بهرام پور
تندخوانی دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

دیوان کهنه‌ی حافظ

نویسنده:
از روی نسخه‌ی خطی نزدیک به زمان شاعر
ناشر: انتشارات فرهنگ ایران زمین – سلسله متون و تحقیقات
زیر نظر ایرج افشار
سال چاپ: 1348

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
دیوان حافظ
مجموعه قطعه های حافظ
Hafiz of Shiraz، thirty poems

آگهی
نسخه ها
PDF
حجم: 5 مگابایت
دریافت ها: 8814
تعداد صفحات: 513
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
MP3
نسخه صوتی کتاب دیوان کهنه‌ی حافظ  توسط noverlan
نقدها

4.8 / 5
با 108 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1

دانلود
دیدگاه‌ها: 167
۱۳۸۹/۱۱/۲۱


پاسخنگارش دیدگاه
neda300
Member
ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت...
نقل قول  
shojazadeh
Member
سلام دوستان دیوان حافظ تصحیح تیمور برهان لیمودهی را اگردر دسترس دارید به اشتراک بگذارید.
نقل قول  
khalil h
Member
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد *** دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد



میلاد حضرت محمد مبارک
نقل قول  
maryamyavari
Member
بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان

.
گیاهی که می خواد راست قامت بالا بره ، ناگزیره به راست قامتی تکیه کنه. مثل انسانی که می خواد قامت انسان بودنش راست باشه باید طره ی راست قامتی رو بگیره.
.
نیاز انسان به پیامبران و بزرگان اینچنینه.

" حسین رنجبر"
نقل قول  
maryamyavari
Member
.
تمام بیت های این شعر سربازهای مغــــــــولند انگار ،، که آتش به دست عزم سوزاندن دل ناکام و نابلدی رو دارند. ...یا آتشفشـــانند که مذابــــش از دیــــده خارج میشه.
.


هزار جــــــهد بکردم که یـار من باشی /../ مُرادبخــــــشِ دلِ بـی‌قــــــرارِ من باشـی
.
چراغِ دیــده شــــب زنده‌دار من گردی /../ انیــسِ خاطرِ امیدوار من باشــــــی
.
چو خسروان ملاحت به بنـــــدگان نازند /../ تو در میانه خداونــــــــدگار من باشـی
.
در آن چمن که بُتان دست عاشقان گیرند /../ گرت ز دست برآید نگــار من باشـــی
.
شبــــی به کلبه احزان عاشقــــــان آیی /..../ دمی انیـــس دل سـوگوار من باشـی
.
شود غزاله خورشـــــــــــید صید لاغر من /.../ گر آهویی چو تو یک دم شـــــکار من باشــــــی
.
سه بوســــــه کز دو لبــــــت کـرده‌ای وظیفه من /.../ اگر ادا نکنـــــــی قرضـــــــــــدار من باشی!
.

من این مراد ببینم به خود که نیم شبـــی /.../ به جای اشــک روان در کنــــــــــــار من باشــــــی؟؟؟؟!
.
من ار چه حافظ شهرم، جــــــوی نمی‌ارزم /.../ مگر تو از کـــــــــــــــرم خویش یار من باشـــــــی
نقل قول  
maryamyavari
Member
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می بری؟ /......./ خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
.
._____-
" مرا یاد کنید ، تا شما را یاد کنم" قرآن کریم
______

تفسیر استاد رنجبر از این بیت :

پس اکنون ، که به یاد توم مرا نادیده نگیر. چرا که زمان های غافل بودن از تو خودشان خواهند آمد. زمان هایی که به یاد تو نیستم و تو حق داری به یاد من نباشی .

.
نقل قول  
taji
Member
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم.
نقل قول  
saeedlatifim
Member

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
نقل قول  
saeedlatifim
Member

:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^:^.

صبحدم از عرش می آمد خروشی ، عقل گفت :

قدسیان گویی که شعرِ حافظ از بر می کنند ...



:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

نقل قول  
alireza1600
Member

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شـــــــــعر تــــــرا و به زر گرفت
نقل قول  
Daftarpour
Pro Member
بانوی ارجمند، سرکار هانیه خانم،
بر این مژده گر جان فشانم رواست
برای این خبر بسیار قشنگ از سرکار عالی و برای این نسخۀ محشر هم از علیرضا 1600000000000000 عزیز ممنونم. نمی دانم چرا به این نسخه تعلّق خاطر عجیبی دارم. دوستان، چند ماه دیگه وارد 60 سالگی میشم. می‌ترسم پدر و مادرم برن و برادرا و خواهرا برای رسیدن هرچه زودتر به ارث و میراثشون خونه‌ای رو که ما سه تا توش زندگی می‌کنیم بفروشن و من آواره بشم. هرچند مثل خری که کتابهایی بارش کرده باشن چند هزار جلدی کتاب دارم ولی تو آوارگی فقط این کتابهای رقومی به دادم می رسن که همه جا می‌تونم با خودم داشته باشمشون.
نقل قول  
hanieh
مدير ارشد
نسخه ی با کیفیت بهتر جایگزین شد.
با تشکر از جناب alireza1600
نقل قول  
saeedlatifim
Member

گر به دیوانِ غزل ، صدرنشینم چه عجب

سال ها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم





نقل قول  
Daftarpour
Pro Member
"از روی نسخه‌ی خطی نزدیک به زمان شاعر"

کاملاً درسته. اینقده کهنه و قدیمیه که قابل قرائت نیس. نمی‌دونم بوذ و نبود اینجور فایلها چه فرقی داره!
نقل قول  
saeedlatifim
Member

`````````````````````````````````````````````````````````
ایران زمین ، سرزمینی است که شعر در آن تنها « ادبیات » نیست .
نوعی نگاه به جهان است .
روشی است برای دست و پنجه نرم کردن با واقعیات .
تا آنجا که بعضی معتقدند اگر دیگر مردمان با علم و فلسفه به دنیا نگاه می کنند ،
ایرانیان از دریچه شعر و حکمت شاعرانه به جهان می نگرند ؛
و در این حکمت شاعرانه ،
کدام قله ، رفیع تر از حـافـظ ...

......................................

بیستم مهر ماه سالروز گرامیداشت حـافـظ گرامی باد

`````````````````````````````````````````````````````````


نقل قول  
maryamyavari
Member
به لابه گفتمش ای ماهرخ ، چه باشد اگر ................. به یک شـِکر ز تو دل خسته ای بیاســــاید ؟
.
به خنـــده گفت که حـــــافظ خدای را نپسند ............. که بوســـــه ی تو رخ مــــــاه را بیـــــالاید!!!!!!

نقل قول  
saeedlatifim
Member

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به پیرِ میکده گفتم که چیست راهِ نجات

بخواست جامِ می و گفت : عیب پوشیدن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



نقل قول  
saeedlatifim
Member

:>:>:>:>:>:>:>:>

ناصحم گفت به جز غم ، چه هنر دارد عشق ؟

برو ای خواجۀ عاقل ! هنری بهتر از این ؟!


:>:>:>:>:>:>:>:>


نقل قول  
avonlea
Member
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت
نقل قول  
avonlea
Member
خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.
نقل قول  
taji
Member
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی.
نقل قول  
maryamyavari
Member
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند/..../ هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند
.
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک /...../ چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟
.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار/..../که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

___
جام جهان نما = مردم؟؟؟ ...
نقل قول  
saeedlatifim
Member

:.:.:.:.:.:

سـاقـیـا !
جامی به من ده ،
تـا بـیـاسایـم دمـی ...


:.:.:.:.:.:

نقل قول  
maryamyavari
Member
درون ها تیره شد باشد که از غیب /.../چراغی برکند خلوت نشینی
نقل قول  
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
نقل قول  
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی‌آید
قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه‌ی زلفت به در نمی‌آید
نقل قول  
مادرم
Member
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود؟
انتقاد های گزنده حافظ از صوفی وشیخ ومحتسب و..............بخاطر اینکه( آنان از جاده حق پای بیرون نهاده بودند)بود.
تمام احوال حافظ به دلیل رعایت معصومانه اصول واحکام دین بود،چون در غم خویش نبود،نگران ارزش هایی بود که به آلایش کشیده می شدند.
برای همین خیلی زیبا وشوخ وقشنگ ،می گوید که من این قلب شناسی (شناسایی حق از باطل )را از خود تو و کلام تو آموخته ام.
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر نکن چون دگران، قرآن را

دوستان و جناب دکتر واحدپور مرا عفو بفرمایند، اگر بیراهه رفتم
نقل قول  
radniya
Member VIP
دوستان توضیحات مفیدی نوشتند. خیلی خوب است.

"قلب" به معنای دل
"قلب" به معنای تقلب

فکر میکنم ایهام است ولی نوع ایهام را نمیدانم.
نقل قول  
دوستان اگر خواستند، زیبایی مصرع دوم بیت زیر را تشریح کنند.

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
نقل قول  
simin
Publisher VIP
نقل قول از majidvahedpour:

نقل قول از vamieraz:
مراجعه کنند و خود را از سرگشتگی برهانند.
دوست عزیز هیچ سرگشتگی اینجا وجود ندارد. هدف ما بحث در مورد موضوعی است. این‌ها هم که شما و سایر دوستان می‌گویید، نه امروز و دیروز بلکه همیشه مورد مطالعه ما قرار گرفته است.




جناب آقای دکتر واحد پور با سلام و سپاس از شما

بعضی از دوستان در جریان نیستن که به پیشنهاد شما تصمیم بر این گرفته شد که هر از چند گاهی یکی از غزل های زیبا و در عین حال سئوال برانگیز حافظ مورد بررسی و تبیین قرار بگیره . من از شما تشکر می کنم که با وجود مشغله تحصیل و تدریس برای دانشجویان زبان و ادبیات فارسی ، خود پیش قدم در این راه شدید تا ضمن ترغیب به ورود در این گونه مباحثات ، شیوه درست بحث کردن را بیاموزیم و بیاموزانیم ، ولو از سوی دیگران منسوب به سرگشتگی باشد، وگرنه خود ید طولایی در این زمینه داشته و دارید، ضمن این که توفیقی نیز برای خودم بود تا دوباره ضمن تفحص و مرور بر آموخته هایم از اساتید گرانمایه ، به شیوه قیاسی و نقل قول های معتبر مروری دوباره به کنه مطلب داشته باشم.
در وادی ایهام و طنز حافظ ، سرگشتگی به معنای خاص ، نه تنها مذموم نیست خود اشارتی بر سهل و ممتنع بودن ابیات برای رسیدن به جرعه ای از اقیانوس بیکران فهم و ادراک در حیطه ادبیات دارد.
در باب تاثیر و تاثر پذیری شاعران از یکدیگر نیز باید گفت :
حافظ پژوهان برای اثبات نظریات خود سعی نموده اند اشعار او را باشاعرانی چون سعدی ، خیام ،خواجوی کرمانی ــ که اشعار حافظ بیشتر استقبال و تضمین از همین شاعر است – وتعدادی دیگر از شاعران تطبیق دهند ولی با توجه به مبحث ما، کلام حافظ را می توان به سخنان خیام نزدیک دانست که در همین مورد آقای نیاز کرمانی میفرمایند: از میان هم عصران حافظ ، خیام درمقابله با دروغ و ریای زاهد ،صوفی، شیخ، مفتی و محتسب با حافظ در یک سنگرند و با همان اندیشه ها ومضمون های مشترک، با این تفاوت که زبان خیام صریح وساده و بی پروا است اما کلام حافظ سنگین وآمیخته با کنایه و طنز میباشد. شاید اگر بخواهیم شعر حافظ را از شاعران دیگر تمییز دهیم یکی از تمایز کلام حافظ با دیگران همین مفهوم طنز و کنایه می باشد که او چاشنی شعر خود را این گونه مفاهیم قرارمی دهد تا هم، کلام خود را به خواننده القاء کند و هم بتواند چهره زهد ریایی را در پشت صورت ظاهر آن نمایان نماید. آقای دکتر محمد استعلامی این مطلب را این گونه بیان می کند که یکی از نکته های قابل بحث در زبان وتعبیر های شعر حافظ طنز های اوست و حافظ گاهی در مقابله با دروغ و ریای زاهد و صوفی و شیخ و مفتی و محتسب با طنز و کنایه سخن می گوید و گاه خطاب او مستقیم است و عیب آنها را به صراحت بیان می کند و انتقاد و نکته گیری او چنان با طنز آمیخته است که نمی توان این دو خاصه سخن را از هم تفکیک و جدا کرد .
بحث در این مقال مفصل تر از آن است ... الله اعلم


نقل قول  


نقل قول از vamieraz:


با تشکر از راهنمایی عالمانه جناب فرهاد، می افزایم که دوستان برای توضیحات بیشتر در خصوص این رسم صوفیان می توانند به تعلیقات کتاب اسرارالتوحید ج 2 ص 469
مراجعه کنند و خود را از سرگشتگی برهانند.


دوست عزیز هیچ سرگشتگی اینجا وجود ندارد. هدف ما بحث در مورد موضوعی است. این‌ها هم که شما و سایر دوستان می‌گویید، نه امروز و دیروز بلکه همیشه مورد مطالعه ما قرار گرفته است.
نقل قول  
نقل قول از simin:



یک پرسش :

آیا با توجه به این که حافظ خرقه رو دستمایه طنز خود قرار داده و این که براش احترامی قائل نبوده ، می تواند محتملا به مشاهدات حافظ از صاحبان خرقه برگردد؟ به این معنی که حافظ می بینه ، خرقه داران ، خرقه رو محل ریب و ریای خود قرار داده ان؟ و این که در واقع حافظ فی نفسه خرقه رو بی ارزش نمی دونسته اما از این که خرقه دارانی رو می دیده که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند، موجب شده که این چنین خرقه رو دستمایه طنز قرار بده ؟ ( ضمن این که در بیت « واژه قلب شناسی » شاهد مثالی بر شناختن سره از ناسره می تواند باشد.) سپاس


به احتمال که نه، یقینا این گونه است که شما می‌فرمایید.
نقل قول  
مادرم
Member
درود به حضرت حافظ ودوستداران او
در بسیاری از اشعار حضرت ،آتش زدن خرقه ،رهایی از تزویر وریاست.
حافظ نخست به سلک صوفیان درآمد اما خیلی زود رزق و ریاکاری آنان را دریافت وراه خویش را از صومعه به دیرمغان کشید،و شیوه قلندری ورندی را پیش گرفت،و به آرامی از
کج روی های صوفیان پرده بر داشت، گفت:
گر خرقه ،چو آتش زدی ای عارف سالک***جهد می کن و سر حلقه رندان جهان باش.

صوفی نهاد دام وسر حقه باز کرد***بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد. یا
نقد صوفی نه همه صافی وبیغش باشد***ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد.
صوفی شهر بین که چون لقمه شبه می خورد***پا ردمش دراز باد آن حیوان خوش علف.
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم***شطح وطامات به بازار خرابات بریم.
او با لباس قلندری ورندی،باکمال بی پروایی به جمیع متظاهران ودکانداران ریا وزاهد وفقیه صومعه دار،به صوفیان خانقاه نشین،به خورندگان مال وقف،به صاحبان خرقه وسجاده
می تازد.و...

نقل قول  
نقل قول از farhad 1989:
برای فهم بهتر از خرقه سوختن بهتر است مراجعه شود به آثار عطار.حافظ نیز این مفهوم را به همان معنای مورد استفاده عطار به کار برده اند.خوب است دوستان گرامی به جای گمانه زنی های تکراری به مطالعه علمی و تاریخی در متون ادبی بپردازند تا سیر تحول و ظرایف آنها را دریابند.دکتر شفیعی کدکنی در تعلیقات کتاب منطق الطیر سیر پیدایش این مفهوم را به درستی نشان داده اند.


من به شما اطمینان خاطر می‌دهم که این‌ها گمانه‌زنی‌های تکراری نیست؛ نتیجه سیر مطالعات چندین ساله است. هر چند که آتش زدن خرقه مانند سایر رسوم صوفیه پیشینه درازی دارد؛ ولی برخورد حافظ با این آداب و رسوم به نحو دیگری است. حافظ چنین رسومی را برای بیان اندیشه خود به کار می گیرد. اگر دقت کرده باشید صوفی یکی از چهره‌های منفور دیوان حافظ است. طبیعتا این نتیجه عمل عده ای صوفی نما بوده است که تعدادشان هم کم نبوده است. آنچه متعلق به صوفی است، نیز مورد طعن حافظ واقع می‌شود.
این نکته را هم عرض کنم که برای تفسیر دیوان حافظ هیچ منبع بهتری از خود دیوان حافظ وجود ندارد.
نقل قول  
vamieraz
Member
نقل قول از farhad 1989:
برای فهم بهتر از خرقه سوختن بهتر است مراجعه شود به آثار عطار.حافظ نیز این مفهوم را به همان معنای مورد استفاده عطار به کار برده اند.خوب است دوستان گرامی به جای گمانه زنی های تکراری به مطالعه علمی و تاریخی در متون ادبی بپردازند تا سیر تحول و ظرایف آنها را دریابند.دکتر شفیعی کدکنی در تعلیقات کتاب منطق الطیر سیر پیدایش این مفهوم را به درستی نشان داده اند.


با تشکر از راهنمایی عالمانه جناب فرهاد، می افزایم که دوستان برای توضیحات بیشتر در خصوص این رسم صوفیان می توانند به تعلیقات کتاب اسرارالتوحید ج 2 ص 469
مراجعه کنند و خود را از سرگشتگی برهانند.
نقل قول  
farhad 1989
Member
برای فهم بهتر از خرقه سوختن بهتر است مراجعه شود به آثار عطار.حافظ نیز این مفهوم را به همان معنای مورد استفاده عطار به کار برده اند.خوب است دوستان گرامی به جای گمانه زنی های تکراری به مطالعه علمی و تاریخی در متون ادبی بپردازند تا سیر تحول و ظرایف آنها را دریابند.دکتر شفیعی کدکنی در تعلیقات کتاب منطق الطیر سیر پیدایش این مفهوم را به درستی نشان داده اند.
نقل قول  
simin
Publisher VIP
نقل قول از majidvahedpour:
نقل قول از simin:


اما سوزاندن خرقه:
به اعتقاد من ، یکی از شگفتی های هنری و ابداعات جالب حافظ در همین ترکیب جالب و عجیب است که با این که برای خرقه تصوف ارج بسیاری قائل است از سوزاندن خرقه صحبت می کند.
با تأمل در دیوان حافظ این حقیقت روشن می شود که حافظ نه تنها به خرقه احترامی قائل نیست؛ بلکه این نشانه ظاهری تصوف یکی از دستمایه های طنز و بیان کنایه آمیز حافظ قرار گرفته است.



یک پرسش :

آیا با توجه به این که حافظ خرقه رو دستمایه طنز خود قرار داده و این که براش احترامی قائل نبوده ، می تواند محتملا به مشاهدات حافظ از صاحبان خرقه برگردد؟ به این معنی که حافظ می بینه ، خرقه داران ، خرقه رو محل ریب و ریای خود قرار داده ان؟ و این که در واقع حافظ فی نفسه خرقه رو بی ارزش نمی دونسته اما از این که خرقه دارانی رو می دیده که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند، موجب شده که این چنین خرقه رو دستمایه طنز قرار بده ؟ ( ضمن این که در بیت « واژه قلب شناسی » شاهد مثالی بر شناختن سره از ناسره می تواند باشد.) سپاس

نقل قول  
نقل قول از simin:



اما سوزاندن خرقه:
به اعتقاد من ، یکی از شگفتی های هنری و ابداعات جالب حافظ در همین ترکیب جالب و عجیب است که با این که برای خرقه تصوف ارج بسیاری قائل است از سوزاندن خرقه صحبت می کند.



با تأمل در دیوان حافظ این حقیقت روشن می شود که حافظ نه تنها به خرقه احترامی قائل نیست؛ بلکه این نشانه ظاهری تصوف یکی از دستمایه های طنز و بیان کنایه آمیز حافظ قرار گرفته است.

نقل قول  
simin
Publisher VIP
نقل قول از radniya:
دربارۀ بیت آخر "خرقه سوزاندن" اگر کاربران چیزی میدانند بنویسند.


برای پاسخ به شما ضروری است که ابتدا تعریف روشنی از خرقه داشته باشیم :
آقای نیازی کرمانی خرقه را این گونه معرفی می کند: جامه ای آستین دار و پیش بسته که از سر می پوشند واز ســـر به در می آورندونشانه صـــوفیان بوده است وعلت اشتهار آن این است که پاره های مختلف وگاهی رنگا رنگ به هم آورده واز آنها خرقه می سازند ودر جائی دیگر می گوید خرقه لباس اهل تصوف است که به معنی سنتی آن، پوشیدن لباس از دست پیر ومراد وشیخ می باشد که از قرن پنجم هجری آثار خرقه پوشی از دست پیر ، در تصوف آشکار شد وسابقه این کار به عهد رسول اسلام (ص ) وسنت او می رسد و دست شیخ را نماینده دست رسول اکرم (ص ) می داند.
اما سوزاندن خرقه:
به اعتقاد من ، یکی از شگفتی های هنری و ابداعات جالب حافظ در همین ترکیب جالب و عجیب است که با این که برای خرقه تصوف ارج بسیاری قائل است از سوزاندن خرقه صحبت می کند.
دراین مورد آقای نیازکرمانی باعنوان این مطلب که خرقه لباس اهل تصوف بوده و با اشاره به اینکه خرقه صوفیان ، نشانه پارسائی نیست وصوفی خرقه خود را در گرو باده می گذارد ومی گوید ارزش آن از یک جام هم کمتر است اما آن که این دلق مرقع به جامی بر نمیگیرد پیر مغان است وحافظ به همین خاطر این خرقه بی ارزش را سزاوار آتش می داند.
آقای ذوالنور در این باره میگوید : این خرقه سوختن حافظ ازآن نوع خرقه سوختن های اهل تصوف نیست که ظاهرا" رسمی بوده که صوفیان از فرط شوق وبه علامت شکر خرقه خود را می سوزاندند وعده ای خرقه سوزی حافظ را مربوط به همین خرقه سوزیهای صوفیان می دانند که درهیجان سماع خرقه خود را به آتش می کشیدند ولی هیجگاه در اشعار آن پیرفرزانه خرقه سوختن دلیل بر شادی صوفیانه نیست و سوزاندن دلق وخرقه در اشعار او به معنی ترک ریا وفریب است ولی بهر حال باید بپذیریم که اشعار حافظ را تنها سخنان عاشقانه وعارفانه در برنمی گیرد وبخشی از کلام حافظ همین کنایه ها وسخنان طنز آلود است که بدون ترس از دیگــــــــــــران ، محتاطانه به بیان آن می پرداخته است. الله اعلم


درخرقه چو آتش زدی ای زاهد سالک
جـهدی کـن و سـرحلقه رندان جهان باش

و همچنین :

ماجرا کم کن و باز آکه که مـرا مردم چشم
خـــرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت


نقل قول  
radniya
Member VIP
دربارۀ بیت آخر "خرقه سوزاندن" اگر کاربران چیزی میدانند بنویسند.
نقل قول  
radniya
Member VIP
ناصر بخارایی در همین وزن شعری با این مطلع دارد:

میگذشت و ز حیا چهره برافروخته بود
ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
نقل قول  
دوستان اگر مایل باشند در مورد زیبایی های این غزل مطلب بنویسند.

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
نقل قول  
saeedlatifim
Member
گفتم : « صنم پرست ، مشو ! با صمد نشین ! »
گفتا : « به کوی عشق ، هم این و هم آن کنند ... »

نقل قول  
beharan
Member
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید ... بله درست شعر همین است. ظا هرا مرحو م مجتبی مینوی بی دلیل هم معتقد نبوده که اثاری که به شاعران نزد یکترند. درست ترند. قربان اگر هر واژه و مفهومی به ذهن ما متبادر شد ان را بجای مضا مین اشعار سابق دیوا نها بگذاریم که بعد از مدتی اصل قضیه پاک فراموش و ازبین می رود. متا سفانه دلیل از میان رفتن مضا مین اولیه بسیاری از این کتا بها و اشعار هم همین دخل و تصر فها بوده است. مگر در جایی که به شکلی حر فه ای و درست و منطقی واژ های جای واژه نادلچسب قبلی را بگیرد. تازه با انتخاب بیت شما نه تنها خواندن ان سنگین تر و ثقیل تر بلکه کاملا شعر بی معنا می شود.
نقل قول  
مادرم
Member
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
نقل قول  
saeedlatifim
Member
هر ناله و فریاد که کردم ، نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت ...
نقل قول  
simin
Publisher VIP

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ...




نقل قول  
مادرم
Member
عالم از شور شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود
نقل قول  
saeedlatifim
Member
روی خوبت ، آیتی از لطف بر ما کشف کرد
بعد از آن ،
جز لطف و خوبی ، نیست در تفسیر ما ...
نقل قول  
خـرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
نقل قول  
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای / فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد

دست دعا اضافه اقترانی است.

هنر زبانی حافظ سبب می شود که دعا، را که امری انتزاعی، و یا فرشته را ، که موجودی مجرد است، دارای دست تصور کنیم.

هر چند مصرع دوم دارای مفهوم کنایی است، این نکته نیز به ذهن متبادر می شود که فرشته دست انسان را می گیرد و او را از ورطه لغزش و گناه بیرون می آورد؛ البته انسانی که بر تعلقات دنیوی پشت پا زده و تا مرتبه ای از کمال و تعالی پیش رفته که متصف به صفت فریشتگی شده است.
نقل قول  
mahmahot
Member
مرحوم مجتبی مینوی اعتقاد داشت هر نسخه ای که به زمان حافظ نزدیکتر باشد صحیح تر است نام ایرج افشار برای اعتبار این نسخه کافی می نماید
نقل قول  

در بیت زیر چه نسبتی بین انسان و فرشته وجود دارد؟

دست دعا چه گونه اضافه ای است؟

نکته برجسته زبانی شعر در کجا و در نسبت کدام کلمات قابل تبیین است؟


دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای / فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
نقل قول  
Bardiatata
Member
گمون کنم که منظور این بیت از "خوبی" یک خوب یا همون "خوبان" باشه یعنی زیبارویان. بنابراین معنی بیت میشه "هر کسی که عشق نورزید و از زیبارویان بهره ای نبرد یا نجست...
بنابراین به نظر نمیرسه که پیشنهاد شما درست باشه. البته اگر که من این بیت رو درست فهمیده و معنی کرده باشم.
نقل قول  
بیت دیگر:

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود

بیت مزبور در دیوان کهنه حافظ به همین شکل آمده است. آیا می توان مصرع اول این بیت را به صورت زیر هم خواند:

هر کو نکاشت مهر و نچید از وفا گلی.....

کدام صورت ارجح است؟
نقل قول  
با سلام خدمت دوستان

خیلی عالی بود. بنده واقعا یاد گرفتم.

مخصوصا بحث نسخه شناسی و ذکر نظر اساتید صاحب نظر در چنین مواردی بسیار راهگشا است.

تشبیه لاله به ندیم شاه که جامی از شراب ارغوانی در دست دارد، احتمالا به شکل ظاهری این گل، که به صورت جام شراب است، و همچنین به رنگ آن مربوط می شود. البته آنچه که دوست فرهیخته، سیمین خانم، بیان فرمودند، در ایجاد چنین تصویری، دور از ذهن نیست.
نقل قول  
kalltun
Publisher VIP
لازم به ذکر است که نظر استاد خرمشاهی همان‌گونه که در کتاب «حافظ» (انتشارات ناهید) نوشته‌اند بر این است که ابیات هر غزل استقلال خودش را دارد و می‌توان هر بیت را مستقل از محور عمودی غزل تعبیر کرد؛ ولی استاد دکتر سعید حمیدیان در کتاب «شرح شوق» دقیقاً مخالف این رای هستند و تعبیر و تفسیر هر بیت را با توجه به کلّ غزل و همچنین کلّ دیوان می‌دانند.
این بیت مربوط به غزلی با این مطلع است:

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد / که چو سرو پای‌بند است و چو لاله داغ دارد

ترتیب ابیات این غزل در نسخه‌ی قزوینی ـ غنی با نسخه‌ی خانلری متفاوت است.
نقل قول  
kalltun
Publisher VIP
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله / به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

در این بیت مخاطب، معشوق است یا هر کسی که شعر حافظ را می‌خواند.
گل در اینجا به شاهی تشبیه شده که بر تخت نشسته است و لاله چون یکی از ندیمان شاه است که جام شراب شاه را به دست دارد.
به باغ بیا و پادشاهی گل سرخ را تماشا کن
نقل قول  
simin
Publisher VIP
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
جناب دکتر واحدپور ، اضافه بر توضیح ارزشمند شما ( البته جسارتا ) نکته ای به ذهنم می رسه که بیان می کنم و خوشحال می شم توضیح جامع تر رو شما ارائه بدین
وزن شعر : فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

بسیاری از ابیات حافظ به اصطلاح شان نزول دارن. یعنی فلان غزل به مناسبتی سروده شده و منظور شخص خاصی بوده است. این غزل بنا بر مشهور در وصف شاه شجاع که ممدوح حافظ بوده، سروده شده. نکته جهت اطلاع :، محمدمبارزالدین، پدر شاه شجاع، پادشاهی تندخو و ستمکار و متعصب بود و زمانی که شاه شجاع به حکومت می رسد، دوباره آزادی و شادمانی حاکم می شه. حافظ در ابیاتی حکومت شاه شجاع را ستوده و در این عزل هم گویا دوره سلطنت وی را به حکمروایی بهار تشبیه کرده
نکته جالبی که به ذهنم می رسه در باره لاله ست که در ادبیات ما به نوعی سروری و سیادت داره و نماد سرخی و ... محسوب می شه
از عظمت تخت سروری ، این که لاله با همه سروری ، حکم ندیم شاه رو پیدا کرده و نقش ساقی رو در مجلسش ایفا می کنه و حافظ به زیبایی از چنین مفهومی بهره برده

نقل قول  
چون دوستان چیزی ننوشتند، بنده چند جمله کوتاه در مورد بیت زیر می نویسم:

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

آنچه در نگاه اول در این بیت قابل شناسایی است، صنایعی چون تشبیه و استعاره و تشخیص است.

اما این بیت از هنر اصلی حافظ که « ایهام » است، بی بهره نیست. این ایهام قدری پوشیده است.

در این بیت در کلمه « ایاغ » ایهام وجود دارد.

ایاغ در ترکی علاوه بر پیاله شراب،به معنی« پا » نیز آمده است. در واقع ایاغ در معنای ثانوی خود با کف ایهام تناسب دارد.

علاوه بر این ایاغ، ظاهرا یکی از خط های جام نیز بوده است.
نقل قول  
مادرم
Member
با سلام
به چمن خرام وبنگر بر تخت گل،که لاله***به ندیم شاه ماند ،که به کف ایاغ دارد.
چقدر قشنگ،وپر از راز هستی و پیام کلی
شاعر با زبان طبیعت،شرط سپاس وادب از خالق را به نمایش می گذارد،شاخه لاله با ادب واحترام تمام،در بارگاه شاه،در کف اش پیاله ی شراب را (تسلیم محض را)با ‌وقار واستواری وبی عصیان وبا عشق تمام گرفته و منتظر خشنودی خالق است وبس،
یا رب از سر کوی خود،به بهشتم مفرست،
من غرق ملک و نعمت،سر مست لطف ورحمت***اند کنار بختم ،وآن خوش کنار با من
مرا ببخشید ،برداشت بنده حقیر بود ،با سپاس از اینکه زمانی مرا به تفکر رهنمون شدید
نقل قول  
بنده بیتی را مطرح می کنم. اگر دوستان مایل باشند می توانند درباره زیابیی های زبانی آن بحث کنند:

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
نقل قول  
m marshal
Member
این غزل اینقدر زیباست ادامه اش رو هم می زارم :

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت.
نقل قول  
m marshal
Member

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت...
نقل قول  
simin
Publisher VIP

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
هزار نکته باریک تر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند.


نقل قول  
simin
Publisher VIP

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند




نقل قول  
womann
Member
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
نقل قول  
edrishoseini
Member
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی/ دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد/ کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند/ دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم/ گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند/ این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم/ رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست/ شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی/ و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/ لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست/ کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده/ تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد/ شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
نقل قول  
E R S
Publisher
نقل قول:
اگر هوات هست....


گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان ...
نقل قول  
maryamyavari
Member
اگر هوات هست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر, رشته تا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
نقل قول  
مادرم
Member
باسلا م
اول به بانک و نای و نی،آرد به دل پیغام وی***وانگه به یک پیمانه می ،با ما وفاداری کند
سالروز شاعر وعارف بی همتا بر دوستان محترم کتابناکی مبارک باد.
نقل قول  
faezeh1500
Member
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ بر همه دوستان کتابناکی گرامی باد
نقل قول  
jodi66
Member
بیستم مهر روز حافظ بر همه گرامی

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
نقل قول  
شعر حافظ سرود عشق و بیخودی است و شاعر جز با عشق و بیخودی نمی تواند اندوه زمانه ای را که در فساد و گناه و دروغ و فریب غوطه می خورد، فراموش کند. دنیای او مثل دنیای خیام است: بی ثبات و دایم در حال ویرانی. نه در تبسم گل نشان وفا هست و نه در ناله بلبل آهنگ امید، انسان هم بر لب بحر فناست و تا چشم بر هم زده است، در ورطه می افتد.

با کاروان حله، ص 282
نقل قول  
neda300
Member
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
نقل قول  
simin
Publisher VIP
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست


روز بزرگداشت لسان الغیب ، حافظ ، بر دوستان خوب کتابناکی ام گرامی باد.

نقل قول  
kalltun
Publisher VIP
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست


بیستم مهرماه روز بزرگداشت حافظ گرامی باد.
نقل قول  
تاویار
Member

چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی

به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
نقل قول  
neda300
Member
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلیست
نقل قول  
neda300
Member
به کوی می کده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
نقل قول  
تاویار
Member
خدای را به می‌ام شست و شوی خرقه کنید
که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع
نقل قول  
khoday
Member
در حال حاضر معتبرترین نسخه خواجه متعلق به زنده یاد علامه قزوینیه بعید میدونم نسخه ای از این کاملتر در بیاد
نقل قول  

سپاسگذارم از این نسخه کهن .استاد حسین آهی بیست سال است روی نسخ کهن و قدیمی حافظ مشغول تحقیق و خوض و غور و تصحیح هستند و نزدیک چهار یا پنج سال هم از رادیو فرهنگ این زحمت را متقبل شدند که هر روزی نیم ساعت بصورت زنده و یا ضبط شده تصحیح و شرح و مقابله میفرمودند و از همه استادان و فرهنگیان و حافظ پژوهان یاری میطلبیدند امیدواریم هرچه زود تر نتیجه این زحمت بیست ساله چاپ شود تا یک حافظ قابل قبول و تقریبآ بدون نقص در اختیار حافظ دوستان و حافظ پژوهان قرار بگیرد و بی نقص ترین نسخه حافظ خواهد شد انشاآلله.و برای استاد عزیزو گرانقدر آرزوی سلامتی و طول عمر با برکت میکنم.
نقل قول  
neda300
Member
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
نقل قول  
neda300
Member
نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست

نقل قول  
neda300
Member
کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
این دود بین که نامه من شد سیاه از او...
نقل قول  
neda300
Member
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
نقل قول  
neda300
Member
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
نقل قول  
neda300
Member
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام ونشد
نقل قول  
neda300
Member
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟
نقل قول  
neda300
Member
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
نقل قول  
neda300
Member
من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد.
نقل قول  
neda300
Member
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی.
نقل قول  
neda300
Member
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست...
نقل قول  
neda300
Member
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم...
نقل قول  
mahdi214
Publisher
:.
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد؛
ما به امـیـد غمت خــــاطر شـادی طلبیم.

نقل قول  
sedaghat jam
Member VIP
به مناسبت روز حافظ
به احترام شمس الدین محمد، نسیم دلگشای مُلکِ فارس
بخش هایی از آلبوم آستان جانان با صدای آسمانی استاد محمدرضا شجریان و جادوی ساز زنده یاد پرویز مشکاتیان
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
نقل قول  
neda300
Member
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد؟؟؟
نقل قول  
neda300
Member
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
نقل قول  
neda300
Member
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد
بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی
نقل قول  
amirpilot
Member
سلام به کتابناکیهای عزیـــــــــــــــــــز
همگی خستـــــــه نباشید.........................
نقل قول  
اتیفرد
Member
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست.
نقل قول  
neda300
Member
چندان که برکنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد.
نقل قول  
farhizesh
Member
حافظ :
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
از پادشه گوی که روزی مقرر است
نقل قول  
sedaghat jam
Member VIP
یادداشتی است که پارسال به مناسبت روز حافظ نگاشته شده بود

به بهانه روز حافظ بزرگ،عطر جاری شامه نواز دیار فارس
یکی از سال های انتهای دهه 70 بود. خیابان تخت طاووس به سمت رسالت اتوبوسی را سوار بودم.پیرمردی با کلاه بافته شده کُتی تمیزِ بی اتو، پیراهنی سفید و تمیز، سرخوش غزلخوانی می کرد.صدایی نداشت اما درس داشت. و چه درس بزرگی ...
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت.پیرمرد این غزل را می خواند.به دو گندم بفروخت.از جیب راست کُتش کیسه ی آبنبات رنگی را خارج کرد.می خواند و به همسفران از زن و مرد آنچه داشت تحفه می داد.شیرینی کام.پدرم روضه رضوان...جوانکی در راهروی اتوبوس ایستاده بود؛بین همان دو ردیف اول.گذر پیرمرد به ردیف های جلویی رسیده بود.کاین اشارت ز جهان گذران مارا بس.پسرک با سر گرانی دست پیر را رَد کرد.پیر گفتش :پسرم،جوان،احسان را هیچگاه رَد نکن. احسان را هیچ وقت رد نمی کنند.حتا اگر...و باز خواند:سایه آن سرو روان ما را بس.
ما هیچ وقت عشق مردممان را نفهمیدیم. پشت ردیف های آواز گمشدیم.پی نُت گمشده گشتیم.غافل از آنکه سرگشتگی ما از گمگشتگی است.لابلای کتاب ها،فیلم ها،شال ها،کلاه ها،عینک ها.ما عشق مردممان به زندگی را نفهمیدیم.در فلسفه گندیدیم؛مُردار شدیم.عریانی عرفانی بر خود پوشاندیم.بین خط های بودلر بو گرفتیم؛ اسفناک.عشق مردممان را نفهمیدیم.با عشق نگاهشان نکردیم.ترحم کردیم.دلسوزی کردیم.اما عشقی از آنها نگرفتیم.عشقی به آنها ندادیم.
مجلس ترحیم مان است.با شال و کلاه و دستکش و عینک و کراوات سیاه؛باید باشیم آخر وظیفه است؛اتیکت است؛آداب است.
صدای پیرمرد در گوشم است .غزلی می خواند؛درسی که داد.درس آن مسیر،آن فراز و فرود.چون درس هایی که باز نفهمیدیم.زمزمه های انسانیت از شاه آباد،میرزمحمودوزیر،گرگان،تجریش،کاروان سرا سنگی،سلسبیل،بازارچه ی شِمرون،درس معلمانی که کلامی از آنها تمام کتابهایت را به آتش میکشد.
این غزل را دوست دارم،بسان برخی از اشعار جنابش و حضرت خداوندگار به شکست هایی در نقاطی از مصرع می خوانمش.
پگاه دیر برآمده ای،پگاه بیگاه دمیده ای بیگانه با تفرعن،قامتی قائم به دانایی ایستاده، سال ها بعد در رُقعه ای که از پاریس گسیل کرده همین را نوشته بود.بسنده کرده بود به رطل گرانی.این غزل را دوست دارم.
با همه ی بودنم می توانم به جِدّ سوگند یاد کنم ناخلف نبوده و نخواهم بود.من عالَم و روضه و روزه و حاصل دریوزه را به عشق مردمم وامیگذارم؛همین انسان های دوست داشتنی.همین ها که دیده نمی شوند.چون نه فرانسه می دانند نه پرگار می بینند؛چه بهتر.
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی...
عشق داند

دیر مغان ما را بس.
م ر صداقت جم
نقل قول  
poorfar
Publisher
نقل قول از mahdi214:

گفت: حافظ، لُغز و نکته به یاران مفروش!
آه ازین لطـف به انواع عـتاب آلـوده.
:.:.:. . . . . . . . .


هر دَم ،
از روی تو ،
نقشــی زندم ،
راه خیـــال ؛

.. ... . . . . .

بــا که گـــویم :
« که در ایــن پرده
چــــه‌ ها مــی‌بینم ؟ . . . »


:.:.. . . .:. . :.... .

درود بر mahdi214 عزیز ،
ورودتان پس از مدت ها به سایت کتابناک ،
خشنودم ساخت ....
گفتم خیر مقدمی بگویم
امیدوارم باز هم شاهد آپلود کتب بی نظیرتان باشیم
نقل قول  
neda300
Member
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش.
نقل قول  
shirin-mk
Member
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ....... که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد
نقل قول  
mahdi214
Publisher

گفت: حافظ، لُغز و نکته به یاران مفروش!
آه ازین لطـف به انواع عـتاب آلـوده.
:.:.:. . . . . . . . .
نقل قول  
hoshimo
Member

۞
خوش برآی از غصّه، ای دل! کاهل راز؛
عیش خوش در بوته‏ی هجــــران کنند.
. .:. . . .:. . . .:. . . .:. . . .:. .

نقل قول  
mazizatan
Member
سالها پیش دوستی نسخه ای از دیوان حافظ نشانم داد که مصرع اول از بیت دوم غزل معروف "سالها دل طلب جام جم از ما می کرد" نظرم جلب کرد. در همه نسخه ها این مصرع چنین آمده "گوهری کز صدف***ومکان بیرون است"....ولی در آن نسخه خطی و قدیمی چنین آمده بود "گوهری را که به بر داشت صدف در همه عمر" وحالا در این نسخه می گوید "گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر ".....اگرچه تقریبا همه یک معنا را می رساند ولی من فکر می کنم مصرع دومی یعنی "گوهری را که به بر داشت صدف در همه عمر "...به معنا وریخت غزل نزدیکتر باشد. الله و اعلم...
نقل قول  
mazizatan
Member
راستش چندین سال پیش دوستی نسخه ای از دیوان حضرت حافظ نشانم داد که یکی از غزلیاتش توجهم را جلب کرد .غزل معروف ... سالها دل طلب جام جم از ما می کرد..... اکثر قریب به اتفاق نسخه های حافظ بیت دوم آنرا چنین آورده اند ...گوهری کز صدف***مکان بیرون است/خبر از گمشدگان ره در یا می کرد... ولی در آن نسخه این بیت را چنین آورده بود.... گوهری را که به بر داشت صدف در همه عمر/خبر از گمشدگان ره دریا می کرد...وحالا در این نسخه می گوید .... گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر ...گرچه تقریبا معنا در هر سه بیت بکی است اما من فکر میکنم مصرع "گوهری را که به بر داشت صدف در همه عمر "به ریخت وقواره غزل بهتر می آید.
نقل قول  
neda300
Member
گفته خواهد شد به دستان نیز هم....
نقل قول  
sobhesahari
Member
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر ان ظلمت شب اب حیاتم دادند
روحش شاد خواندن اشعارش انسان را تا سرحد ارامش میبرد
نقل قول  
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمــــر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائمأ یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برفکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنح فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
نقل قول  
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
نقل قول  
یاری اندر کس نمی بینم یاران چه شد
دوستی کی اخر امد دوستداران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه کار افتاد و یاران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر امد شهریاران را چه شد
نقل قول  
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیش تر زان که چو گردی زمیان برخیزم
نقل قول  
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل به تنهایی به جان امد خدا را همدمی
چشم اسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تابیاسایم دمی
نقل قول  
Bassist
Member
حالی خیال وصلت خوش صورتی ست لیکن
تا خود چه نقش بازد این "صورت خیالی" !!!
نقل قول  
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گربد تو برو خود را باش
هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیارو چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن.گو:سرو خشت
نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چدانی که خوب است و که زشت
نقل قول  
مری بلا
Member
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
نقل قول  
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
نقل قول  
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

چو ماه نو ره بیچارگان نظاره زند

به گوشه ابرو و در نقاب رود

.......
نقل قول  
مری بلا
Member
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
نقل قول  
مری بلا
Member
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
نقل قول  
hoshimo
Member


هوس باد بهـــارم به سـوی صـحرا برد،
باد بوی تـــو بیــاورد و قـــرار از مــا برد.
هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش،
نه دل خســته‌ی بیـمار مــرا تنـها برد.
.:.:.:. . . .
نقل قول  
neda300
Member
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم.
دوستان کتابناکی بدرود.
نقل قول  
neda300
Member
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
شبروان را آشنایی هاست با میر عسس...
نقل قول  
hoshimo
Member



دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت؛
ندانی قدر وقـت ای دل، مگـر وقتی که در مـانی.
:.:.:.... . .

نقل قول  
neda300
Member
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت.
نقل قول  
hoshimo
Member


عـبوس زهـد به وجـه خــمار ننشـیند؛
مرید خرقه‏ی دردی کشان خوشخویم.
:.:.:... . .
نقل قول  
Aogabieh
Member
بسم حکایت دل بود با نسیم سحر
به بخت من امشب سحر نمی آید
نقل قول  
Aogabieh
Member
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
نقل قول  
neda300
Member
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر....
نقل قول  
neda300
Member
نیست در شهر نگاری که دل از او ببرم...!
نقل قول  
neda300
Member
زاهد خلوت نشین دوش به می خانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
یا حافظ!
نقل قول  
neda300
Member
الا ...ای پیر فرزانه،مکن منعم ز می خانه
که من در ترک پیمانه،دلی پیمان شکن دارم
نقل قول  
hoshimo
Member


دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید،
هیهــات! که رنـج تـو ز قــانون شــــفا رفت.
:.:.:.... . .
نقل قول  
neda300
Member
می خور که صد گناه ز اغیاردر حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
نقل قول  
khar tu khar
Publisher VIP
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
نقل قول  



نقش غلط مخوان که همان نقش ساده ایم
نقل قول  
neda300
Member
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
نقل قول  
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی...
نقل قول  
khar tu khar
Publisher VIP
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
نقل قول  
neda300
Member
گر بود عمر به می خانه روم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
نقل قول  
هومت
Member
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
نقل قول  
هومت
Member
خـاطـراتـم را جـارو مـی کنـم

از سطـح دلـی کـه از آن تـو بـود

آری دلـ ـ ـ ـکم

زمـان زمـان ِ گـردگیـریِ دلــ ـ ـ سـت ...
نقل قول  
neda300
Member
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش...
نقل قول  
هومت
Member
نقل قول از neda300:
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش....حافظ گریه دارم حافظ


... گفت آسان گیر کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش...



.... ما آزموده ایم...
نقل قول  
neda300
Member
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش....
حافظ گریه دارم حافظ
نقل قول  
neda300
Member
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن وسجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهروی خواب آلوده...
نقل قول  
neda300
Member
حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به میخانه وخوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم...
نقل قول  
mohammad abedi
Publisher
چهار پاره ای از مرحوم فروزانفر تقدیم به تردید خیام دوست:

ای آنکه سخن ز کلک تو یافت نظام
آزاده به گوهری و مردی به تمام

با لطف تو ای جهان ز آثار تو مست
خواهم که دمی به سر برم با خیام
نقل قول  
تردید
Member
-اگر خورشید با مرگ برود تمام درختان شکل من خواهند بود بی خورشید

-کاش مانند کودکی از سقف اتاق مادربزرگ دوچرخه ای چکه می کرد تا باقی عمررا همچون کودکی روی ان سپری کنم

-مرا ببخش که پنداشتم شادی پرواز پرستوها از شوق حضور توست ، انها بهار را با تو اشتباه می گیرند اخر کوچکند ، کوچکند

-من پالتو به تن ، فانوس به دست ، در ظهر تابستان، میان این همه راه ، راه تو را گم کرده ام
سراغ تو را گرفتم ،خندیدند ،نمی دانند روی تمام دندان هایشان نام تو حک شده است که می خندند

-لولای شکسته در را عوض می کنم در را باز می کنم می گویم بانو خوش امدی ،اگر نبودی در را می بندم دوباره باز می کنم

-درشکه ای می خواهم سیاه که یاد تو را با خود ببرد یا نه ، نه ، یاد تو باشد مرا با خود ببرد ،در میان دیگرانی تنهایم گذاشته ای که از من دورند
-بانو ، نگاه من به انها نگاه ستاره است به چراغ های شهر، ان ستارگان بی عشوه ی کم سو ، ساکنان برزخند

-اهای بانو با تو هستم ، نگاهم کن ، با شما نبودم ، مرا عفو کنید ، صدایت کردم بانو ،با شما نبودم ،مرا عفو کنید ،بانو منم مردی از... ، با شما نبودم ،مرا عفو کنید
-هر که را از دور می بینم گلویم خشک می شود ، می ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم بانو من به دنبال تو می ایم
تو هم از من بگریز بگذار دیرتر بمیرم

-برو ،بانو ، بگذار بیدار شوم باید بروم خیال تو را به دوش کشیدن خرج دارد
-سال هاست سهم تنهاییم را پستچی می اورد به نشان تو ، در را باز کردم ، ایینه ای اورده بود پستچی بی نشان تو ، درایینه خود را دیدم چرخید و دور شد
-می خواهم برایت قلمبه بگویم ،بر ستیغ کوهی خواهم ایستاد با بیرقی نام تو براو، ،

تا دیوانه ای بگوید درختی نام تو را گل داده دیگران بخندند، تا بگذرد زمان ،دیگران بگویند درختی نام تو را گل داده دیوانه ای بخندد

-حواسم را پرت نکن باید صد و یکی ، صد و یکی ، نامت را بگویم تا تو بیایی
بانو هشتاد و هفت ،بانو هشتاد و هشت، بانو هشتاد و ،اهای بانو گفتم هشتاد و هفت یا هفتاد و هشت

-از قرص ماه نوشیده ام تا بلغزم در فهم جیرجیرک ،تا به زبان جیرجیرک ها بگویم

-در میان راه ، از پنهان در مویی و ریشی بلند با دستانی به شکل شاخه ، نشان تو را گرفتم ، گفت انجا که شعر از رفتن می ایستد او اغاز می شود

-های بانو، بانو، بانو ،بانو جان ،بگذریم

اخرین قسمت کتاب بانو و کولی بود ( البته چیزی که در کاستی که من دارم موجود بود حدود 35 دقیقه است بقیه اش را نمی دانم )
نقل قول  
تردید
Member
- برای تن شستنت خزینه ای ساختم در چاله پشت دلم از صادقانه ترین اشک ها ، سرد بود اشک تازه ای بخواه

- تمام پروانه ها قاصدک بودند به هر قاصدکی راز چشمان تو را گفتم پروانه شد تمام پروانه ها ادای چشمان تو را در می اورند چون بغض مرا دوست دارند
-نگران نباش ، پاچه هایم را بالا زدم تا فرق میان رعیت و عاشق معلوم نشود

-دست کودکیم را رها نکنی که یک چنار نشانه خوبی برای رسیدن به خانه نیست
تنها یک درخت را نشان کرده ام ، های چنار ما گم شدیم دست تنهایم را رها نکنی که یک نگاه نشانه ی خوبی برای رسیدن به بانو نیست تنها یک نگاه را نشان کردم

-کاری کن که ساحل رویای رسیدن به تو نباشد در دریا چاره جز عاشق بودن نیست
-تا سحر می چیدم از چشمان پر ستاره ای که راز طلوع را تکرار می کردند ، اینک اما تا سحر ، اینه را با دست می سایم تا برفها را دور کنم
-چیزی میان رسیدن و بودن من است شاید ارواح پدرانم نمی گذارند انجا که رسیدم باشم ،شاید تصویر تمام قدی که در راه از تو می سازم پیش رویم می ایستد
-باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم من تنها نیستم ،تنها منتظرم ،تنها

-با عینک هم خیال تو را تار می بینم گویی فصل موسیقی ظهور تو اغاز شده است

-روزهای اینده را می جویند و نمی دانند بانو در گذشته ماند تا اینده سرگردان باشد

-های بانو ، ضجه ای کاج های زمستان را خسته کرده است به درمانشان شتاب کن

--سلام ، پاییز دنباله خیالم به تو می رسد حتی اگر نرسید به من نگو

-فاصله ساقه تا شکوفه ، فاصله خیال تو با من فریادیست که با مرگ خاموش می شود

-این بار هم که تاول پاهایم خشک شوند دوباره عاشقت می شوم ، دوباره راه می افتم ، دوباره گم می شوم

نقل قول  
zedquan
Member
کتاب کسروی چه میگوید نوشته حافظ را بخوانید تا بدآموزیهای کسروی و کارمندان کمپانی خیانت را بشناسید
نقل قول  
jahan594
Member VIP
نقل قول:
کتاب حافظ چه میگوید نوشته احمد کسروی را بخوانید تا بدآموزیهای حافظ و کارمندان کمپانی خیانت را بشناسید

شماهم که فقط بلدید دنبال کتابهای حافظ وسعدی بگردید این کامنت روcopi pasteکنید.
واقعا خسته نباشید میگم!
توصیه میکنم چون همه مااز سهامداران کمپانی خیانت هستیم وهمواره تحت تاثیر بداموزیهای حافظیم وقت خود را صرف کامنتهای بیهوده نکنید
نقل قول  
کتاب حافظ چه میگوید نوشته احمد کسروی را بخوانید تا بدآموزیهای حافظ و کارمندان کمپانی خیانت را بشناسید
نقل قول  
تردید
Member
ادامه کتاب یا بخش دوم (البته امتیاز اپلود کردن کتاب فراموش نشود )
-های بانو خواب دیدم در کوچه ها رازهایم را می فروشند لبخند می خرند راست است که می گویند لبخند در خواب شگون ندارد

-لب هایم را باد با خود برده است تا کوه تا چشمان تو ان هنگام که کودک بغض گم گشتن بادکنک را در راه خورده است

-پا برهنه تا کجا دویده ای که این همه گل شکفته است

- می گویند در میان کلام مقطع و خاموش نفس ها پیچکی می روید با برگ های داس تا راه رسیدن به ایستگاه را هموار کند

نگران نباش باران که بگیرد تمام راه دوباره سبز می شود

- صخره دردی است که زمین می زاید تا به اب های شور دریا مرهمش گذارد
صخره دردیست بزرگ که از خشمی فرو خورده می روید
از این روست که چشمان صخره ای دارم

- مردم از جنس تو می پرسند می گویم از جنس بغض من است دندان های سفیدشان افق نگاهم را پر می کند

- بلورین است چشمان مردی که تو را گم کرده از زمستان می اید
نمی داند شادی پرواز پرستوها در اسمان بهار از چیست

- من و تیرچراغ برق دردمان یکیست شب که می شود سرمان تاریک ، دلمان پر نور
صبح که می شود سرمان سنگین ، دلمان خاموش

- زندگی قرض نانیست روی اب حوض خانه ی خاطرات سهم ماهی های سرخ که همیشه عاشقند باور کن

- انتظار بارانی را می کشد که پلک برهم بگذارند باریده است ، بانو به تماشای باران ستاره ها بی چتر بیا

- پیچک نگاهم دزدانه تا پشت پنجره اتاق تو بالا امده
به کجا خیره شده ای باران که بگیرد تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود ان دم که دریا و اسمان گم شود پرواز خواهم اموخت پیش از انکه چشمان تو دوباره باز شود

- اویخته ام از جایی که نمی دانم چیست اویخته ام از جایی که تو بیداری یا خواب یا اب
تنها فریادی فاصله است در اغاز عشق شاید ایستاده ام بانو

-بارانی بلند سیاه را می پوشم کلاهم را تا ابرو پایین می کشم در اینه می نگرم نمیشناسمش خوب است
چتری بلند در دست می گیرم و در انتهای بطری کوچک همراهم گم می شوم

-پاشنه ی اشیل را یافتم تمام شد تنهایی ، کافیست پلک هایم را ببندم
راستی بانو انها را ندیده ای جای میان راه تو نبود
خواب تو را دیده ام بانو صبح بر بوی اقاقیاها یله خواهم داد تا بادبان خیس از باران دیشب را افتابی کند

-سایه ام را در گلدانی کاشته ام تا ریشه دار شود و دیگر کاخ شنی رویاهایم را ویران نکند

-ریشه در خاک ، بغض می کنم ساقه از ناله لبریز تا جوانه ، چروکیده و گریان بوسه ی خورشید را تجربه کند ، بانو ، چروکیده و گریان و بی تجربه مانده ام

- از ان روز که نی لبکم را شکسته ای گنبدهایی که دستانم به حفره های پر اوای نی لبک می جست اشیانه مرغ خیالم گشته است

- پای رفتنم پای رفتنم را پیش تو گذاشتم یادت هست که نرود
حال تو رفته ای با پای من یا پای من رفته است با تو

- در این جا کوهیست که گم شده بی انکه تو را دیده باشد

- در نبود تو اینه شعمدانی ساخته ام در اینه باد می اید تو دور می شوی وچشمان بی ستاره خاموش می شود
با دستانی پر از نقره و رویا

- من این چنین خاک الوده از تدفین رفتنت امده ام بارانی ام را بگیر خیس از تمناست فانوس را بگیر

- از غروبی که سایه ام را کاشته ام هیچ شکوفه ای طعم بوسه خورشید را نچشیده است

- اسمانی من در گل نشسته دستی که پیمانه ی گونه هایت بود ، دریایی بیاور، زمستان امده است ،خسته ام ،می خوابم ،بهار که امد پیله ام را می شکافم تا با پرهای خیس دوباره عاشقت شوم
نقل قول  
تردید
Member
سلام خدمت دوستان متن کتاب " بانو و اخرین کولی" بخش یک ....تقدیم به دوستان ( البته از روی نوار پیاده شده است اگر مشکلی دارد ببخشید ) :

- چقدر دزدیدن نگاه از چشمان تـو لذت بخش است گویی تیله ای از چشمم به دلم می افتد
بـانـو با مردی که تیله های بسیار دارد می ایی؟

- شب پره ها برای رسیدن به ماه بانویشان شب را گم کرده اند
- در میان این هم ماه فریب که درختان مرده گل داده اند پره هایشان را گم کرده اند ... بـانـو شب پره ها گم شده اند گم شده ام

- نگاهم در اینه فرو می ریزد جزیره ای به زیر اب می رود ... در ساحل اینه دستانی کورمال عطر تو را می جویند و پرندگان بودن جزیره را فراموش می کنند

-زنبیل پیر زنی را بردم که هیچ نمی شناختمش گفت به خـانـم سلام برسان ... با تو صمیمی بود بـانـو ، که می گفت خانم
بعد از ان دیگر با زنبیل ندیدمش

- بـنفشـه ها راز سحر رقص تـو را نمی دانند باغـبان چشم هایش عادی نیست

- بوی رفتن می دهی در را باز می گذارم وقتی برو که گنجشک ها و ستاره ها خوابند ... کسی را می شناسی که شیشه شکسته ی پنجره ای را بند بزند پیش از انکه بروی پیش از انکه بشکند ؟
هر صبح از فراز پل در دوردست خیال سایه چمدانی پر از نام عشــقش را به رود می سپارم ... رود دریا باران بـوی عشـق می دهد

- می ترسم از سگ همسایه ، می ترسم از سگ همسایه . دنبالم می کند . یکی از همین قفسِ من برایش بساز تا ادم شود.

- های بـانو بـانو بـانو بـانو جان فقط همین.

- های بـانو شوخی نکن چشم خسته بسته می شود قلب خسته می ایستد.

- پنجره دلش ریخت سنگ فرش پر زخم شد در کوچه های زخم های روشنش قلب پاره پاره ای مورچه ای راه می جست

- ادم ها قطارها روی ریل حرکت می کنند عاشـق می شوند فاجعه اغاز می شود ... بگذار در دوردست جزیی از خیال باشم شکل کشتی ... دور که هستم شاعرم پشت به خورشید جزیی از افق ... نزدیک شوم من هم فریاد دیدبانم و دکل ، بادبانم و زنجیر.

- تاریک است پناهم ده . پناهگاهیم نیست تا نفسی تازه کنم از سوز شلاق این باد بد دهن.

- از ظهر تا غروب طول کشید دشتی را شخم زدم تا دفنش کردم بد عادت شده بود ... گاهی جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تـو برسد.

سایه ام را می گویم بـانـو که خواب دیده بود که تـو به دیدارش امده بودی دیشب ماه در حوض خانه مادربزرگ ماهی سرخی زاید عاشق خورشید پر قصه و بی صدا بی صدا

- هر شب که می خواهم بخوابم می گویم صبح که امدی با شاخه ای گـل سرخ وانمود می کنم هــیچ دلــتنگ نبودم ... صبح که بیدار می شوم می گویم شب با چمدانی بزرگ می اید ودیگر نمی رود . کشتی های عاشق سوت می کشند مـردان عاشق اه ، طعمشان یکیست.

- از ستاره ها بـادبادک ساختم یا از بـادبادک ها ستاره نمی دانم چشمان تــو پر از بادبادک وستاره بود.

- بغض اناریی فاش شد تا سقف اتاق من ستاره باران شود

نقل قول  
jahan594
Member VIP
به حذف نظر کس سراب رانرسد
تـو را در این سـخن انکـــارحرف مـا نـرسد

اگر چه ناظران دگر به جلوه امده اند
پیام وناظر دیگرسراب ما نرسد

هزار نظر براید زکیلر واستار
دمی دریغ زحذف پیام وازو به مانرسد

جهان مکن کفرو بوسیش دستش
که پای کتابناکیان کلانتری نرسد

اگرچه به حذف پیام داردش دستی
خدای را که به حذفش پیام ما نرسد

نقل قول  
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار می‌کند "ملا"
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است.
نقل قول  
saraab
Publisher VIP

به حُسن و خلق و وفـــــا کس به یــار مـا نـرسد!

تـو را در این سـخن انکـــار کار مـا نـرسد

اگر چه حُـسـن فروشـان به جلوه آمده‌اند
کسـی به حُسـن و ملاحت به یــار ما نـرسد


به حق صحبتِ دیرین که هیچ محرم راز
به یـار یک جهت حق گزار مـا نـرسد !


هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگــار مــا نـرسد


نقل قول  
keivan71
Member
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم
نقل قول  
لینک دانلود فراموش شده اگر چه کتاب در لیست سیاه قرار نگرفته
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You