

و آغازگر ستمگرترست

این است حکمت جغد.




"غادة السمان"

رقص با جغد / از تعالیم جغد
نقل قول  
mosafer 17
Member
کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.



"خورخه لوئیس بورخس"

نقل قول  
mosafer 17
Member
نخواستن سبب یکی شدن است.نخواستن سبب وصال است.نخواستن دین حق است.دین عرصه ظهور و قیامت و وصال.



نخواستن دین پرواز است.



نخواستن دین رهایی است.



نخواستن هدیه تو به آن محبوب راستین است.محبویی که هم پوست دارد و هم گوشت و هم استخوان.اما هیچکدام از اینها نیست.



نخواستن مهر تایید پروازنامه پرواز در بعد چهارم است.



نخواستن قباله ازدواج تو و اوست.نخواستن توحید است.



نخواستن همه مستی است و شور و شوق.نخواستن مستی فناست.سوز و ساز شمع است در بزم حضور.چشم در چشم یار و روشن و شورمند و شکیبا.


نقل قول  
mosafer 17
Member
هیچ وقت برنگرد ..می دانی ؟وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد

محبت خراب می شود

محبت ویران می شود

محبت هیچ می شود

باور کن

یا برو یا بمان

اما اگر رفتی ،

هیچ وقت برنگرد

هیچ وقت ...

بار دیگر شهری که دوست داشتم _ نادر ابراهیمی.
نقل قول  
mosafer 17
Member
غرق خون بود زحسرت و نمی مرد فرهاد

خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم

...

کاش نسیم به عهد خود وفا کند .
نقل قول  
mosafer 17
Member
....
خاطرم آسود این بار ،بار آخر بود

با تسلی به این کلیشه که رفتنت حق بود

بعد هرگام از سستی رفتن تو

نفس های من کم بود

باد نبود آنکه شعله را تاب می داد

دست لرزان من راوی شمع بود

در پی هر آزمون یک خطا دیدی

غافل از اینکه ؛دو روی سکه یک خط بود

راستی آنکه "لیلا "شد و در راه افتاد

وقت رفتن مکثی از ناخودآگاهت بود



92/12/27
نقل قول  
mosafer 17
Member
هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
نقل قول  
sootehdel
Member

"بوی نجابت"


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان کاشف معدن "صبح" است و با سیاهی نسبت ندارد.


اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای
داغ در دلش می سوخت … .

آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی ماند.

و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پُر می کنی؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفتگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.

نقل قول  
nasa33
Member
ــ اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است ؟

ــ وقتی که بره ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک می شود
زنگوله اش
چه آهنگی دارد؟
نقل قول  
mosafer 17
Member

خدانگهدار

باید بروی... مثل همه... این اولین باری نیست که رها می شوم... و عجیب این که هر بار این من هستم که در را برای رفتن باز می کنم و با لب هایی لرزان از بغض می گویم: خدانگهدار!

***

در را که می بندم، زانوهایم خم می شود و این آغاز سیلی است که تمام مرا با خود می برد تا تخته پاره های بجا مانده ام را آن قدر بالا و پایین بیندازد، که تمام آرزوهایم را به روی جنازه ی متعفن ساحل قی کنم.

***
نقل قول  
sootehdel
Member


"آینه دنیا"



نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ، خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده



نقل قول  
نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکی را به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت...در آن به دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بود...بازمی گردد ، هر چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تار عنکبوتی ، هر زنده و جانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها هنوز پابرجا مانده است.
هر چند داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، انباری از جملاتی لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ، یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود.

نقل قول  
sootehdel
Member


بانوی بالا منزلت !

به یاری اراده و ایمانی همچون کوه

خوب ترین روزهای زندگی

- فراسوی جملگی صخره های صعب تحمل سوز

بر فراز قله های رفیع شادمانی -

در انتظارت باد !



تولدت پیشاپیش مبارک


نقل قول  
M Hosseini
Member
احساس رقابت ، احساس حقارت است.
بگذار که هر تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازد.
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر میدارم.
رقیب یک آزمایشگر حقیر بیش نیست.

بگذار آنچه از دست رفتنی ست
از دست برود....
نقل قول  
M Hosseini
Member
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم.
ترس ، سوغات آشنایی هاست.....
نقل قول  
mosafer 17
Member
دیروز گریستم ..
برای تمامی روزهایی که گرفتار . خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم..

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی . بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود .. انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و
برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی .. درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود ..

دیروز گریستم
چـون گاهـی جز گریه کاری نمی توان کرد ..


دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم .. به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم
جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو می روی رنج تو را بیدار می کند
دیروز گریستم
بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود

دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم
حال بسیار بدی داشتم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که
دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!

دیروز گریستم .. اییانلا ونزنت ...
نقل قول  
sootehdel
Member
...

و هنوز دارمش ...

میدانی چه میگویم ...

آری هنوز نگاهت را در قاب چشمانم برای همیشه دارم.



نقل قول  
mosafer 17
Member
بازگشت من به شهر بازگشت من به تو نیست

خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند .من روح جاری این خاکم .من روان دائم یک دوست داشتن هستم

صبر کم صبر کن ...آنچه نوشتم و ایمان به اینکه تو بازخواهی گفت و آن عشق که تنها از تعلق سخن می گفت

و آن عشق که پایدار مانده بود و آن تعلق که تنها تصور بود .تصوری که شبها را به آتش می کشید

و آن خانه که با ناچیز ترین ذراتش تو را طلب می کرد ،اینک چون آواز یک شبگرد رهگذر در یادخانه ی متروکی منزل کرده است .


من دیگر به سوی تو بازنمیگردم .من نام تو راهم فراموش کرده ام


اینک آرامشی است خاکستری که به من بازمی گردد ،آرامشی که درخطوط متروک صحراها-که روزگاری به خاکستر

گندم های سوخته می پیوست – نیز نمی توان جست ؛آرامشی که از یک پایان – نه پایان پایان ها – سخن می گوید.

شاید پایان یک فصل نه سرانجام همه ی سالها.آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید نه اختتام دردناک یک مجلس سوگواری را .

نه می گوید نه توان گفتن در اوست .نه ارزش ابتدایی یک داروی مسکن را دارد ونه از تسلیم شدگی نهایی

در برابر حسی ترین دردها حکایت می کند .آرامشی که جنجال خیابان ها ،

نورها و زوایا در آن فرو می نشیند و رسوب می کند .بگذار تا درمیان گرگ ها و ترسوترین مردم پیوندی بیافرینم .راهی ست که باید رفت .راهی است بازگشتنی


.رفتن ستایشگر ایمان است ،و بازگشت مداح تقدیر.



نقل قول  
از متن کتاب :
از آن خنده های کودکانه که داشتیم وزیور زندگی بی آرام ما بود اینک جنبشی نامحسوس برلبهای خشک من بجای نمانده است
بگذار به شهری بازگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن های کودکانه را
شهری که مرا به خویش میخواند همچنان که فانوس فروش دوره گرد کودکان مشتاق را
بخواب هلیا ! دیر است
دیگر هیچکس نیمه شب بیدارت نخواهد کرد
......
نقل قول  
letranger
Member
" تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است .

تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است .

سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد .
"
نقل قول  
erfan 4
Member


تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی­روزن

یک سقف پابرجا ، محکم­تر از آهن



سقفی که تن­پوش هراس ما باشه

تو سردی شب­ها لباس ما باشه



سقفی اندازه­ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آئینه­ها واسه پیچیدن بوی اطلسی



زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می­گم

از تو و از خواستن تو می­گم و دوباره می­گم



زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می­گیرم

گم می­شم تو معنی تو معنی تازه می­گیرم



سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه

یه افق یه بی­نهایت ، کم­ترین فاصلمونه



تو فکر یک سقفم ، یک سقف رویایی

سقفی برای ما ، حتی مقوایی



تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق ، برای تو و من



زیر این سقف اگه باشه می­پیچه عطر تن تو

لختی پنجره­هاشو می­پوشونه پیرهن تو



زیر این سقف خوبه عطر خود­فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

تقدیم به رها بانو ...
نقل قول  
Tooranian
Member
متاسفانه قابل دانلود نیست. لطفن یه لینک برای دانلود هر کی داره بذاره.
نقل قول  
mosafer 17
Member
از آخرین دیدار ما یک هفده سال با یک هفت سال گذشته است
خاطرت هست عمو ...
یادت مانده در خانه کتاب اندودت چه سخت انتخاب و سست اراده بودم
-عمو جانم بگو بدانم سیب می خواهد دلت یا انار؟
سخت بود هم سوالت هم پاسخ ، هوس سیب به دلم نبود _هیچ وقت نبود _ هنوز هم نیست ...اما تردید
.. دانه های سرخ ولع به جانم می زد ...اما ...سپیدی لباس بهاری به تنم ؛ تشر های بانوی مادر
- دخترم بعکس همتای حوایی اش وسوسه سیب ندارد
صحبت [بابا جانم همچو حضورش آبی شد بر آتش
- انار را می خواهم ...بابا جانم هست ..هیچی نمی شود ...
- چه زاده ای مرد ؟!تردید هایش بیشتر به هلیا می ماند تا چشم هایش

خنده دو مرد...


انار در مشت تو نرم می شد و نگاهم در کتابهایت غرق
- بیا بابا کتابها سرت نریزند
نگاه بابا از پنجره گذشت و دستش هوای شهر را لمس کرد
به زانویت نشستم و در سکوت انتظار رشک می بردم به قدرتی که سرخی انار را آب می کند ، چه ساده چرخاندی در دستت انارم را و با کتابت روزگارم را
- برای خداحافظی آمده ایم ..برمی گردم ..برمی گردیم ... باید برگردیم.
بابا بود که می گفت نگاهش را از پنجره ستاند و به تو دوخت و آنقدر نگاهش راسخ بود که تپش قلبت را شنیدم
انار در دستت چون مین منفجر شد آبش به صورتت پاشید و سپیدی دامنم را آلود ...
- کجا..؟
نگاه بابا شوخ شد ...
[b]- بار دیگر شهری که دوست دارم[/b]
خیلی سعی کردم نبینم اما .. زانویت لرزید ...زمینم گذاشتی و نگاهت را به بابا دوختی ..تمام عقل هفت سالگی ام را جمع کردم تا بدانم چیست آشوب دنیایتان
نفهمیدم و خندیدم ..بلند بلند خندیدم
- نرو ...( این صدای عمو بود که می لرزید ؟!!!)
- نمی شود ( این التماس است در صدای پدر ؟؟؟)
ترسیدم و باز خندیدم اشک ریختم و خندیدم بلند بلند خندیدم چه ناشیانه می کوشیدم چال بیفتد گونه ام بابا همیشه با هر خنده ام می خندید و "می گفت چیست راز این
چاله که هر وقت می خندیدی غم دنیایم در او چال می شود ..." چه ناتوان بودم آنروز و چه سخت بود عزم جزم پدر
بار دیگر شهری که دوست داشتی را امضاء کردی و به دستم سپردی و نگاهت را به نگاه زمین دوخته پدر پیوند زدی ...
ساعتی به سکوت گذشت و از آن وداع سالهاست که روزگار گذشته

اکنون این منم ..زنی در آستانه سی سالگی کتابی در دست و رختی خاکستری بر تن و سپاه پوشی بر سر و داغی بر دل و مهری بر پیشانی و حسرتی براین حیرت
بیست و اند ساله چه چرا خنده ام به نگاه چون تو مردی اشک شد و به کام پدرم تلخ خندی که پشتم را لرزاند
شهر محبوب را بدرود می گویم و کتاب را ..یادگارت را ..در دست می فشارم

نقل قول  
کتاب فوق العاده ای که هیچوقت از خوندنش سیرنشدم خدا رحمت کنه نادر ابراهیمی
نقل قول  
mosafer 17
Member
با سپاس از بانو سراب و دیگر ناظرین محترم بابت مهرشان به رها و آزاد گذاشتنش با این کتاب

با پوزش از عزیزانی که کامنت های به ظاهر بی ربط رها لینک دانلود کتاب را صفحه صفحه دور می کند و عزیزانی را مجبور به گذاشتن لینک تازه

و با عرض شرمندگی هیچ پاسخی برای کنجکاوی دوستان بابت کامنت ها ندارم

جز این که این کتاب برایم تنها یک کتاب نیست همینطور که کتابناک برایم تنها یک سایت دانلود کتاب نیست

با هر دو زندگی کرده ام

نقل قول  
mosafer 17
Member
سبکباران خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها کردم اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانموردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بی تاب
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر و قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟!
چرا بستند راه آسمان را؟!
مراپایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
شهید! تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، روسیاهم شرمگینم
مرا اسب سفیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف دوش ای دل توبودی
نگهبان دیشب ای غافل تو بودی
بگو اسب سفیدم را که دزدید؟
امیدم را ؛ امیدم را که دزدید؟
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت ؛ می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح ساقی نامه خواندم

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ساقی همینجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در میخ قدر کوفت
چه رسم است این که در فصل اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک که هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یاران شکستند
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد
در لطف تو تا کی بسته باشد
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا اینبار محکم تر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که اینجا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم
بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هرچند روی در زدن نیست
کریمان گرچه ستارالعیوبند
گدایانی که محبوبند خوبند
بکوب ای دل مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا پیش آی تا داغ ات ببویم
به گوش ات قصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر ازحفره ناز
به رویت می گشایم سفره راز
نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا بگذار تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب نا توانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور من ضعیفم
قوی تر از من است امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره شب خفته بودم
نی ام از ناله شیرین تهی بود
سر بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف تا حرفی نمی زد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خار در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود محکم
کلیدش بود در دریاچه غم
امیدم گرد امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید اینجا قصر نور است
الا ای عاشق اندوهگینم
نمی خواهم تورا غمگین بینم
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
نمی دانم که در سر این چه سوداست
همین اندازه می دانم که زیباست
خداوندا چه درد است این چه درد است
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست شرم بندگی کشت
چه لطف است این مرا شرمنگی کشت
نقل قول  
mosafer 17
Member
""........فصل بهار نارنج ""

...چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست ،

ذلت رایگان ترین هدیه هر پناهی ست که می توان جست

پدر ! هرگز گمان مبر که من برای دیدن "زنی " بازگردم که زمین خوردگی در ضمیر اوست

فرصتی برای بخشیدن ،فرصتی برای از یاد بردن

فرصت های گریزنده را چون قاصدک به دست باد نشاندیم

ما در خفاخانه های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم ؛پنهان و سر سختانه نگه داشتیم .

و روزی دانستیم _ و تو نیز خواهی دانست _ که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی می کند

پوسیدگی بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد و افسوس به جای می ماند

فردا نارنج ها از آن سوی نرده های چوبی خواهند گریست .
نقل قول  
arura14
Member
نقل قول:
هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه است ....

و هر سلامی ، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ....


بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، زنده یاد نادر ابراهیمی


خیلی شبیه به جملات شوپنهاور هست
نقل قول  
mosafer 17
Member
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد


هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ


کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی


کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ


طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید


با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ


کور و کران عالم دید از مسیح مرهم


گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

نقل قول  
mosafer 17
Member
وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمَا سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِینَ.


درود بر شما ، درودِ آن که بدرود گوید نه که رنجیده است و راه دوری جوید .

اگر بازگردم نه از خسته جانی است و اگر بمانم نه از بدگمانی است-بلکه امیدوارم-بدان چه خدا شکیبایان را وعده داده-وپاداشی که برای آنان نهاده.
نقل قول  
mosafer 17
Member
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
نقل قول  
mosafer 17
Member
دلتنگی...

خوشه انگور سیاه است ..

لگدکوبش کن .. لگدکوبش کن ..

بگذار ساعتی سر بسته بماند ..

مستت می کند اندوه ...




نقل قول  
mosafer 17
Member
بوی بهار می رسد چیست درون جان و تن؟

کیست که می کند تو را شیفته سار خویشتن؟

کیست که شانه می زند موی بلند بید را

نور چکاند از سحر بر سر ناخن سمن؟

کیست درون ارغوان شعله کشاندش به جان

یا که ز چتر نارون گل زندش به پیرهن؟

کیست درون جام گل جوی عسل روان کند

کیست که عنکبوت را امر دهد بتن . بتن

کیست که سبز می کند قهوه ای و سیاه را ؟

کیست که تیشه می زند ریشه زردهای من

کیست که سنگ سخت را می شکند به ناخنش

امر به سبزه می دهد ز صخره هم برون بزن

کیست روانه می کند نسیم را به شاخه ها

بوسه زند. خبر دهد زبوی نافه ی ختن؟

کیست که نقش می زند بر سر سنگ پیسه ها

عطر و گلاب می زند سبزه ی ما چمن چمن؟

کیست تو را صلا دهد . صلای تشنه تر شدن

نقل پر آب بید مشک آوردت دهن دهن؟

کیست که باز می کند. میکده های سبز را

کیست که مستمان کند به بوی سرخ نسترن؟

من به هوای سبز او . او به هوای من . غزل

کیست دو سویه می کشد این سر و آن سر رسن؟
نقل قول  
011
Member
منم خوشحال کردی. سپاسگذارم
نقل قول  
011
Member
کاش من هم می دونستم چطور دانلودش کردی rain-rainyعزیز
نقل قول  
rain_rainy71
Pro Member


خوشحالم که تونستم دانلودش کنم ......
نقل قول  
mosafer 17
Member
ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟

ارغوان خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من

نقل قول  
011
Member
همه از عشق دم می زننداما عاشقان در سکوت می میرند
نقل قول  
mosafer 17
Member
قبل از هجوم پرستو ها کوچ خواهم کرد ...

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده ای ست انسان که در یک قرار نیست .

فرصت تنها دمی است ،میان پریدن ز شاخه ای به شاخه دیگر

دریاب لحظه ای که پر هست و رهایی نیز ...


قبل از هجوم پرستو ها کوچ خواهم کرد ...


نقل قول  
babasalam
Member
روز و شب می اندیشم به واژه ی "انتخاب" که تمام پیرامون مرا در خود گرفته

چون گیاه روینده تمام زندگی را می پوشاند و به گوشه گوشه ی بودنمان نفوذ می کند

و این همان است که خدا به خاطرش ما را آفرید

شاید همان امانت که فرشتگان مقلّدِ سرتا به پا تسلیم و زمین و آسمانِ غرقِ جبر نپذیرفتند و بر دوش نکشیدند

ما را آفرید تا از میان چگونگی های مختلف یکی را اتنخاب کنیم

چقدر زیبایی نهفته در این تفاوت ها

زیبایی انتخاب و آزاد بودن

آزاد در ساختن خود به هر شکلی که میخواهد

آزاد در چگونه بودن و چگونه زیستن

نظری بیفکن

عرصه های انتخاب خودت را ببین

تو میتوانی مسلمانِ مقیّد به تمام معنا یا بی خدای بی باور به ماورا

میتوانی مسیحی پایبند به شریعت یا صوفی معتقد به طریقت باشی

می توانی به کار قلم و دفتر و خواندن و گشتن در علم یا در چرخه ی پول و سودای رفاه مادی باشی

و هزاران انتخاب دیگر

بیاندیش به این انتخاب هایت

چگونه اندیشیدن،چگونه دیدن، چگونه شنیدن، چگونه پوشیدن، چگونه سخن گفتن
نقل قول  
babasalam
Member
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن
ان که گوید از لب من راز کیست
بشنوید این صاحب اواز کیست
نقل قول  
mosafer 17
Member
یوسف تنها...

تا ابد من را در آتش سودای بازار تمنای خود بسوزان

من را سکه ای در انبان نیست برای داشتن تو ...
نقل قول  
mosafer 17
Member
من دیگر تمام جا پاهای این حوالی را از برم

اما هنوز ندیده ام

کسی رفتن را بلد باشدو...بماند
نقل قول  
mosafer 17
Member

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان


جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز...




نقل قول  
al2ezoo
Member


از جـــان طمـــع بـــریـــدن آســـان بـــود ولیکـــن

از دوســـتان جـــانـــی مشـــکل تـــوان بـــریـــدن







نقل قول  
mosafer 17
Member
عهد

محبت خویش را برای او نگاه خواهم داشت تا ابد الآباد و عهد من با او استوار خواهد بود

عهد خود را نخواهم شکست و آنچه را از دهانم صادر شد تغییر نخواهم داد

نشان به نشانه ی رنگین کمان

...

بر شکسته های عهدی سوگند خوردم که نشکنم

او شکست؛ من هم ...

آبی که رفت از کوزه ی شکسته کوزه گر رفت .
نقل قول  
ghalam1356
Pro Member
صیقل


نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود
روز و شب در بندگی چالاک بود

خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش
بهترش دیدی ز فرزندان خویش



هر طعامی کآوریدندی بوی
کس سوی لقمان فرستادی ز پی

تا که لقمان دست سوی آن برد
قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد

سور او خوردی و شور انگیختی
هر طعامی کو نخوردی ریختی


خربزه آورده بودند ارمغان
گفت رو فرزند لقمان را بخوان

چون برید و داد او را یک برین
همچو شکر خوردش و چون انگبین

از خوشی که خورد داد او را دوم
تا رسید آن کرچها تا هفدهم

ماند کرچی گفت این را من خورم
تا چه شیرین خربزه‌ست این بنگرم

او چنین خوش می‌خورد کز ذوق او
طبعها شد مشتهی و لقمه‌جو

چون بخورد از تلخیش آتش فروخت
هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت

ساعتی بی‌خود شد از تلخی آن
بعد از آن گفتش که ای جان و جهان

نوش چون کردی تو چندین زهر را
لطف چون انگاشتی این قهر را

این چه صبرست این صبوری ازچه روست
یا مگر پیش تو این جانت عدوست

چون نیاوردی به حیلت حجتی
که مرا عذریست بس کن ساعتی

گفت من از دست نعمت‌بخش تو
خورده‌ام چندان که از شرمم دوتو

شرمم آمد که یکی تلخ از کفت
من ننوشم ای تو صاحب‌معرفت

چون همه اجزام از انعام تو
رسته‌اند و غرق دانه و دام تو

گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد
خاک صد ره بر سر اجزام باد

لذت دست شکربخشت بداشت
اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت

از محبت تلخها شیرین شود
از محبت مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود

از محبت مرده زنده می‌کنند
از محبت شاه بنده می‌کنند

این محبت هم نتیجهٔ دانشست
کی گزافه بر چنین تختی نشست


نقل قول  
al2ezoo
Member
پسر بچه ای بود که اخلاقی تند و زبانی تلخ داشت. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار می کوبید رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.

بالاخره روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول هفته های گذشته به دیوار کوبیده از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهرات کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.


نقل قول  
darya_darya
Member
کتابهای نادر ابراهیمی نثری شاعرانه داره و پر از جملات نغز هست که بار دراماتیک داره
در کل به مخاطبینی که دوست دارند داستان و رمان پر از تو صیفات و حالات شاعرانه باشه تو صیه می کنم
نقل قول  
mosafer 17
Member
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست ...

آه ...

بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ...
نقل قول  
khar tu khar
Publisher VIP
پورفر جان
من آنقدر که دلم از رفقای از خدا با خبرم پر است از رفقای از خدا بی خبرم اینگونه نیست . البته به مرور خواهم گفت .
پورفر جان از تو هم بخاطر اینکه در سایت هستی و مزه میپرانی و باعث شادی من و دیگر رفقا میشوی ممنونم .


نقل قول  
poorfar
Publisher
دیدم کسی از دوستان،در مورد کتاب ننوشته،گفتم بنویسم از زبان شادروان نادر ابراهیمی:

هلیای من!
زندگی طغیانی است بر درهای بسته . . .
هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد،لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد،
اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیره های کاغذی بیاموز....
باری،گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد،اما تکرار در گریز،ثبات در عشق را اثبات می کند؛
من ایمان دارم که عشـــــــــق تنها تعلّق است،تنها وابستگی است.
«انحلال کامل فردیت است در جمع»
عشق مجموعه ی تخیلات یک بیمار نیست!
آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند،اندیشه ی پایان آن جدایی است،
زندگی،تنهایی را نفی می کند . . . و عشــــق بارور ترین ِ تمـــــام میوه های زندگی است.

نقل قول  
poorfar
Publisher
نقل قول:
ما یک رفیقی داشتیم خیلی اهل عشق و حال بود یک روزی به ما گفت :
من خیلی سرم کلاه رفته است .پرسیدم : چرا ؟گفت : من تارگیها به جرگه درویشان در آمده ام و تازه فهمیده ام که عشق و حال حقیقی را درویشان میکنند .
.................
اتفاقا چند هفته پیش بود یکی از رفقا دنبال زن صیغه ای میگشت . به وی گفتم برو پیش درویش .با هم رفتیم و شرح ماجرا را گفت . درویش هم گفت : بیا خانقاه هر کدام را خواستی انتخاب کن .زمانه بدی شده است . مردم برای عشق و حال ، دین را هم میفروشند .

برادر،کبیر اندر کبیر
ماشالله چقدر این رفقای شما حکایت دارند!!
پیشنهاد می کنم یک کتاب بنویس در مورد این حکایات،
و اسمش را بگذار،
«اندر حکایات رفقای باخدا و از خدا بی خبرِ من»
فکر کنم بدجوری فروش برود
اصلا بیا در کتابناک آپلودش کن،مشتری اش با من!
البته صرفا قصد شوخی بود عزیز!
نقل قول  
khar tu khar
Publisher VIP
اتفاقا چند هفته پیش بود یکی از رفقا دنبال زن صیغه ای میگشت . به وی گفتم برو پیش درویش .
با هم رفتیم و شرح ماجرا را گفت . درویش هم گفت : بیا خانقاه هر کدام را خواستی انتخاب کن .
-------
زمانه بدی شده است . مردم برای عشق و حال ، دین را هم میفروشند .
نقل قول  
ghalam1356
Pro Member



"حرمت"

از هر کسی سلوک به نحوی است محترم
از شیر غره خوش بود و از غزال رم...
نقل قول  
khar tu khar
Publisher VIP
اتفاقا رفیق ما هم بعداز مدتی درویشی شعر مولانا را که میگوید :
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید


این چنین میخواند :
ای قوم اهل حال کجایید کجایید
تایلند همینجاست بیایید بیایید .
نقل قول  
mosafer 17
Member
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا "بی خبر "بمیرد با درد خود پرستی ...
نقل قول  
khar tu khar
Publisher VIP
ما یک رفیقی داشتیم خیلی اهل عشق و حال بود یک روزی به ما گفت :
من خیلی سرم کلاه رفته است .
پرسیدم : چرا ؟
گفت : من تارگیها به جرگه درویشان در آمده ام و تازه فهمیده ام که عشق و حال حقیقی را درویشان میکنند .
نقل قول  
ghalam1356
Pro Member
مهیا

عیش بی یار مهنا نشود،یار کجاست؟
نقل قول  
al2ezoo
Member
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید ...



نقل قول  
mosafer 17
Member
معشوقه به سامان شد تا با چنین بادا...

چهل .
نقل قول  
mosafer 17
Member
ریخته ام شراب خون مست سبو شکسته ام

تاخته ام ز خود برون یک دو سه گام جسته ام
...
خرد و خراب نیـمه شب در خم کوچه گیج و گم

شیشه اعتبار ها زیر قـــــــــــدم شکسته ام
...
دل به درون ســینه شد عقـده ی ناگشودنی

باز نمی کند صــدا راه گلــوی بســـــــــته ام
...
ننــــگ و افتخار من اینکه به دوش می کشم

بارسری که می کندلحظه به لحظه خسته م
...
گردن رگ دراز شد تیـــــــغ کجا که هر نفس

حلق فشــار می شود رشته نا گسسته ام
...
فطرت آب و خاکی ام ""ترک هوا "" نمی کند

همچو غبار از زمین خـــاسته تا نشسته ام
...
مستی و می،دل و هوس،بسته به تاریک نفس

این همه هستی عبث باخته ام که رسته ام
نقل قول  
mosafer 17
Member
مانده تا برف زمین آب شود ...
نقل قول  
mosafer 17
Member
چلچله ای خبر بهار را می آورد

یک...
نقل قول  
mosafer 17
Member
روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه می‌گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام ِ مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سر بسر
از دلم امیّد ِخوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چونکه هنگام ِنثار آید مرا
حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه ِمرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود می‌خواستم

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست

حشمتِ این عشق از فرزانگی‌ست
عشق بی فرزانگی دیوانگی‌ست

دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نومیدی ازو کوته شود

گر درین راه ِطلب دستم تهی‌ست
عشقِ من پیش ِخرد شرمنده نیست

روی اگر با خون دل آراستم
رونق ِبازار او می‌خواستم

ره سپردم در نشیب و در فراز
پای هشتم بر سر ِ آز و نیاز

سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دستِ آرزو کوته نبود

آن قدَر از خواهش ِدل سوختم
تا چنین بی‌خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهی‌ست


صبر ِتلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوه ِ نومیدی مباد

پاره پاره از تن ِخود می‌بُرم
آبی از خون ِ دل ِخود می‌خورم

من درین بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعل ِ دلی، انداختم

باختم، اما همین بُردِ من است
بازیی زین دست در خوردِ من است
نقل قول  
al2ezoo
Member
شک، چیزی‌ به جای نمی گذارد. مِهر، آن متاعی‌ نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش به حقارتْ آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت. باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد.

نقل قول  
mosafer 17
Member
از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است .


سه سال از این سالها گذشت ...
نقل قول  
mosafer 17
Member
در تالار بزرگ هر ندامت ،از دست رفته ها و به دست نیامده ها در کنار هم می رقصند .

دختران دهی برای ما رقصیدند...
نقل قول  
mosafer 17
Member
...


مگذار که خالی روزها و سنگینی شبها در اعماق من جایی از یاد نرفتنی باز کنند


ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم


در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم


و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست دادم
نقل قول  
mosafer 17
Member
نازنین

ستاره مرد، سپیده دم

چو یک فرشته، ماه هم

نهاده دیده بر هم

میان پرنیان غنوده بود

به آخرین نگاهش

نگاه بی گناهش

سرود واپسین سروده بود

دید، که من از این پس

دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر، شوری دگر در سر دارم

ز صبح روشن، باید از آن دل بردارم

که عهد خونین، با صبحی روشن تر دارم

آه، [b]به روی او، نگاه من

نگاه او، به راه من
[/b]

فرشتگان زیبا

به ماتم دل ما

در آسمان، هم آوا

دختر زیبا

همچون شبنم گل ها

با برگ شقایق ها

بنشین بر بال باد سحر

دختر زیبا

چشمان سیه بگشا

با روی بهشت آسا

بنگر خندانم بار دگر

ستاره مرد، سپیده دم

چو یک فرشته ماه هم

نهاده دیده بر هم

میان پرنیان غنوده بود

به آخرین نگاهش

نگاه بی گناهش

سرود واپسین سروده بود.
نقل قول  
al2ezoo
Member
تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر خاطره ها ، دوست می‌دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه‌ی زرین آفتابگردان
برای بنفشی بنفشه‌ها ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام ، دوست می‌دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها
پرواز شیرین خاطره‌ها ، دوست می‌دارم
تورا به اندازه‌ی همه‌ی کسانی که نخواهم دید ، دوست می‌دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان ، دوست می‌دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی کسانی که نمی‌شناخته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام ، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم ، دوست می‌دارم


نقل قول  
mosafer 17
Member
ریشه در خاک


تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیر گی هانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
نقل قول  
mosafer 17
Member
سنگ رفاقت
با آنکه در حریم تو بیگانـــــــــــــه ام هنوز

مانند حلــــــــــــــــــقه بر در خانه ام هنوز

از شعله نگــــــــــــــــــاه تو پروا نمی کنم

ای شمع من بسوز که پروانـــــــه ام هنوز

گذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست

مینا صفت به گوشه میخــــــــانه ام هنوز
نقل قول  
جناب خر تو خر ممنون دانلودش کردم از اون لینک. سپاس از شما. بازم اگه کتابی اینجا قابل دانلود نبود و شما یا دوستان از جاهای دیگه که قابل دسترس هست خبر دارن بگن خوشحال می شیم.
نقل قول  
با کلی ذوق کتابای مورد علاقتو پیدا میکنی با کلی امید میری بسوی دانلود و ناگهانwhoops میبینی که نمیشه دانلودش کرد!!! تخریب میشی ! کی قراره این وضعیت تموم بشه آخه!
نقل قول  
al2ezoo
Member
هر کس زخدا می طلبد راحت جانی!

من طالب آنم که تو بی غصه بمانی

...

نقل قول  
mosafer 17
Member
گریز ، اصل زندگی ست

گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند .

بیا بگریزیم .
نقل قول  
mosafer 17
Member
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آنجات مبارک باد

از هردو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک و ملک گویند : تنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی گوید : دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالای بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

کالای عجب بردی کالات مبارک باد
نقل قول  
mosafer 17
Member
جمله بی قراریت از طلب قرار توست


طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

نقل قول  
al2ezoo
Member
آسمان پس از باران، آسمان پس از یاران

خواب
یا بیدار خواب،
نمی دانم
شاید به دیدار آب.
ساده
چون کودکی خیال،
و با گام هایی به نرمی احساس.

آسمان
سرخ و سفید و آبی،
چتر گشوده بود بر فراز سرش
و انگار به آوازی جاودانه فرا می خواند او را
رنگین کمان هزار رنگ و هزار ریحان.

آسمان
پس از باران
چه رنگی دارد خدایا!


می دانم
به آبشخور عاطفه می رفت،
چونان یک اسب
و طراوت مهتاب بر یالش
می درخشید شاید.

پاک
چونان کودکی خاک،
و به نرمی احساس قد کشیدن درخت تاک.

خیس بود مژه گل
و شبنم
در اشک او دانه بلور می شد انگار.
و رنگ می خورد
سایه روشن سبز گیاه،
و ستاره
در سربی رنگ سحر
نه یک خیال،
دیگر فسانه بود انگار
و خاک می سوخت در تب پر تاب آفتاب.

گناه خاک
یا که گناه تاک،
نمی دانم
انگار بالا می رفت شیره خاک
از ساق های نحیف و چروکیده درخت تاک.
و انگور
آفتاب را بهانه می کرد.
و می دانم
یک روز دیگر دستی
خوشه های انگور را در صندوق ها دسته می کرد.

و او می رفت
تشنه
چونان کودکی احساس بلوغ،
آهنگ بازگشت اما
می دانم
دیگر سوت نمی شد بر لبانش.
آب
یا سراب،
نمی دانم
شاید پلک آرزو بود
که می سوخت در نگاهش.

می آمد
یا نمی آمد،
نمی دانم
صدای شیهه اسبی از دور می آمد.

تاکستان
مانده بر خاک،
شاید بیدار
یا شاید تشنه دیدار
اما در خواب خود
او آب می شد انگار.

آسمان
پس از یاران
چه رنجی دارد خدایا!



نقل قول  
al2ezoo
Member
این کتاب در شرایطی به دستم رسید که ... .
خواندنش برایم لذتی مضاعف داشت. چون هدیه ای است از عزیزی که نام او در صفحه ی اول آن می درخشد و این کتاب را بسیار دوست دارد و کلمه به کلمه آن را حفظ که نه ، زندگی کرده است.
برای خواندن آن و رسیدن به پایان داستان عجله ای نداشتم و بعضی از جملات آن را بارها و بارها خواندم. جملاتی که از عزیز دوست می شنیدم.
دوست دارم باز آن را بخوانم.
امیدوارم خیلی زود دانلود کتابهای ایشان در دسترس دوستداران آثار ایشان قرار گیرد.

نقل قول  
has has
Member
نادر ابراهیمی خوبه؛ قشنگ می‌نویسه و کلاً دوسش دارم. این کتابش به‌نظرم بهترین کتابش نبود، اما خوب بود.
نثرش قشنگه. اما یه مشکلی که من دارم اینه که حس می‌کنم یه جاهایی این نثر+حرفای عاشقانه کتابُ خسته کننده کرده بود. نه؟
میشد تند خوند و فهمید ، اما یه سری حرفاشو تا با حوصله نمیخوندی نمی فهمیدی ، اون حرفائم واقعا قشنگ بود ، واقعا نثرش رو دوس داشتم یه سری جمله های توی کتاب عالی بود ، مثلا نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگیست .. یا خیلی چیزای دیگه
از اون کتابایی بود که روی نثر آدم تاثییر میزاره ! در کل خیلی خوب .. !
یه جمله‌ی دیگه‌م داشت، "هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی‌ست". کلاً کتاب پر از این جمله‌ها بود
به‌نظرم جا داشت بیشتر شخصیت پردازی کنه، البته قطر کتاب بیشتر می‌شد خب. : - سوت
به نظرم کتابای نادر ابراهیمی مخاطبای خاصی داره . ینی کسی که اصلا تو فاز این چیزا نباشه به نظرش مزخرف میاد جدا .
نقل قول  
ebabak
Member
اه اه بیشتر کتابارو نمیشه دانلود کرد. واقعاً اعصاب خورد کنه.
نقل قول  
al2ezoo
Member
آموزگار بی ترکه ی ترانه ها

خورشید را پیش چشم این اهالی نابینا گرفتی

مگر که گرمایش

عظمت نور را به ضمیرشان بنشاند

دریغا دریغ که آنان

حرارت حقیقت را

شراره ی خوفناک دوزخی دور پنداشته بودند
نقل قول  
al2ezoo
Member
بیا و از خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟
بگذار شاعری در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببیند
مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
من به همکلامی با کاغذ
و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضی ام
تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
آنسو ترک زنی تنها در غربت آینه
و این سو شاعری از اهالی آفتاب.
دیگر به کجای ابرها بر می خورد
که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
دیگر برو ! بانو جان
دل نگران هم نباش
شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
قول می دهم فردا
کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید

قول می دهم گلم!
نقل قول  
babasalam
Member
نقل قول:
روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو
شکل ،کدوم حقیقته چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر تشنه معنی منم
سنگینه" بار تن "برام ،ببین چه خسته میشکنم
میشکنم...
به انتظار فصل تو تموم فصل هام گذشت
چه یاس بی نهایتی ندیـــــــــــــم من بود
فصل بد خاکستریم تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی حریـــــــــــم من بود
دژخیم بیرحم تنم ؛به فکر تـــــــــــاراج منه
روح بزرگوار من لحظه معـــــــــــــــراج منه
وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر تشنه معنی منم
سنگین بار تن برام ببین چه خسته میشکنم
میشکنم...



خیلی زیبا وقشنگ است
نقل قول  
mosafer 17
Member
روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو
شکل ،کدوم حقیقته چهره بی نقاب تو

وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر تشنه معنی منم
سنگینه" بار تن "برام ،ببین چه خسته میشکنم
میشکنم...
به انتظار فصل تو تموم فصل هام گذشت
چه یاس بی نهایتی ندیـــــــــــــم من بود
فصل بد خاکستریم تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی حریـــــــــــم من بود
دژخیم بیرحم تنم ؛به فکر تـــــــــــاراج منه
روح بزرگوار من لحظه معـــــــــــــــراج منه

وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر تشنه معنی منم
سنگین بار تن برام ببین چه خسته میشکنم
میشکنم...
نقل قول  
mosafer 17
Member
خواب زنبق هــــــای سپید...
نقل قول  
ghalam1356
Pro Member

این فصل های در هم ریخته از کدامین خورشید جدا شده اند؟
نقل قول  
mosafer 17
Member
ایمان من به تو ایمان من به خاک است

ایمان من به رجعت هر شوکتی است که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است

با این وجود ، حالی روانه ی تحقیر کلام خواهم شد .
نقل قول  
mosafer 17
Member
انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد
زمین باران را صدا میزند .
باد میگذرد.چلچله می چرخد.ونگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است؛ومن زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی؛لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فرو افکندم؛تا بت من نشوی.
نزدیک تو می آیم،بوی باران می شنوم:بتو میرسم؛تنها میشوم
کنار تو تنها تر شده ام
ازتو تا اوج تو زندگی من گسترده است
از من تا من؛تو گسترده ای.
با تو برخوردم؛به راز آفرینش پیوستم
ازتوبراه افتادم؛به جلوه ی رنج رسیدم
وبا این همه ای شفاف!
وبا این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا میزند ،من ترا
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم ،تا زمان را زندانی کنم
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله میچرخد .گردش ماهی آب را می شیارد .فواره
می جهد :لحظه ی من پر می شود.
نقل قول  
shamd0ni
Member
دو مرتبه کامل این کتاب رو خوندم ! باز هم بهش سر می زنم دلم می خواهد بخونمش...حرف های زیادی برای گفتن داره
نقل قول  
mosafer 17
Member
فراموشی را بستاییم
چرا که ما را پس از مرگ نزدیک ترین دوست زنده نگه میدارد .
و فراموشی را با دردناک ترین نفرین ها بیامیزیم
زیرا که انسان دوستانش را فراموش می کند
کتابهایی را که خوانده است فراموش می کند
و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را...
آن را هم فراموش می کند.
لیکن چگونه از یاد خواهی برد
_سگها پارس می کردند _

نقل قول  
mosafer 17
Member
بازمی گردم .همیشه باز می گردم
مرا تصدیق کنی یا انکار مرا سرآغازی بپنداری یا پایان
من در پایان پایان ها فرو نمی روم
باز می گردم همیشه باز می گردم
مرا بشنوی یا نه مرا جستجو کنی یا نکنی
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم
باز می گردم همیشه باز می گردم
آنچه نوشتم و ایمان به اینکه تو باز خواهی گفت
و ان عشق که تنها از تعلق سخن می گفت
وآن عشق که پایدار مانده بود و آن تعلق که تنها تصور بود
تصوری که شبها را به اسارت می کشید و آن خانه که با ناچیز ترین ذراتش
تو را طلب می کرد ...
اینک چون آواز یک شبگرد رهگذر در یاد خانه ی متروکی منزل کرده است .
اینک اصوات بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند
وقتی همه می گویند هیچ کس نمی شنود
به خاطر داشته باش!
سکوت اثبات تهی بودن نمی کند
اینک آنکه می گوید تهی است
و رفتگران بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.
...
نقل قول  
mosafer 17
Member
تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است .
سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.
چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی ،آتش طلب می کند؟
مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟
.....بگذار که انتظار ،فرسودگی بیافریند،زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
نقل قول  
mosafer 17
Member
برف خیال تو
در دستهای دوستی من بیش از دمی نماند ...
ای روح برف پوش زمستان پنداشتم که پیک بهاری
پیراهنت به پاکی صبح شکوفه هاست
پنداشتم که میرسی از راه _فرخنده تر از معنی الهام_در لفظ زندگانی من ،خانه میکنی
پنداشتم که رجعت سالی از بعد چهار فصل
یا بعثت خجسته خورشید در شام جاهلیت یلدا...
اما تو فصل پنجم و عمر دوباره ای
ای روح سرد مهر زمستان!
دیگر از آن طلوع طلایی چه مانده است ؟
جـــــــــــز این غروب سرد
روز خوشی که دیدم ،آیا بخواب بود ؟
شب با هزار چشم خندد به من که:
روز تو در خواب گذشت
روزی که شمع مرده در آن ،آفتاب بود ...
نقل قول  
fingli1988
Member
به نظرم این کتاب یک شاهکاره؛ واقعا ارزش خوندن داره. با تشکر ار نویسنده و مدیریت کتابناک.
نقل قول  
mosafer 17
Member
شبی یاد دارم که چشمم نخفت//شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست//تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکیـــــــــن من//برفت انگبین یـــــــار شیرین من
چو شیرینی از من بـــــــــــدر میرود//چو فرهــــادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد //فرو میدویدش به رخســـــار زرد
که ای مدعی عشــــــق کار تو نیست//که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خــــــــــام//من ایستاده ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بســـــــــــوخت//مرا بین کهاز پای تا سر بسوخت
همه شب درین گفتگو بود شمــــــــع//به دیدار او وقت وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچــــــــــنان بهره ای//که ناگه بکشتش پریچـــــــهره ای
همی گفت و میرفت دودش به ســـــر//که این است پایان عشق ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموخـــــــــتن//به کشتن فرج یابی از سوخـــــــــتن
مکن گریه بر گور مقتول دوست //برو خرمــــــــــــی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض//چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنــــــــگ//وگر بر سرش تیر بارند و ســـــنگ
به دریا مرو گفتمت زینهـــــــــــار//وگر میروی تـــــــــن به طوفان سپار
نقل قول  
174362
Member
واقعا" زیبا و با احساس بیان شده معمولا" یه وقتاییاین کتابو می خونم و بی اختیار اشکهام می یاد
نقل قول  
174362
Member
نقل قول:
کتاب فوق‌العاده ای است. حدود 10 سال پیش آن را خواندم و با خواندن دوباره آن بسیار لذت بردم. به همه دوستان پیشنهاد می کنم حتما آن را بخوانند.
نقل قول  
چرا دانلود نمیشه؟؟؟!!!
نقل قول  
ااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه
چرا نمیشه هیچ کتابی رو دانلود کرد؟
لطفا جواب بدید
نقل قول  
DECOUPAGE
Member
بسیار بسیار دوستش دارم
نقل قول  
sociology423
Member
متن ادبی فوق العاده زیبایی داره،خوندنشو به همه توصیه می کنم
نقل قول  
logos_68
Member
متن اين کتاب فوق العاده است
به همه خوندن اين کتابو توصيه مي کنم!
مرسي
نقل قول  
divoune0
Member VIP
هلیا! گريز اصل زندگيست.
گريز از آنچه اجبار را توجيه مي كند.
بيا بگريزيم
نقل قول  
saeedsun
Member
خیلی این کتاب رو دوس دارم ... زیبایی ادبی این کتاب رو خود نویسنده هم هرگز نتونست تکرار کنه!
نقل قول  
Aliaraghi
Member
كتاب فوق‌العاده اي است. حدود 10 سال پيش آن را خواندم و با خواندن دوباره آن بسيار لذت بردم. به همه دوستان پيشنهاد مي كنم حتما آن را بخوانند.
نقل قول  
sarina2727
Member
امیدوارم جالب باشه
نقل قول  
daria1147
Member
نمیدونم چه جور کتابی هستش کاملا اتفاقی این نویسنده رو انتخاب کردم امیدوارم خوب باشه
نقل قول  
mahtab_tt
Member
من اين كتابو چند بار خوندم، و همچنان هر از چند گاهي، در دل مردگي‌هام، براي زنده شدن! خواهم خواند...
نقل قول  
masoodlohrasb
Member
اين كتاب بسيار لطيف است. هميشه.
نقل قول  
سر مجموع خوب بود از خوندن این کتاب راضی ام
نقل قول  
roxh58
Member
ای جان من
توصیه میکنم به همه خوندن این کتاب رو
نقل قول  
roxh58
Member
ای جان من
توصیه میکنم به همه خوندن این کتاب رو
نقل قول  
punny
Member
عاشقانه ای بی نظیییییییییییییییییر... بارها و بارها خوانده ام و خواهم خواند
نقل قول  
foruhar
Member
نادر ابراهیمی همیشه عزیز بوده و هست ولی ای کاش زنده بود!!!
نقل قول  
raika
Member
بی نظیره عاشقانه های این مرد
بوی اصالت میده، بوی مردانگی، چقدر نایابه احساست نادر خان
نقل قول  
عشق را در خط به خط كتابهاي نادر مي توان حس كرد
نقل قول  
2bodi
Member
کتابی که کلمات قصار و زیبا در میان نوشته ها موج میزند/هیچ کتابی منو اینجور میخکوب نکرده بود/یاد نوشته ای از آندره ژید افتادم
نقل قول  
mahshidjooon
Member
برای فهم کلمات این کتاب باید زخم خورده از عشق بود
نقل قول  
saeed435
Member
هروقت احساس عاشقانه ای بهم دست میده جمله های این کتابو تو ذهنم مرور میکنم.میشه مدتها تو این کتاب پرسه زدو خودتو دید.
نقل قول  
oromon
Member
ziba va khandni hai helia
نقل قول  
خواندنی و تاثیرگذار...
آتش بدون دود نادرخان، نه فقط یک کتاب،یک سمفونی تراژناک بود... هفت جلد اشک و احسنت... روحش قرین رحمت
بزرگی نادرخان... 
نقل قول  
zbabaxani
Member
نمیتونم نظر دقیقی در مورد این کتاب بدم چون خیلی باهاش درگیر شدم
نمیتونم بگم قشنگ بود یا قشنگ نبود
اما حقیقی بود
نقل قول  
مدتها بود کتاب عاشقانه نخونده بودم...خیلی زیبا بود...میشه ازش درس زندگی گرفت!
نقل قول  
mahshid amani
Member
من با این کتاب....زندگی می کنم....
نقل قول  
mmostafa28s
Member
من با کتاب یک عاشقانه ی آرام دیوانه ی این نویسنده شدم
معتقدم باید آثار این نویسنده ی جاودان یاد رو از بر کرد!!!!
نقل قول  
نحنا
Member
اولين بار كه اين كتاب را خواندم تا صبح گريه كردم اين كتاب يك داستان نسبتا كوتاه نيست به نظر من شعر سپيدي است عاشقانه از بزرگ مردي كه ساليان پيش به دنيا آمد و براي هميشه مي ماند
نقل قول  
زويا
Member
كتاب زيبايي ست...
نقل قول  
بسيار كتاب زيبايي است هر چند كه خيلي دلم مي خواست نويسنده ي با احساس آن را ببينم اما صد افسوس !
نقل قول  
mporpirali
Member
نادرابراهیمی تنهانویسنده ای که خیلی خوب عشق روبافلسفه بیان کرده کتابای زیادی خوندم اماهیچ کدو مثل کتابای نادرابراهیمی نبودند
پیشنهادمیکنم کتاب مردی درتبعیدابدیش روهم بخونید خیلی قشنگه
نقل قول  
emad176
Member
نادر ابراهیمی یکی از بزرگان ادبیات داستانی این مرز و بوم بوده و بنده به نوشته های ایشون بسیار علاقه مند هستم . 15 سال پیش کتاب آتش بدون دود ایشون منو با نوشته هاشون بیشتر آشنا کرد. یادش مانا
نقل قول  
تلواسه
Member
زیباترین کتابی که ممکن است کسی خوانده یا نوشته باشد.البته نوع خواندن این کتاب با تمام کتابهای دیگر متفاوت است.چون ترکیبی از تاریخهای متفاوت روایی است.اگر به نامه ها رسیدی واشک نریختی حتما دوباره از ابتدا شروع به خواندن کن.این کتاب نظیر نداره.درود بر روح آن مرحوم.روحش شاد
نقل قول  
marx peyman
Member
ghable inke bekhunamesh doosesh daram,,chon ye shabe deltangi ye ghesmathaeesho baram khund va alan mikham beram ,,va be yadesh ino bekhunam
نقل قول  
سایرا
Member
از خوندن حتی دوباره و سه باره کتاب های نادر ابراهیمی سیر نمی شم یک عاشقانه آرامش هم عالیه درست مثل همین کتابش
نقل قول  
خيلي تعريف كردن ولي هنوز نخواندم
نقل قول  
mojdehkia
Member
بارها خوندمش و بی نهایت دوستش دارم...
نقل قول  
shadikhanom
Member
چند سال پيش اين كتاب رو خريدم و بارها خوندمش. يك بارش رو نيمكت هاي پارك لاله خوندم. حسي كه بهم داد رو هيچ وقت فراموش نكردم.
نقل قول  
hossin_h
Member
کتاب خوب و روانی بود وبه چند بار خوندش میارزه
نقل قول  
soli67
Publisher VIP
خیلیییییییییی لطیف و عمیق بود . پر از جملات زیبا .
طوریکه نصف کتابو نوشتم
کتابی هس که باید بارها خوندش ... شاید موضوعش تکراری باشه ولی اون حسی رو که نویسنده منتقل میکنه
خیلی تازگی داره . قلم زیبایی داره
حیف چرا تا حالا نخوندمش :(
نقل قول  
mashmusen
Member
روحش سبز و یادش مثل قله ی البرز پابرجا باشد
نقل قول  
dhahv
Member
حقيقتا يك شاهكار است دستتان درد نكنه. ممنون
نقل قول  
siakhafe2
Member
بی تکرار و بی رقیبه.روح دردمند هر فردی رو التیام می بخشه
نقل قول  
hovaxshatrah
Member
برای تازه کاران کتاب خوانی این کتاب را توصیه می کنم . هرچند نویسند ه ی مرحوم تعلق خاطر چندانی به این اثر نداشتند.
نقل قول  
haloo
Member
چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی استکه می توان جست.
خیلی عالی و اموزنده بود
روحش شاد
نقل قول  
mahkoom
Member
vaghean ghalame sarshari dare
نقل قول  
ahmadasgharie
Member
اون آرامترین عاشقانه ها رو داره.شاهکارهایی که کمتر دیده شده.
نقل قول  
nahalak
Member
من بارها و بارها اين شاهكار رو خوندم و هر بار آفرين گفتم
ممنون
نقل قول  
parvanehfarid
Member
همچون آویشن گاه تلخ است ولی پر از احساس زندگی. کتابی است که نباید انرا خواند،بلکه باید آنرا جوید.
نقل قول  
fotografo
Member
میشه گفت بی نظیر!
روحش شاد
نقل قول  
nastaran(man)
Member
سپاس سپاس و هزاران سپاس
نقل قول  
Bahar31
Member
کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم از این نویسنده را نیز حتماً مطالعه کنید
نقل قول  
Saye004
Member
یه کتاب دوست داشتنی و خوندنی
تا حالا بیش تر از نه بار خوندمش
و هر بار لذت بردم
و هر بار برام تازه بوده
(دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند .. تحمل اندوه از گدایی تمام شادی ها آسان تر است ... )
نقل قول  
PinkWorld
Member
کسی هست که یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی رو داشته باشه؟
نقل قول  
حجر
Member
كاري جز تشكر و سپاس فراوان از من برنمي آيد.
نقل قول  
mojtabaz
Member
سپاس بیکران.
نقل قول  
artist
Member
یک عاشقانه آرام را دوست نداشتم اما این کتاب فوق العاده است
نقل قول  
mkh6128
Member
من با اين كتاب زندگي كردم... بارها و بارها خوندم... امروز باز هم دانلودش كردم... ممنون
نقل قول  
mozhy_h
Member
حس قشنگی میده به آدم...
نقل قول  
piooz
Member
پیشنهاد می کنم کتاب آتش بدون دود این نویسنده رو هم بخونید عالیه
نقل قول  
واقعا شاهکاریست این کتاب
نقل قول  
shivawin
Member
واقعا اين كتاب معدن جمله هاي لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذاره. همين طور كتاب " يك عاشقانه آرام" كه كتاب زندگي منه. من عاشق نادرم. عاشق حرفا و نگاهش به زندگي و زندگ كردنش. براي من نادر هميشه زنده و جاودانه ست.
نقل قول  
Mahsaa
مدير ارشد VIP
ماورای فوق العاده است ! با خوندن کتابهای زنده یاد نادر ابراهیمی بغضی گلومو می گیره که نمی دونم از کجا می یاد ! حتی کتابایی که رگه هایی هم از طنز داره مثل مجموعه داستانهای تضادهای درونی . نمی دونم چه طوری می تونست اینقدر قشنگ احساساتشو روی کاغذ بیاره ! با کلمات مثل یک موم نرم جوری بازی می کنه که به اعماق وجود آدم نفوذ می کنه ! یادش گرامی و روحش شاد ...
نقل قول  
maryyusha
Member
اولين كتابي كه از ايشون خوندم.با نگارشي شاعرانه و نثري روان و زيبا.جالبه بدونيد كه اين شهري كه نويسنده خاطراتشو از اون توصيف مي كنه شهر زيباي گرگانه.
نقل قول  
shv62
Member
بسیار زیباست.روحش شاد
نقل قول  
doost midaram
Member
مرسی از کتاب فوق العاده تون لذت بردم
نقل قول  
Jairan
Member
از قشنگ ترین و قشنگترین کتاب های فارسیه این...
لعنتی... تقریبا حفظمش...
نقل قول  
maralshajari
Member
من نمی تونم این کتاب رو دانلود کنم.لطفا بهم کمک کنید
نقل قول  
azadehz
Member
این داستان بی نظیره. من همه کارهای ابراهیمی رو دوست دارم ولی این یکی واقعا شاهکاره. روحش شاد
نقل قول  
ali_manutd
Member
بی نظیره
نقل قول  
nimakhosravi
Member
نوشته های ابراهیمی را در حد پرستش می ستایم.یادش سبز
نقل قول  
Azadeh1981
Member
من عاشق اين كتابم ،يادآور روزهاي خوش گذشته است برام ،ممنون
نقل قول  
armagedon
Member
بنظر من شاهکار است.
نقل قول  
swan
Member
وای خدایا چقدر دنباله این کتاب گشتم من. ممنون
نقل قول  
mojdehk
Member
همیشه این کتاب رو دوست داشتم ... فکر می کنم این بار که بخونمش بار دهم ، یازدهم باشه
نقل قول  
zahra_ahmadi
Member
زندگاني ها كردم با اين كتاب !
نقل قول  
afzal
Member
مدتها بود كه داشتن اين كتاب از رويا هايم شده بود.
نقل قول  
del namak
Member
بسيار عالي بود. لطفا كتابهاي بيشتري از اين نويسنده بگذاريد.ممنون
نقل قول  
fojan
Member
زيبا ترين اثر شادروان نادر ابراهيمي كه خيلي دوستش دارم
نقل قول  
raha-m
Member
سالها پيش كه كودكي بيش نبودم ورقهاي كپي شده كتابي بي نام رو تو زيرزمين خونه پيدا كردم وخوندم كه حتي هم دارمش مثل يه گنج ازش نگهداري كردم عاشق كلمه به كلمه اين نوشته ها هستم روحش شاد
نقل قول  
elahe1925
Member
بسیار بسیار زیبا مثل همه کتابهای نادر...
نقل قول  
mehr1368
Member
بسیار زیبا بود دستتان درد نکند
نقل قول  
askar44
Member
لطفا" از اين نویسنده بزرگ(نادر ابراهیمی ) کتابهای بیشتری بگذارید
نقل قول  
setayeshbano
Member
"بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. "
چقدر کلمات این کتاب خوب با احساس آدم بازی می کند از آن بازیهای خوبی که تا مدتها لذتش را مزه مزه می کنی و هر چند بار هم که بخوانی اش باز هم همان لذت اولیه به سراغت می آید و شاید هم بیشتر ... نادر ابراهیمی یک اسطوره تکرار نشدنی است ...نامش بر تارک آسمانها متبرک باد !
نقل قول  
milano1
Member
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال
در سینه
در تنم
نقل قول  
heli
Member
بارها خوندمش . جملات بسیار زیبا حرکت نرم در زمان نثر دلنشین ابهام .با این کتاب زندگی کردم .هنوز هم از خوندنش سیر نمیشم
نقل قول  
mymo
Member
زندگی زیباست ای زیبا پسند
نقل قول  
4ugh
Member
واقعا زیباست. کتابی که از چندین بار خواندن آن سیر نشده ام.
نقل قول  
masoud17
Member
نثر شاعرانه‌ی این آقا دل خیلی‌ها را می‌برد.
نقل قول  
Evervoid
Member
ابراهیمی فقید یک داستان ساده رو به قددری زیبا تعریف می کنه که امکان نداره بخونید ولی احساستون قلقلک نیاد !!!
من زندگی کردم با این کتاب..
نقل قول  
dokhtarak59
Member
سالهاست که جملات این کتاب زیبا تو شرایط مختلف تو ذهنم میاد
نقل قول  
hedyeh
Member
فوق العاده است. خیلی دوستش داشتم.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You