Hiweb بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی

با توجه به وضعیت مالکیت حقوقی این اثر، امکان دانلود آن وجود ندارد. اگر شما نسبت به این اثر محق هستید می‌توانید اجازه نشر الکترونیکی تمام یا بخشی از آن را به ما بدهید و یا آنرا از طریق کتابناک به فروش برسانید.
برای اطلاعات بیشتر صفحه «قوانین» و «فروش کتاب الکترونیکی» را مطالعه کنید.

کمدی الهی - جلد اول - دوزخ

نویسنده:
عنوان اصلی: La Dvina Commedia
متن کامل
چنین است "کمدی" دانته آلاگری که اهل فلورانس است ، اما فلورانسی خوی نیست.
چاپ 1367

«کمدی الهی» La Divina Commedia، که بزرگترین اثر دانته ، و بزرگترین شاهکار ادبیات ایتالیا، و بزرگترین محصول ادبی و فکری قرون وسطای مغرب زمین، و یکی از بزرگترین آثار ادبی تاریخ جهان به شمار آمده است، محصول دوران بیست ساله غربت و دربدری دانته است.
خود دانته این کتاب را فقط کمدی Commedia نامیده بود، و لقب «الهی» (divina) یا آسمانی، در حدود سه قرن بعد یعنی در قرن شانزدهم بدان داده شد. این لقب «الهی» مفهوم ارتباط این اثر را با دنیای ماوراء الطبیعه و آسمانی دارد، و هم حاکی از زیبائی و لطف «خدائی» این اثر است .
اطلاق عنوان «کمدی» بدین کتاب از طرف دانته، مربوط بدان مفهومی که امروزه کلمه «کمدی» برای ما دارد نیست. خود او توضیح می‌دهد که «تراژدی» یعنی اثری منظوم با سبک شعر خواص،«کمدی» یعنی اثری با سبک متوسط و «ترانه» یعنی اثری با سبک عامیانه، و او خود در مقابل «انئیس» Aeneis «ویرژیل» ، که خود ویرژیل آنرا «تراژدی بلند پایه» خوانده است، این مجموعه را «کمدی» نام داده است، زیرا «کمدی» ماجرائی است که بر خلاف تراژدی از بد شروع شود و بحسن عاقبت پایان یابد.
اما این «کمدی» چیست، و جنبه‌های مختلفی که شهرت فوق العاده آنرا باعث شده، کدام است؟
«کمدی الهی» در درجه اول یک اثر شاعرانه استادانه بسیار عالی است. دانته با این مجموعه نه تنها بزرگترین اثر ادبی کشور خود را آفریده بلکه «زبان» مملکت ایتالیا را پی‌ریزی کرده است . پیش از دانته مردم هر ایالت ایتالیا به لهجه‌ای خاص حرف می‌زدند که میان آن و زبان نواحی دیگر اختلاف بسیار بود؛ زبان علمی، زبان لاتین بود ولی این زبان فقط مورد استفاده خواص بود و بدرد مردم عادی نمی‌خورد، و چون مسلم بود که باید خواه ناخواه یک زبان «ایتالیایی» برای خواندن و نوشتن بوجود آید ، ایتالیائی‌ها بی‌آنکه خود متوجه باشند در انتظار زبان و زبان‌سازی بودند که می‌بایست مشکل آنرا حل کند. احتمال هم می‌رفت که زبان «پروونسال» جنوب فرانسه زبان رسمی ایتالیا شود، ولی وقتی‌که دانته اثری بعظمت «کمدی الهی» بزبان ایالت «تکانا» ساخت برای هیچکس تردیدی نماند که از آن پس این زبان ، زبان رسمی ایتالیا خواهد شد و چنین نیز شد.
خود دانته حکایت می‌کند که روزی در خیابان زنی را دید که او را به زن دیگری که همراهش بود نشان داد و گفت: «این همان کسی است که به جهنم رفته و برگشته است» - و آن دیگری با تعجب بدو نگریست و جواب داد :«ببین : هنوز هم در سر و رویش اثر دوده‌های جهنم پیداست»؛ و دانته می‌نویسد «وقتی که این حرف را شنیدم، دانستم که بدانچه می‌خواسته‌ام رسیده‌ام ، یعنی توانسته‌ام با بکار بردن زبان مردم بجای زبان لاتین، آنچه را که برای عامه قابل درک نبود در دسترس همه قرار دهم»
از بعد از انتشار «کمدی الهی» این اثر مقیاس و محک سخن پردازی زبان ایتالیائی است، همچنان‌که زبان سعدی و حافظ ما «حد سخنرانی» فارسی بشمار می‌رود؛ زیرا هنوز هم کسی نتوانسته است در ایتالیا پا از حد دانته فراتر گذارد، همچنان‌که کسی نتوانسته است بهتر از سعدی ما سخن بگوید . شباهت زیادی نیز از این حیث میان سعدی و دانته است که گفته هر دو جنبه «سهل و ممتنع» دارد و این اختصاص که کار ترجمه از اینان را بسیار دشوار می‌کند اصل سخن آن دو را بصورت شاهکار‌هائی بی‌نظیر در می‌آورد.
شعر دانته شعری است بسیار موجز و منسجم، بطوری که هیچ کلمه از آنرا نه می‌توان پس و پیش و نه حذف کرد، و این فشردگی عجیب باعث شده که غالباً مفهوم اشعار «کمدی الهی» بدون شرح و توضیح قابل درک نباشد.
در سراسر این کتاب غالباً شاعر مطلبی مشروح را در یک یا دو جمله خلاصه کرده و این ایجاز در عین آنکه قدرت و تسلط عجیب او را در زبان و نظم می‌رساند، اثر وی را بصورت یکی از پیچیده‌ترین آثار ادبی جهان در آورده است.
بسیاری از اشعار «کمدی الهی » امروز در ایتالیا و اروپا ضرب المثل شده‌اند، و درست به همان صورت که ما به هر مناسبت از حافظ و سعدی نقل قول می‌کنیم در ایتالیا از کمدی الهی شاهد می‌آورند. بعضی از این اشعار از ایتالیا فراتر رفته و صورت بین‌المللی پیدا کرده‌اند و از آن جمله می‌توان شعر بسیار معروفی را که بر سر در «دوزخ» نوشته شده است نقل کرد که :«ای آنکه داخل می‌شود، دست از هر امیدی بشوی»
در درجه دوم کمدی الهی یک داستان استادانه بسیار عالی است که از قدرت داستان پروری دانته حکایت می‌کند. طرز گفتار و شیوه نقل حوادث و وقایع و دقتی که در وصف جزئیات و ریزه کاری‌های «سفر» به دوزخ و برزخ و بهشت بکار رفته، بدین داستان طولانی صورتی خاص می‌دهد و آنرا بشکل سفرنامه واقعی یک مسافر در می‌آورد، بطوریکه از همان اول خواننده فراموش می‌کند که آنچه می‌خواند زاده خیال‌پردازی یک شاعر است؛ و بالعکس چنین می‌پندارد که واقعاً یک نفر مسافر، همچنانکه از شهری به شهری و از کشوری به کشوری سفر می‌کند، دراینجا به سفر دنیای دیگر رفته و این حوادث را عیناً بچشم دیده و جزئیات آنرا یادداشت کرده است تا برای دیگران نقل کند. حتی از روی مندرجات این مجموعه، به آسانی می‌توان «نقشه جغرافیائی» دوزخ و طبقات مختلف آن و طول و عرض قسمتها و همواری و ناهمواری جاده‌ها و وضع رودها و برج و باروها و صخره‌ها و غیره را تعیین کرد؛ این قدرت عجیب دانته را در جلب توجه خواننده «و جذب او» از راه بکار بردن کلمات و تشبیهات و استعارات و جملات خاصی که تاثیر آنها بدقت و با تسلط کامل در روانشناسی حساب شده است بالاتفاق یکی از نوادر عالم ادب شمرده‌اند. یک نویسنده و دانته‌شناس معروف معاصر آمریکائی «مک – الیستر» درین‌باره می‌نویسد:«ترکیب صداها، و آثار ترس، ترحم، وحشت، نفرت، اشتیاق، نگاه، گفتار، در سراسر این اثر بخصوص در «دوزخ» طوری است که هر کس بی‌اختیار خودش را در وسط آن صحنه‌ای احساس می‌کند که دانته برای او تجسم می‌دهد، چنانکه می‌توان وی را استاد واقعی «هنر سه بعدی دنیای امروزی دانست»
در درجه سوم، و مهم‌تر از این هر دو ، «کمدی الهی» یک اثر عالی فکری و فلسفی است. این مجموعه درحقیقت عصاره ایست از علوم و اطلاعات و نظریات و عقاید فلسفی چند هزار ساله بشری که در آن با ترکیب خاصی درآمیخته‌اند. در این کتاب چنان‌که گفته‌اند «مجموعه کمالات و ممیزات انسانی بعلاوه طبیعت و گذشته و حال محصول خاصی پدید آورده که برای همه مردم جهان و همه ادوار و قرون قابل درک و استفاده باشد»
بدیهی است در این ترکیب باید دو نکته را از هم کاملاً مجزا کرد، یعنی مفهوم کلی آنرا از صورت خاص مسیحی و کاتولیکی آن جدا نهاد. از نظر اخیر «کمدی الهی» یک اثر مسیحی است، و حتی در آن، تعصب‌ها و غرض ورزیهائی دیده می‌شود که خواننده امروزی را مخصوصاً اگر غیر مسیحی باشد ناراحت می‌کند. ولی از این صورت ظاهری گذشته این مجموعه صورتی بسیار عمیق‌تر دارد که جنبه فلسفی و تمثیلی آن است و این آن صورتی است که به عکس جنبه اول برای «تمام ادوار و تمام سرزمینها» یعنی برای «بشر» ساخته شده است خود دانته در یکجای «کمدی» می‌گوید: شما که دیده بصیرت دارید از ورای الفاظ به راز پنهان این اشعار مرموز پی‌برید»
از این نظر سرتاسر کمدی الهی پر است از تمثیل‌ها و اشارات و استعاراتی که با آنکه شش‌صد سال است محققین و متتبعین درباره آنها تحقیق و امعان نظر کرده‌اند باز برای بسیاری از آنها کاملا روشن نشده است. تقریباً هر یک از حوادث وگفتگو‌ها و اشارت این اثر به نکته‌ای پنهانی اشاره می‌کند که شاعر همه جا از توضیح صریح آن خودداری کرده ولی خوب پیداست که مفهوم ظاهری آنها منظور اصلی او نیست. حتی اشاره اینکه «به راست چرخید» یا «به چپ چرخید» همه جا مفهوم تمثیلی خاصی دارد؛ و فقط وقتی که از این نظر بدین مجموعه نگریسته شود روشن می‌شود که راز عظمت و اشتهار عجیب «کمدی الهی» چیست و چرا متفکرین و ادبای اروپا مقام این اثر را تا بدین درجه بالا شمرده‌اند.

حق تکثیر:
تهران; موسسه‌ انتشارات‌ امیر‌کبیر , ۱۳۸۶

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی کتابناک را ببینید.

» کتابناکهای مرتبط:
دوزخ با دانته
زندگانی نو
The Divine Comedy - VOL .III Paradise

آگهی
نسخه ها
نقدها
4.6 / 5
با 558 رای
امتیاز دهید
5 4 3 2 1


دیدگاه‌ها: 174
۱۳۸۹/۰۶/۰۵


پاسخنگارش دیدگاه
روزی در پیامی به یاری هکر را حکر نوشتم، گوشم را پیچاند اساسی

اینجا ملا آمده:
هرمله : حرمله
ضمه : ذمه
کهل : کحل

آبرو برای این ملا نماند، اگر از خواندن این متن ادیبی گریبان بدرد و جان بدهد حاشا حاشا که تعجب کنم!
نقل قول  
مدتی در کار ما تاخیر شد
مهلتی باید که تا خون شیر شد.
شیخ بلخی.



دوزخ 5



... Payam52 را سخت بپرسیدم، از سر تضرع به دستش بوسه همی زدم و از برای تبرک گفتم: اگر اجازت دهی خاک ِ قدم کهل ِ بصر کنم و غبار ِ چهره تان به بوسه بشویم! Payam52 که این حالت بدید پنداشت که من از سائلان دوزخم و به پول ِ سیاهی خواست که خویشتن از مهلکه برهاند. گفتمش از اهل کتاب و کتابناک نه این سزد که بندگان را قیمت گذارند و لئیم پندارند، با این پول سیاه آدمی را به فحش نیز میهمان نکنند؛ لااقل سکه ای زر می دادی که مرا به زخم مرهمی باشد و تو را به گیتی شهرتی!
گفتا تو کیستی که آیین سخن گفتنت، نگارش ِ کسی را ماند در کتابناک، که مرا سخت به حیرت وا داشته با کامنت های دو پهلو و نیش دار، گفتمش ملا هستم و سالیانی در محضر عالمان، جد و جهدی عظیم نموده ام، گفت: جد و جهدت را بگذار ورای در و اندر آ. من عبا بتکاندمی و بگفتم: بسم الله.

احوال Reza بپرسیدم، بگفت: چون من به بند رفتم، خواست که به بوفه رود، بهر خرید سیگار و دلستر و چیپس و لختی پنیر از برای چاشت و نزدیک است تا باز گردد، این نگفته بود که مدیر کتابناک در رسید، Reza را کرنشی عظیم نمودم و گفتم: "تصدق تان! ملای کتابناکم؛ سختی راه بر خویشتن هموار کرده از پی زیارت شما و پرسش خاطر همایونی؛ Reza چنان نگاهی به من ِ غریب انداخت که گویی هرمله را دیده، Payam52 را پرسید: "ملا ملا که می گویند اینست" به شتاب گفتم: آری آری، به خدای آسمان و زمین سوگند که من ملا یم. بنده ی خاکسار ِ درگه شما؛ Reza خواست تا سیگار بگیراند تعارفی زد، من که گویی کلید جنت را پیش کش کرده اند و سخت از آداب تعارف قرن 21 غافل بودم، تعارف برنتابیدم و نخی را در هوا قاپیدم؛ Reza رفت تا گریبان چاک کند و از خشم نعره سر دهد. گفتم: والله که مرا تا عمر باشد حق خدمت شما از یاد نرود و چون در گورم کنند؛ روز حشر به شهادت برآیم! که گفته اند حق خدمت بر ضمه مخدوم بماند تا روز حساب؛ که خادم و مخدوم از گور برآیند و مخدوم را از غیب پرسش کنند: "که وا گو تا حق خادم چگونه ادا کردی و اینک آنچه بر ضمه ی توست به گشاده دستی ادا کن که ایزد را اگر در حق خویس مسامحه باشد و تخفیف، با حق مردمان در نیامیزد و چیزی نکاهد و تخفیفی روا ندارد، و اینک تو راست تا حق به محق برگردانی که همگان را به روز حساب آگاهانیدیم." Reza چشم بگشادی و Payam52 را نظاره همی کردی و گفتی: همه ی اینها از برای نخی افیون بود!؟ اگر به ضیافت بهشتیان درآید چه خواهد گفت!!
نقل قول  
ادامه دوزخ 5


لختی در سرای مدیریت بیاسویم؛ Reza و Payam52 برخاستند، گفتمشان: به کجا چنین شتابان که مرا اینجا آسایشی به تمام مهیاست و بی سببی عزم خروج ننمایم! Reza بگفت: مرا کاریست در دایره گزینش و باید که بدانجا روم و Payam52 می باید به تارنما بازگردد بهر آوردن آنانی کهSaraab در بند کرده است...
مرا شنیدن نام Saraab لرزه بر اندام افکند و رنگ از رخسار ببرد؛ Payam52 هراسان بگفتا: ملا تو را چه می شود؟ گفتم مرا زخمها رسیده از Saraab و حضرتش امتیازها از کفم برده با حذف نظر، Payam52 روی در هم کشید که: "شمایان چرا چون کسی به حق بنشیند به عداوتش برخیزید و چون کسی به باطلتان برخیزد به دوستی اش بنشینید؟" افسوس اینک گاه بی گاه است و مجال تنگ و مشغله بسیار، تو در سرای مقیم باش و آهنگی نیوش کن و نفسی چاق نما، چون باز آیم گفتنی ها بگویم و با هم به بزم بنشینیم... گفتمش راستی Payam52 از دوزخیان ِ نگاهبان، یکی بی حد سپاسدار تو بود از جهت ABBASFATHI53 و مرا سخت از کار شما حیرت است که از چه مردم آزاران و لغو گویانی اینچنین را به آسایش رهنمونید و وعده ی بهشت ارزانی می کنید؛ Payam52 نگاه عاقل اندر سفیهی بنمود و گفت: بمان تا باز آیم.

بنشستم و هدفون به گوش بگذاشتم و عزم کردم تا آواز شجریان بنیوشم که نغمه اش مر بهشتیان را سزد و تحریرش رشک قمریان و عندلیبان است؛ ملکی از مقابل سرای به تفرج می گذشتی که رقص و سماع من بدیدی و بر آن شدی تا حالت وا بپرسد که از پی چه اینچنین می رقصم. باری صلا در داد: "های ملا... با شمایم آی...
من یکی هدفون از گوش به در کردم و سر بجنباندم که چه؟ مرا گفت ملا! تو چه می کنی که در دوزخ چنین شادمانی و به رقص برخاسته ای؛ که بهشتیان را بر این حالت تو بسی رشک است، پندارند که بایستی تو از خاصگان طریقت باشی و مقیم درگه حق!
گفتمش تو نیز به درون آی و لختی شجریان بنیوش تا به سماع آیی؛ که آوازش موجب صفای روح است و مفرح شش، ملک چون نام شجریان بنیوشید نعره ای بزد و در دم جان بداد و ما آن یکی هدفون به گوش بردیم و تا پاسی از شب شجریان بنیوشیدیم و زنگ از دل بیقرار بزدودیم؛ تا Reza و Payam52 باز آمدند.


سرای مدیریت کتابناک - دوزخ.



ادامه دارد.!؟
نقل قول  
شیدای صحرا
Pro Member VIP
نقل قول:
گفت خدا؟؟

چه راحت است گفتن و نوشتن.آیا خدایی هست؟نمیدانم که چگونه است نادیده گرفتن این همه نشانه ها .این همه دلیل و این همه عظمت و شکوه.کاش میشد چشم دل را هم پیوند زد تا به آنانی که وجود رب را نادیده گرفتند نشان داد این بزرگی را.این هستی را.وجود زیبای خدایی را همیشه و هر جا که مینگری او را با ذره ذره ی وجود میتوان حس کرد.
ملای کتابناکی بنویس که خوب نوشته ایی.شاید تلنگری باشد بر دلهایمان.آفرین بر دستان توانا و روح بزرگ و هدایتگرتان
نقل قول  
دوزخ 4

هنوز از ضربه ناباور دیدن ملای دوزخی در رنج بودم که ملک گفت: شاید آنچه تو را گویم ناخوش آید اما می بایست یک دو روزی را اینجا تنها باشی که مرا ماموریتی افتاده است در برزخ، گویا اجلاسی یا سمیناری است که باید انجام پذیرد؛ چون از تدارک آن مهم فارغ شوم به طرفة العینی تو را باز خواهم جست.
گفتمش چه گویم که تو اینجا صاحبخانه ای من غریبی بی کس، اگر تورا آن پایه اعتبار اینجا هست؛ دوستی یا آشنایی به من نشان ده تا غم غربت فرو نشانم و لختی در جوارش بیاسایم.
گفت: ملا اینجا که غریبی نیست همه کتابناکیان اند و تو خود آنجا گرد و خاک ها می کردی از پی ملا بودن! اما باز هم اگر خواستی راحت تر باشی به قسمت مدیریت دوزخ برو، آنجا بیاسای تا من باز آیم، از آن سو برو... بعد از آن کوه آتش نرسیده به "چهار راه چه کنم" کسی را خواهی دید در بر بلندای تلی از آتش ایستاده، از او بپرس: مدیریت کجاست؟ تو را راهنما می شود. بدرود.
آمدم از کوه گذشتم و به نزدیک آن کس شدم! جوانی یود انگشت به ابروی چپ فشرده و سخت در تفکر مستغرق گفتمش سلام خدا قوت!
سر برداشت که: چه گفتی؟
گفتم خداقوت، سلام دادم!
گفت خدا؟؟
گفتم رها کن این مبحث، واحد مدیریت دوزخ را به من بنما.
گفت سه روز است اینجا نشسته ام اما هنوز خدا را ندیده ام، اما تو... چها راه را از سمت راست برو، سه راهی را دویست ذرع به چپ بروی می رسی.
تشکر کردم و گفتم: خدا را ندیده ای... نشانه هایش را هم نمی بینی؟
گفت اینها را علم به اثبات رسانده که همه از سر اتفاق است و ...
گفتم مرا با علم درنینداز که الان حوصله اش نیست؛ اما راستی همه اینجا در عذابند و تو با اینکه بر آتش مقام داری اما باز نسبت به دیگران در آسایشی...
گفت مرا Payam52 از ذیل کتاب مساله حجاب به اینجا فرستاده تا دریابم که خدا هست یا نه!!
پرسیدمش اتفاقا killer137212 ما نیز در این مبحث ید طولایی دارد، بی شباهت هم به شما نیست؛ همیشه انگشت بر ابرو دارد و گویی چشم را باز نگه داشته است... اما او اگر پایش به اینجا برسد... در همین حال نگاهبانی نعره برزد که خموش پیرمرد کم خرد! نمی بینی آنجا چه نوشته؟
نقل قول  
ادامه دوزخ4
به اطراف نظر کردم نوشته ای دیدم به این مضمون: بحث با زندانی خداناباور بدون مجوز واحد عقیدتی سیاسی دوزخ ممنوع!!
نگاهبان را گفتم من نشانی پرسیدم، فقط.
گفت: مگر ما قاقیم که از دوزخیان می پرسی؟
گفتم شما سرورید، نشانی واحد مدیریت را می خواستم؛ گرفتم
با پوزخندی گفت: چهار راه سمت راست، سه راه سمت چپ... اینست دیگر؟؟
گفتمش آری.
گفت: شما آدمیان نمی نگرید که از که باید پرسید و از که نه، عمری را به گمراهی تلف کردید و از پی این ندانم کاریها بلایی به سر ما آورده اید که دائم باید اضافه کاری کنیم، اداره کار دوزخ هم که بالای 120 ساعت اضافه کاری را اصلا حساب نمی کند، حال آنکه همکاران ما در بهشت مگس می پرانند حقوقشان هم از ما بیشتر است... این آدم اگر نشانی ها را بلد بود اول از همه نشانی خدایش را پیدا می کرد، تو اگر به آن نشانی بروی می رسی به جایی که ملک مقرب هم نمی تواند نجاتت بدهد. آنجا بدترین بند دوزخ کتابناک است.
گفتم مگر اینجا بهترین جاست!
گفت برو تا به دام هیولاهای چند سر بیفتی؛ آنها استادت می کنند که دیگر بلبل زبانی نکنی.
با تعجب پرسیدم: هیولاهای چند سر؟
گغت: بله... کتابناکیان چند پروفایلی!! اتفاقا همین الان Payam52 چند تنشان را به بند کرده و بدآنجا فرستاده است.
پرسیدم Payam52 کجا رفت، لااقل پیدایش کنم می توانم دو کلامی با او درد دل کنم.
گفت آنجا بایست، لختی دیگر از بند باز می گردد که به مدیریت برود، جوانی است زرد پوش با عینکی قطور و پشته ای از کتاب در دست، دیدیش سلام ما را هم برسان و بگو از جهت ABBASFATHI53 سپاسگزارم!
گفتم مگر او را چه شده!
گفت دو روزی است که در آسایشگاه نگاهبانان است، چند روز دیگر هم منتقل می شود به بهشت!!

نگاهبان را بدرود گفتم و بر سر "چهار راه چه کنم" به انتظار Payam52 نشستم، با خود اندیشیدم اینجا هم حساب و کتابی ندارد، ABBASFATHI53 که مردم آزاری و لغو گویی اش را همه دیده اند بهشتی می شود و... استغفر الله ...



انگار Payam52 هم رسید؛ بیاید با هم برویم دفتر یک نفسی چاق کنیم... .

ادامه دارد.؟!
نقل قول  
mosafer37
Member
نقل قول:

بدان: جزای هر آن کسی که بر زیر دست ظلم روا دارد و حق دوستی قدیم و موانست ایام به جای نیاورد همین است.


دریاب کنون که دولتت هست به دست

کین دولت و ملک می رود دست به دست

نقل قول:
"ملای من... هیچ چیز را آن جور که هست نمی شود دید، نهاد و گو هر را چشم سر نمی بیند..."
نقل قول  
نقل قول:
الاغ را تاب مقاومت در برابر نگاه من نبود، سر به زیر انداخت،


نقل قول:
یک نگاهی هم به این دوستان بفرماید تا اینقدر نسبت به پیامبر ما بی احترامی نکنند


تردیدی نیست که کسی را به اندازه ی الاغ فهیم شعور باشد و در بهشتش جای ندهند، شعوری چون شعور الاغ فهیم باشد؛ نگاه اثر می کند والا در در سنگ، نگاهی اثر نمی کند./.
نقل قول  
تردید
Member
نقل قول:
و بدان که معتاد ِ به نت را گریزی نیست از نت و اینجا ناگزیر است به Dial-up بسازد

دردی است دردی پس گران
نقل قول:
خود را دیدم که الاغ فهیم را به دوش برداشته ام

ملا حیف که الاغ خودته و گرنه ....... نمی شود حتی به مرکب شما هم چیزی کمتر از گل گفت
نقل قول:
الاغ را تاب مقاومت در برابر نگاه من نبود، سر به زیر انداخت،[/quote
یک نگاهی هم به این دوستان بفرماید تا اینقدر نسبت به پیامبر ما بی احترامی نکن
نقل قول  
دوزخ 3



... اینجا بالاترین عذاب نت Dial-up است با قطع مکرر و هزینه ای گزاف. و بدان که معتاد ِ به نت را گریزی نیست از نت و اینجا ناگزیر است به Dial-up بسازد که گفته اند:

چون زن نباشد باید به زن بابا ساخت!!

گفتم ملکا خطا گفتی و این کلام ِ ناصواب همانا شما را مقیم دوزخ سازد و صورت صحیح مثل اینگونه است

چون نباشد مر تو را مادر
به زن بابا بساز...

ملک از سهو خویش روی دژم کرد و گفت: برویم. گفته اند آن الاغ امروز در این حوالی سواری می دهد. دست ملک گرفتم که: "برویم"! روی در هم کشید و به غضب گفت: ملا به وقت طی الارض تو را باید که دست من گیری نه چون کودکان بهر پربدن از جوی هم خو را به من آویزی. این بگفت و به شتاب برفت، من هروله عنان به عناش همی رفتم و هر چه جهد کردم از باب پوزش و عذر خواهی سخنی برانم؛ نشد که نشد.
در صحرایی رسیدیم سوزان که تعفن هوایش به منجلاب فکر "پورپیرار" می ماند و سوزش گرمایش طعن به آتش می زد، گفتم ملکا، بگذر که مرا طاقت این وادی نباشد و جسم رنجور و فرسوده ام را آن پایه رمق نیست که از صحرایی اینچنین مهلک و مسموم جان به در برد، گفتا ملا ناز کم کن، بیا که تو به حکم ایزد مصئون و ایمنی از عذاب دوزخ، اما بدان که اگر روزی پس از این، گذرت به این وادی برسد بی آنکه تو را بخوانند، نگاهبانان چنانت بنوازند که کریم باقری آن بازیکن کویتی را در جام 98 بنواخت!!
من ندانستم که از چه و از که سخن می گوید، چانه خاراندمی و گفتم ملکا برویم که لابد الاغ منتظر است!!

...از آنچه دیدم چشم هایم چونان گردو گرد شد، ملک را بیم آن برداشت: که "ملا جان بداد". الاغی دیدم؛ سیاه با چشمانی شهلا و خمار که سپیدی دور چشمش به پیرهن سوسن خنده می زد و چشم نرگس از خرابی چشمش شرمنده بود، والله که "الاغ فهیم" را در دوزخ هم شناختم، دیدگانم باور نداشت آنچه می دیدم و بغضی که گلویم را می فشرد از صدای خنده ی ملک ترکید...

"الاغ فهیم" اینجا سوار بود و ملای چلاق اینجا "الاغ"... الاغ من بودم.

آری... خود را دیدم که الاغ فهیم را به دوش برداشته ام و با قدمهایی لرزان - که لرزشش به لرزش دست پیرزنان آفتابه به دست می ماند آنگاه که بر مقابل خانه آب می پاشند- راهی را می رفتم که بر پرتگاهی منتهی بود به مثل چاه ویل و چون از حرکت باز می ایستادم ضربت سم الاغ بود که بر سرم فرو می آمد. صورت خونین و پای سوخته و آبله زده اشک از چشمانم جاری کرد و این میان صدای خنده ی ملک بود که نمک بر زخم می پاشید.

ملک گفت: لختی تو را با خویش وا می گذارم و به باشگاه ملائکه می روم تا گلویی تازه کنم، باش و نیک بنگر؛ بدان: جزای هر آن کسی که بر زیر دست ظلم روا دارد و حق دوستی قدیم و موانست ایام به جای نیاورد همین است. این بگفت و به حفره ای شد که در دیوار بهشت تعبیه بود و دو ملک با گرز گران پاسدارش بودند.
نزد الاغ و ملای دوزخی رفتم و به دیده ی التماس به چشمان الاغ فهیم نگریستم، الاغ را تاب مقاومت در برابر نگاه من نبود، سر به زیر انداخت، ملا را دیدم که از ضربت سم بیهوش بر لبه ی پرتگاه افتاده بود و کودکی را می مانست که از پس ِ بازی های کودکانه ی خویش بر بستر خواب شبانه افتاده باشد.
کلمات را گزین می کردم از بهر جمله ای متاثر در حق الاغ فهیم که ملک صلا داد: "هی ملا، خوشی بس است! شتاب کن که وقت تنگ است و راه دراز"
هیچ نگفتم، روی برگرداندم که بیایم: الاغ فهیم گفت: "ملای من... هیچ چیز را آن جور که هست نمی شود دید، نهاد و گو هر را چشم سر نمی بیند..."


ادامه دارد!؟.
نقل قول  

درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.


Powered by You