بهرام پور
تندخوانی دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

ماجرای دوست داشتن تولسو

نویسنده:
داستانی سمبلیک

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
نرخ ها روز به روز بالاتر می ره
گردن کلفت
خر مرده

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 153 کیلوبایت
دریافت ها: 5618
تعداد صفحات: 14
4.4 / 5
با 102 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 53
۱۳۹۰/۰۳/۱۹


پاسخنگارش دیدگاه
sootehdel
Member


"هـــوای یـــار"



دل به تو بسته ام

بی تو نشسته ام

بگذر از شبم با خیال خوابی

بنشین بر دل خرابی

حال زارم ببین

بیقرارم ببین

کی بپرسی از داغ بی شکیبی

ز غم عاشق غریبی

شکوه به غیر تو کی ببرم نشکنی این دل خسته

منتظرم همه شب به رهت با چراغی که شکسته

دل بریدم از هرچه جز تو بود

ای امید جستجوها

میرسد به تو هرکه پر گشود ای چراغ آرزوها

در هوای تو بگذرد شبم با خیال آشنایی

دل شکسته ام از فراغ تو

تا به کی غم جدایی

تا به کی غم جدایی

شکوه به غیر تو کی ببرم نشکنی این دل خسته

منتظرم همه شب به رهت با چراغی که شکسته

بهار من از تو اثر

جان من از تو خبر ندارد، ندارد

خیال من میل سفر

از هوای تو دگر ندارد، ندارد

شکوه به غیر تو کی ببرم نشکنی این دل خسته

منتظرم همه شب به رهت با چراغی که شکسته


هوای یار


نقل قول  
sootehdel
Member



هر وقت فراموش کردی بدان که همان گونه که تو در جستجوی او هستی با تمام ضعفهایت او نیز تو را می جوید با تمام قدرت و عشقش.

پس به شیرینی جستجوی او بنگر و نا امید مشو از شکستهای مکرر و نسیانهای گاه و بیگاهت.

او با توست.تمام این قصه،شرح بازگشت بسوی اوست.بازگشت روی تو به سوی روی یار.غیر از این هیچ نیست.



نقل قول  
sootehdel
Member


3 ...


برای آن که بتوان کمی ،

حتی شده کمی زندگی کرد،

باید دو بار متولد شویم

ابتدا تولد جسممان است و سپس تولد روحمان

هر دو تولد مانند کنده شدن می مانند ؛

تولد اول بدن را به این دنیا می کشاند

و تولد دوم ، روح را به آسمان پرواز می دهد

"تـــولـــد دوم مـــن زمـــانـــی بـــود کـــه «تــــــو» را ملاقات کـــردم" !




اول رمضان 1436


نقل قول  
sootehdel
Member


"لحظه ی دیـــدار"



دوست اگر یک نظر به سوی ما دارد
بر سر ما آسمان ، ستاره می بارد

شادی این لحظه در بیان نمی آید
آه که این لحظه در جهان نمی پاید

حاصلم از عمر اگر یک نظر دوست بود
عمر سراسر زیان بود و همان لحظه سود

لحظه ی دیدار دوست که
خوشتر از جان است
آرزوی عاشقان رضای جانان است


لحظه ی دیدار




شنبه 1393/11/18


نقل قول  
sootehdel
Member

"از مسیح (ع) تا محمد (ص)"


دمِ مسیح که آمد قلم به هوش آمد
لبِ پیاله گرفتیم و باده … جوش آمد
ز فیضِ دامنِ مریم… اگرچه باکره بود
حدیثِ علّم الاسماءِ حقّ به گوش آمد
به حکمِ ما قتلوه و به داغِ ما صلبوه…!
ببین که از لبِ تعمیدِ خون خروش آمد
گِلِ مسیح به دستانِ عشق آدم شد
اشارتی که ز چشمانِ می فروش آمد
حدیث مردی و افتادگی بخوان چو مسیح
که با صلیبِ شهادت به روی دوش آمد
به معجزاتِ مکانی که شرقِ عالم بود
حجابِ غرب دریدیم تا سروش آمد…
هلا که راهِ طریقت هزار فرقه شود
چو عصرِ روز دهم پیرِ خرقه پوش آمد
که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند


قسم به عهدِ جدیدی که شرحِ حال شده
وفا به عهدِ قدیم از ازل محال شده
گرفت سیبی و بوئید و سرخی اش را برد
و هر چه مانده از لحظه زرد و کال شده
امانتی است که از بعثت نبی(ص) داریم
به شانه های نحیفی که همچو دال شده
مسیح(ع) معجزه ی آخرالزمانِ خداست
چو نقضِ غیر نموده … همه کمال شده
به رودِ نیل تمنای غرقِ موسی نیست
رفیقِ خضرِ شده… چشمه ی زلال شده
عروج می کند از صحنِ مسجد الاقصی
مدد گرفته و لبریزِ پرّ و بال شده
به گوشِ منتظرانش بشارتی برسان
پس از فراق کنون نوبتِ وصال شده
که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند


نمی کنند به انجیل ختمِ قرآنی
طریقِ عیسوی و شیوه ی مسلمانی
که هر دو از سرِ یک خُم شراب می نوشند
چرا کنند به صد فرقه نقصِ پیمانی
مگر نیامده یوسفِ زِ چاهِ تنهایی
به مصرِ شوکت و روزِ وصالِ کنعانی
چقدر اشک بریزیم و ندبه برخوانیم
ظلمتُ نفسیِ پیدا و کفرِ پنهانی
غریو و دادِ تظّلم جهان شمول شده
نمانده پیکره و روحِ خسته را جانی
بخواه دستِ عدالت که چاره ساز شود
تمام عمر نزد جز به خونِ دل نانی
تمام می شود این درد های بی درمان
به یُمن مرهمی از زخمِ نابِ حیرانی
که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند


چه خوب قسمتِ ما ذرّه ای جگر باشد
نصیب و روزیمان بلکه بیشتر باشد
حواریونِ مسیحای درد پیمائیم
که در صحیفه ی مان رزقِ چشمِ تر باشد
گرفته ایم ز دستانِ خضر حرزی که
در آن ز آب حیات و جنون اثر باشد
صلیب جلوه ای از اتفّاقِ گودال است
به این اشاره… دلِ عاشقی اگر باشد
نمی دهند به هر ناکسی تمنّا را
طریقِ قُرب دلِ خون و زخمِ سر باشد
شبِ فراق به صبحِ وصال مایل شد
وصال از برکاتِ دمِ سحر باشد
رواقِ باغ که داغِ چراغ ها دیده
دوباره روشنِ چشمانِ منتَظَر باشد
که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند


بگیر دامنِ صدّیقه وارِ مریم را
بنوش جامِ مسیحاییِ دمادم را
بخوان به سجده لکَ الحمدُ حمدَ ساقی را
سلوک می دهد این اتفّاق… آدم را
بزن به سینه ی سرخ و کبودِ رویایت
شریکِ واقعه کن سینه های پر غم را
ببار… گریه برای فراقِ تو خوب است
به اشک بار بده شطحیاتِ مبهم را
بیا برای خودت چاره ی مهیا کن
ببر ز بزمِ جنون فیضِ هر دو عالم را
بمان به پای علم… دست هم اگر دادی
زمین نذار بیفتد ز اوج پرچم را
برو کنارِ تمامِ پیاله ها بنشین
که مستِ باده ببینی شبِ محرم را
که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند



"مصطفی عمانیان"

نقل قول  
sootehdel
Member



دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که، چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست.



نقل قول  
sootehdel
Member



یار آمده یار آمده در بگشایید
جویای دل است دل به او بنمایید

ما نعره زنان که آن شکارت ماییم
او خنده کنان که ما تو را می خواهیم

...

رقص خیال



نقل قول  
sootehdel
Member


و هنگامیکه پیمانه ی شراب من به پایان می رسد

تو چنان پر شور، تو چنین پر شتاب

بشارتت را در انتهای هستی من آغاز می کنی

و سفر می کنی در سالها و ماههای دیروز

فشرده ی رگهای من

و همسفر دیوارهای آن روز من می شوی

تا ویرانه های امروزم را دریابی

تو از بیم کرکسان

به دور من مرز می کشی و مرز می کشی

چرا که می دانی "آباد خواهم شد"

و اینک "ای منجی شوره زار بشارت ها"

"سطح جسم و روحم را به تو می سپارم

تا مرا از خود سرشار کنی."



شنبه 1393/05/25 ساعت 10:30


نقل قول  
sootehdel
Member


کاش می دانستی

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید، "پلک دل باز پرید"

من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر و سراپا به سپیدی تو درآ.

و به چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو، بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه

و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیُفت، هر چه باشد بلدِ راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم، تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود

گویا با منِ بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم: خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم: "نذر دیدار قبول افتادست

و مبارک بادت، وصل تو با برق نگاه"

و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته

آبرویم نبری! پایکوبی ز چه برپا کردی؟

نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد، تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت: من نگفتم به تو آخر که "سحر خواهد شد"؟

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم!

من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

"بین من با دل او صحبت صد پیوند است"

سینه فریاد کشید: حرف از غصه و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آخر ای پای عزیز، قدمت را قربان، تندتر راه برو

طاقتم طاق شده

"چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد /دست بر هم می خورد

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید"

عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش

"سفرِ منزلِ دوست کار هر روز من است"

عقل پرسید: دست خالی که بد است

کاشکی …

سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی؟!

این همه هدیه کجا چیزی نیست!

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبیب

خاطر آکنده یاد …



شنبه 1393/05/25 ساعت 08:30


نقل قول  
sootehdel
Member



"العشـــق کلهـــا آداب ..."


نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You