بهرام پور
تندخوانی انتشارات پژواک کیوان

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

گزارش یک آدم ربایی

حق تکثیر:
تهران: علم‏‫، ۱۳۹۰

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
صد سال تنهایی
ارواح آگوســت
رویاهایم را میفروشم

آگهی
نسخه ها
4.5 / 5
با 128 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 16
۱۳۹۰/۰۳/۰۱


پاسخنگارش دیدگاه
ببخشیدیه سوال مارکز معمولا رئالیسم جادویی مینویسه میخواستم بدونم این کتابم همون سبکه؟؟
نقل قول  
Btaraf
ویرایشگر VIP
"پلاسیدادینرو "فکر میکرد خطر رفع شده پس روی مهتابی آمد, زیر پایش کنار در سانتیاگو ناصر با شکم بر خاک افتاده بود و سعی میکرد از تالاب خونش بیرون بیاید. به پهلو خم شد و ایستاد و چون شبحی به راه افتاد. با دستهایش روه هایش را که آویخته بودند گرفته بود. بیش از صد متر طی کرد تا گشتی کامل به دور خانه بزند و از در آشپزخانه وارد شود. هنوز آنقدر فکرش کار میکرد که خیابان را که گذر طولانی تری بود طی نکند و از در خانه همسایه برود. "پنچو لانااو " و همسر و پنج بچه اش در جریان حادثه ای که در بیست قدمی خانه شان اتفاق افتاد نبودند. زن به من گفت: ما صدای فریاد را شنیدیم اما فکر کردیم که به خاطر جشن ورود اسقف است. آنها داشتند صبحانه می خوردند ک متوجه شدند سانتیاگو ناصر به آشپزخانه شان آمده. سانتیاگو ناصر از در حمامی از خون و با دست هایی که انبوه روده هایش را گرفته بودند وارد شد. "پنچو لانااو " به من گفت چیزی که هرگز از یادم نمی رود بوی وحشتناک مدفوع بود; اما دختر بزرگتر برایم تعریف کرد که سانتیاگو ناصر با همان وقار همیشگی راه می رفت, با قدم هایی شمرده و چهره ی گندمگونش با جهت های آشفته ی مو از همیشه زیباتر شده بود. هنگام گذشتن از کنار میز به آنها لبخند زد بعد از اتاقهای عقب خانه گذشت. "آرخنیدو لانااو" نزد من اقرار کرد نمی توانستیم تکان بخوریم,از ترس فلج شده بودیم! عمه ام "ونه فریدا مارکز" در حیاط خانه اش آطرف رودخانه مشغول پاک کردن ماهی بود که او را هنگام پایین آمدن از پلکان بندر قدیمی دید. او با قدم هایی محکم در جستجوی خانه اش بود. عمه ام فریاد زد: سانتیاگو کوچولوی من چه خبر شده؟ سانتیاگو او را شناخت و گفت: ونه مرا کشتند!! در آخرین پله پایش لغزید اما فورا بلند شد .عمه ونه به من گفت: هنوز دقتش را حفظ کرده بود ,با حرکت دست خاک روده هایش را پاک کرد بعد از در آشپزخانه که از ساعت شش صبح باز بود به خانه رفت و با تمام قد در آشپزخانه افتاد.
گزارش یک مرگ..
نقل قول  
alikabutar1
Member
با تمام احترامی که به این نویسنده بزرگ قائلم ولی اصلا کتاب خوبی نبود/// خیلی حاها موضوع رو بخوبی دنبال نکرده و بی درنگ رفته سر موضوع دیگه... امتیاز 1.........
نقل قول  
Setare510
Member
دیدگاه شما به علت نگارش فینگلیش حذف گردید.

این دیدگاه در تاریخ 1393/04/29 توسط simin ویرایش شده است

نقل قول  
mhdehghan
Member
نقل قول از simin:
نقل قول از mhdehghan:سلام با توجه به این که این نویسنده بزرگ به دیار بافی شتافته اند آیا امکان قرار دادن لینک دانلود نیست؟ لطفا پاسخ دهید ممنون از سایت فوق العاده تون.

کاربر محترم ! یکی از شرایط گذاشتن لینک دانلود برای چنین کتاب هایی این است، که از فوت نویسنده ، سی سال گذشته باشد. نویسنده فقید مارکز ، امسال به دیار باقی شتافته اند.



بله حق با شماست
ممنون از پاسخگویی سریعتون.
نقل قول  
simin
Publisher VIP
نقل قول از mhdehghan:
سلام با توجه به این که این نویسنده بزرگ به دیار بافی شتافته اند آیا امکان قرار دادن لینک دانلود نیست؟ لطفا پاسخ دهید ممنون از سایت فوق العاده تون.


کاربر محترم ! یکی از شرایط گذاشتن لینک دانلود برای چنین کتاب هایی این است، که از فوت نویسنده ، سی سال گذشته باشد. نویسنده فقید مارکز ، امسال به دیار باقی شتافته اند.





نقل قول  
mhdehghan
Member
سلام با توجه به این که این نویسنده بزرگ به دیار بافی شتافته اند آیا امکان قرار دادن لینک دانلود نیست؟ لطفا پاسخ دهید ممنون از سایت فوق العاده تون.
نقل قول  
فراسو
Member
اخه یه بشر چطور میتونه یه موضوع به این سختی رو روون بنویسه!!!!!!
نقل قول  
masood26
Member
کتاب خوبی است که لازم است با حوصله و دقت خوانده شود
نقل قول  
davooddanyal
Member
ازش تعریف زیاد شنیدم اما نخوندمش اگه میشه شرایط خوندنشو فراهم کنین. باسپاس
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You